خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

 چه اتفاقی می افتد وقتی پایت را روی نقشه روی این شهر می گذاری؟ دلیل ها را بررسی می کنی و این یعنی همه چیز را قبول کرده ای. تو اعتقاد داری هرکدام این ها انتخاب هایی کرده اند و نه انتخاب شده. تنها زمانی که این اعتقادات بالا بگیرند تو خواهی رفت و دست به هرزگی و پرسه زنی خواهی زد. حدقه ی چشم های خالی ات به تو این را می گوید که تنها فرار کردن کافی نیست و برای بدست آوردن آن شغل حرامی باید عینک مناسب تری بگذاری. می دانی! وقتی می بینم توی این شهر یکی دارد از فیلم آخر کراننبرگ حرف می زند، بدون اینکه حرفش را قطع کنم لبخند می زنم. به سرم می زند که  دستش را بگیرم ببرم دور میدان جانبازان. چای سیگار و بنگ آخر شب. وقتی می گویم شهر تو در نظر داشته باش اینجا همه چیز چوب حراج خورده و خریداری نیست.جریان ثابت کالاها. دنبال یه دختر خوب می گردین آقا؟ می خواین کیف کنین؟ من ترتیب همه چی رو می دم. پسر خوب؟ پسرای ما رو حتما امتحان کنید. یک دستش سلاح روسی گرفته یک دستش روی کیر بالا پایین می کند. این ها به خاطر آب و هوا هم هست. اینجا آب و هوایی نامطمئن دارد. هیچکس دقیقا آنی نیست که بنظر می رسد. فراری ها و خیابان نظامی. مفهوم کنترل. حدود کنترل.تریلوژی نوا. که هیچ چیز حقیقت ندارد، همه چیز مجاز است. دقیق تر شدن روی این چیزها هیچ فایده ای ندارد. اگر برای فهم بیشتر خودم نبود تا حالا این همه زمان صرف نمی کردم تا این آدم ها را بشناسم. اما حالا می گویم دقیق تر شدن! چه کسی به این حرف ها اهمیت می دهد؟ وقتی صحبت از نشریه شده بود من خودم را جمع کردم. اما سرم و گردنم و دهانم داشت قبول می کرد که وارد این بازی خواهد شد. این که این شهر اینهمه لوله باز کنی داشته باشد هنوز عجیب بنظر می رسد. مرتب کردن ستون ها و آمادگی برای چاپ اراجیفی تازه. شاید بفروشد. شاید چیزی عایدمان بشود. در حالیکه پس ذهن همه یک سلاح روسی با کیر بزرگ ایستاده و برای همه تصمیم می گیرد. دقیق تر شدن!  تضمین می کنم که همین قدر کافی است. 


دوباره گذشتن و دوباره ایستادن. طعم دکسترومتورفان و چراغ های زرد. دلم می  خواست چیزی بگویم. رد عابری را بگیرم که همین حالا از جلوی مغازه ی آقای کاظمی گذشت. یا داشت بر می گشت. هنوز دقیق نمی فهمم. نگاهش می کنم که ایستاده جلوی آینه می خندد. به خودش نه. به تلفن که نمی دانم چه چیز می گوید. هرگز نمی فهمم این چیزها چطور کار می کنند. احول شما می گوید. حالم را بیشتر که می پرسد احساس می کنم چیزی در من سنگینی می کند. حالا وقت حرف زدن از این نگرانی ها نیستو شاید باید ترتیب بهتری می دادم. نمی دانم. حول اصوات و مینیمال ویو/پست پانک. دوباره برگشتن و نگاه کردن. صدایی در میان جمعیت فریاد می زند اول خانم ها اول خانم ها. بعد همهمه و هل دادن. دوست دارم قدم بعدی را که بر می دارم نام ها توی سرم یک جایی حل بشوند. طوری که نشود تشخیص داد. نشود چیزی را از چیزی تفکیک کرد. یک جور سالاد کلمات. عود تعارف می کند. دارچین و عسل. فندک سیاه. سر جایش می نشیند و هنوز دارد می خندد. به خودش نه. 

Wiener Kronen-Zeitung

پس شعر هم دروغ است؟ امکانات عادی و قفسی که با خود حمل می کند. پوشش چرم و بدنی که هنوز دست نخورده باقی مانده. نیمی از بدن. تنها نیمی از آن چه که فکر می کردی شاید شعری کوتاه باشد. همین طور است. این روزها دیگر گناه وجود ندارد. هیچ اشتیاقی به خدا هم وجود ندارد. آدم ها از این طور چیزها گذشته اند. پس می توانم قیافه ی جدی به خودم بگیرم. یا پنهان بشوم. بعد حضور دیگران. صحبت راجع به موضوعاتی پیش پا افتاده. خیابان های شلوغ و ادبیات که چیزی برای گفتن پیدا نمی کند.چه وقاحتی! وزیر امور خارجه ی اتریش. اتاق مدیران بخش حقوقی. فرانتس کافکا و لحنی خشک. همه اش مبارزه است. تلاش های بی وقفه. زندگی انسانی دارد جای خودش را به تعاملات حیوانی می دهد. شاید این چیزها تاثیر خودش را گذاشته باشد. صداها، قلم مو ها، جدول ها و شیشه پاک کن بنفش. دارم توجه به خرج می دهم. وگرنه هنوز روشنی هوا این فرصت را از من می گیرد تا چیزی را بنویسم که انتظار می رفت. آیا چیز عجیبی در من می بینید؟ اینکه غریب بنظر می رسم؟ احساس عمیق آزادی.