در واقع اما انتظار کشیدن چیزی بیشتر از اصل ماجرا بود. دفعات محدودی وجود داشتهاند که ملاقاتها در اسرع وقت شکل بگیرند. تقریبا در تمامی موارد اختلالی کوچک یا بزرگ یکی از آنها را و در مواردی هردوی آنها را در انتظار قرار داده و پرداختن به هرکدام از آنها میتواند زمان زیادی را در اختیار خود قرار دهد. با صرفنظر از موضوع این قرارها تنها نکتهی باقیمانده محل قرار است که با توجه به نقشههای موجود و نظم فعلی اینجا این کار غیرممکن است. قرار گذاشتن در چنین مکانی بدون داشتن توانایی "شناسایی موقعیتهای اتفاقی" کاری احمقانه تلقی میشود با اینحال هنوز کسانی هستند که شانس خود را در این موارد امتحان میکنند و این تصمیمات هر بار به بیشتر شدن تعداد افراد گمگشته کمک میکند. تعدادی از این گمگشتگان بعد از مدتی توانستهاند توانایی شناسایی موقعیتهای اتفاقی را بدست بیاورند و ارتباطاتی را با افرادی از این دسته برقرار کنند. با این حال تعداد اینها زیاد نیست و گمگشتگان بسیاری هنوز در حالیکه نقشههای متعددی در دست دارند سعی میکنند مسیر خود را پیدا کنند اما با وضعیت فعلی این کار میسر نیست. اینها در روز اتفاق میافتد.
دوباره لیمیت اکسپرینس و جهانی که هنوز تمام نشده. سماجت در زیستن و آزادیهای از هم گسیخته. ای شکوهِ چرکآلود. که خون میتواند استعاری گردد و نشان شهادت اما دلمهی خون نه. پس بگذار از بدنهای لت و پار چیز اضافهای نگوییم. اگر آنها هنوز نمیدانند با برجستگیهای روی لباسها چه بکنند. اگر این چیزها هنوز آنان را سست میکند. اگر هنوز اعدام باید گردد. دوباره تکرار نماها به اشکال گروهی و دایرهوار. بعد تکرار همانها به صورت مجزا. بعد تصویری سیاه که آشکارا حکم یک کابوس ابدی را دارد. اینگونه است که تکرار این چیزها میتواند شکافی میان واقعیت ایجاد کند و معجزهای رخ بدهد. اسبی که صبح روز یکشنبه سرش را از پنجره اتاق داخل کرده بود و خودش را دوست من میدانست گفت: اگر به چشمان من نگاه کنی و اجازه دهی به چشمان تو نگاه کنم تو داری به خودت نگاه میکنی. با این حال این بدن من بود که پاسخ میداد. همانطور که بدن اسب حرف میزد.