خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

تقریبا در مرکز. تشخیص این‌که چقدر از مرکز حقیقی فاصله دارم بسیار دشوار است. می‌تواند از شمارش اعداد شروع بشود. اعداد حقیقی. محدودیتی برای صحیح شمردن در نظر نگرفته‌ام. این می‌تواند گاهی گمراه‌کننده باشد. با این‌حال تصمیم گرفته شده. ترجیح می‌دادم خوابیده باشم. یا تقریبا خوابیده. احساس دوباره‌ی حلقه‌ها. حشرات و پرنده‌های شب‌گرد. استراتوسفر و کلمات بی ملاحظه. از این چرندیات خجالت می‌کشم. شاید این خجالت کشیدن گمراه‌کننده باشد. دست‌کشیدن از هر موضوعی که بوی گمراهی بدهد. یا تقریبا دست‌کشیدن. نور زرد. خیال دختری که امروز ظهر دیدم. آفتاب تقریبا در مرکز. همان‌قدر که تشخیص فاصله‌اش تا مرکز بسیار سخت باشد. سینه‌های برآمده. تردید در تمام شدن ماجرا. تمام این‌ها حل نشده افتاده روی صحنه. تقریبا در مرکز. دست‌ها قلاب‌ شده. شق و رق. هربار پرده می‌افتد و دوباره روز بعد شده. تقریبا هفت روز. شمردن از هفت. حرکت دست‌ها. تکرار اعداد حقیقی. خیال دختری حقیقی. تردید در تمام شدن ماجرا

Because we don't know when we will die
We get to think of life as an inexhaustible well
Yet everything happens only a certain number of times
And a very small number, really
How many more times will you remember a certain afternoon of your childhood
Some afternoon that is so deeply a part of your being that you can't even conceive your life without it?
Perhaps four or five times more
Perhaps not even that
How many more times will you watch the full moon rise?
Perhaps twenty, and yet it all seems limitless

من در میدان علی، روبروی عکس شهید سعادت طبری نشسته‌ام و تاسف می‌خورم. سیگار می‌کشم و دوباره و چندباره تاسف می‌خورم. هربار یک یا چند شهروند از روبرو یا اطرافم گذر می‌کنند تاسف می‌خورم. ماشین‌ها. دوچرخه‌ها. کودکان در حال دویدن. مادران در حال دویدن. مبارزان در حال دویدن. این دویدن با دویدن روی تپه‌های سرخ تفاوتی بسیار دارد. انگار اراده را از آن گرفته باشی. انگار ترس ریخته باشی توش. من برای ترسی که ریخته می‌شود تاسف می‌خورم. من از آن دسته آدم‌ها نیستم که اهل تاسف خوردن و این حرف‌ها باشد. اما با خودم که خلوت می‌کنم. روی نیمکت روبروی عکس شهید سعادت طبری که می‌نشینم. سیگار که می‌کشم. وقتی دارم می‌دوم. وقتی دارم به دیواری که هنوز بوی آفتاب می‌دهد تکیه می‌کنم. همین‌طور که نفس نفس می‌زنم تاسف می‌خورم. این‌جا دیگر شباهتی به جایی که می‌شناختم ندارد. این چیزی که در من شکل گرفته در دویدن‌ها شکل گرفته. این‌ چیزها را دیگر نمی‌شناسم. حالتی که به من دست داده با من حرف می‌زند. از من می‌پرسد حالا چه؟ و این سوال را سی و یک بار دیگر هم می‌پرسد. در من حسی شبیه تاسف، شبیه چیزی که مدام از آن حرف می‌زنم. چیزی که قبلا با آن میانه‌ای نداشتم. دوست شاعرم خودش را به من رسانده. می‌گوید یبس شده. بی‌قراری می‌کند.