دستم رفت روی چرکنویسها و یادم افتاد هنوز کار را تمام نکردهام. خیال میکردم باید بشود یا باید بتوانم. آفای حسنی. دبیر هندسه. عجب آدم بی ناموسی! دارم فکر میکنم اولین بار از چه کسی این کلمه را شنیدم؟ تا به خودم بیایم یکی دست گذاشته روی شانهام که پسر! حواست کجاست؟ حواسم کجا بود؟ ممکن بود به لحظهای فکر کنم که جلوی در ایستاد. میتوانی حدس بزنی؟ آآآآآ. اولش با آ. دبیر حسنی من را شناخته. دارد فکر میکند من کدام یکی هستم؟ اگر یادش باشد دوست دارم حدس بزنم پیش خودش دربارهی من چه فکری میکند. دستم رفت روی چرکنویس و بعد دیدم حوصلهی هیچ کدام از این کلمهها را ندارم. حالم خوب نیست و به غار برمیگردم. داد میزنم میگویم کسی اینجا دستش به دکمهی اشتباهی خورده؟ کسی به خاطر میآوَرَد قبل از همهی اینها چطور خوشحال میشدیم؟
رودریگز و صبح ابری. به عماد که جوک هایش همیشه قبل از خودش می رسیدند. دوست داشتم چیزهای بیشتری برای او بیاورم. وقتش نبود. وقتم را گرفتند. آمده دقیقا روبرو ایستاده به من می خندد. فکر می کنم کشتن آدم های این شکلی نباید زیاد طول بکشد. بعد دست خودم را می گیرم و از معرکه دور می کنم. بعد که قهوه ش را خورد رفت. می توانستم بگویم بهتره پای حرفت وایستی. رودریگز و ایستادن پای صبحی که هنوز هیچ چیزش بوی آدمیزاد نگرفته. با خودم می گویم اصلا این جا چه غلطی می کنی؟ شماره تلفنش را گذاشته و تصویری کشیده که هنوز نتوانسته ام تشخیصش بدهم.
I wonder
I wonder
I wonder
در سفری نامطمئن. بلو ولوت و حافظه ای که یادگاری ها را به خاطر می آورد. دیدن او در نورهای روز. نزدیک تر شدن به پوست. تماس پوستی در ساعت چهارده. در رویاها دست به کار شدن و بوسیدن. راه را گرفتن و رفتن. میخواهد جنگل تاریک نوشهر باشد. می خواهد برایش سیگار روشن کنی. حرف زدن از گذشته قرار بود چیزی را درمان کند. می بینم که تحملم را در برابر این چیزها از دست داده ام. تعادلم چیز نیست که دو روز پیش بوده. شاید این فکر و خیال ها تاثیرات شربت سینه باشد. خواب دیدن و بعد دوباره نگاه کردن به کف. کف روی همه چیز. کف روی شیر. نگاه انداختنی کوتاه به آن چه گذشت. مربای توت فرنگیِ مادر ارشیا و اسموکینگ سریسلی هارمز یو اند آدرز اراوند یو