خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

یک بار به چپ و یک بار به راست. با دست علامت می‌دهد که یعنی راضی نیستم و دوباره می‌گیریم. می‌خواهم بگویم آقا مال این حرف‌ها نیستی. چند لحظه بعد دوباره ایستاده‌ام جلوی دوربین. نمی‌دانم کجایم توی کادر افتاده. پشت کرده‌ام به دوربین و قرار است هیچ‌ کار اضافه‌ای انجام ندهم. دوربین حرکت می‌کند و روبروی من قرار می‌گیرد. دوباره علامت دست. با همان منظور. بالاخره تصمیمش را می‌گیرد. می‌خواهد در همان حال برگردم. همین کار را می‌کنم و بعد توی خیال خودم غرق می‌شوم. مردی که از آب در آمده لبخند می‌زند. نزدیک‌تر که می‌آید صورتش عوض شده و با دست علامت می‌دهد که به آب نزنم. یک بار به چپ و یک بار به راست. دریا هر چند لحظه روشن و تاریک می‌شود. منتظرم تا نفر بعدی از راه برسد. می‌خواهم بگویم مال این حرف‌ها نیستی. اما دریا در لحظه‌ی روشنش مکث می‌کند. شبیه عکس دریا شده. خودم را بیرون می‌کشم. با دست علامت می‌دهد که یعنی راضی نیست. دوباره می‌گیریم.

ابتدا چربی‌ها و سپس عضلات ریزِ صورت. طوری‌که دیگر هیچ احساسی را از خود عبور ندهد. نخواستن و نتوانستن. روز‌ها را به قدم زدن با پوتین و کلاه میان شلوغی خیابان‌ها می‌گذرانم. خبری از دشت و بوی سبزی‌های محلی نیست. و شب‌ها به دنبال صور فلکی به این سمت و آن سمت آسمان نگاه می‌کنم. هر دریچه‌ای به من این فرصت را می‌دهد تا بی اختیار چشمم به آسمان بیافتد. قبل‌تر حضور پسرخاله کمک می‌کرد صور بیشتری را رصد کنیم. حالا اما به دیدن همان چندتایی که یادم مانده قناعت می‌کنم. قناعت! اصلا قناعت چه می‌تواند باشد؟ به سختی خودم را جابجا می‌کنم و برای بستن و یا باز کردن پنجره مسیری کوتاه را طی می‌کنم. گاهی به نظرم همین هم زیادی است. و گاهی چنان خسته‌کننده که به اجبار چند دقیقه خودم را روی تخت یا زمین ولو می‌کنم تا انرژی از دست رفته را با شنیدن سکوت و بستن یا خیره کردن چشم‌ها دوباره بازگردانم. سکوتی که به واسطه‌ی حرکت چرخ ماشین‌ها و ضربات حدودا سنگین به تکه‌های آهن دچار اختلال می‌شود. ترجیح می‌دهم تنها باشم و توانسته‌ام به مرور زمان این تنهایی را به حداکثر زمان ممکن برسانم. غذا نخوردنم دیگر به موضوعی عادی تبدیل شده و دیگر حتی اگر خودم هم بخواهم بدنم تمایلی برای دریافت غذا از خود نشان نمی‌دهد. با این حال هرگاه تاریکی شب از راه می‌رسد دردهای عضلانی، آرتروز، سیاتیک و دردهای دیگری که از گفتن اسم هر کدام‌شان پرهیز می‌کنم آغاز می‌شوند. ابتدا از این‌که دوباره این مسئله‌ی تکراری دردها اتفاق افتاده عصبی می‌شوم. اما چند لحظه بعد فکرهای کوچک و بزرگ، من را به دنیای تازه‌تری وارد می‌کنند. نه این‌که دنیای فعلی را نتوانم لمس کنم. مثل این‌که یک چشمت به پنجره باشد و چشم دیگرت به چرخش پنکه. فکری تمام سرم را پر می‌کند. بعد تصویر یک نیمکت که پدرم در جوانی‌اش روی آن نشسته و به من که از او فاصله می‌گیرم لبخند می‌زند. همیشه در حال فاصله گرفتن بوده‌ام. هنوز تصویر نیمکت از ذهنم پاک نشده. دیگر چه چیز بیشتری می‌توانم بگویم؟ دهانم را بسته‌ام و این کلمات و نوشتن‌شان خسته‌ام کرده‌اند. گوش تیز می‌کنم و به صدای قطره‌های باران و آبی که از لوله‌ی ناودان پایین می‌ریزد گوش می‌کنم. 

گزارشی از شلوارک و حوله. خیسی حمام و مارمولکی که حالا دمش را از دست داده. سیگار نازک و گونه‌های تو رفته. وقتی شروع به نوشتن کردم هنوز مطمئن بودم. با این‌حال رفته رفته پس از هر کلمه‌ای که نوشته می‌شد دستم را بیشتر لای پاهام فشار می‌دادم و رطوبت باقی‌مانده را پخش می‌کردم و به نظرم می‌آمد شاید نوشتن از مردی که کنار آتش ایستاده بهتر از نشان دادن عکس مردی‌ست که کنار آتش ایستاده و حالا پس از مدتی کوتاه این ایده کاملا برعکس شده و تمایلی برای نوشتن از‌مردی که کنار آتش ایستاده در من باقی نمانده. حالا دستم را بیشتر فشار می‌دهم تا کمی از ناحیه خایه دچار درد بشوم. گزارشی از درد خایه و سیگار نازک.