خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

یک یادداشت خیس خورده

داستان ماشین لباس شویی و آقای زمانی. وقتی شروع می کنم به فکر کردن یادم می افتد داشتم می نوشتم. قرار بود به خانه جدید و بخاری ها فکر نکنم. یا بهتر است برای درست کردن مشکل شمعک ابزار بهتری تهیه می کردم. دو هفته است که دارم تلاش می کنم باقی مانده بدهی ها را بپردازم و این یعنی فرصت زیادی برای فکر کردن باقی نمانده. دوباره یاد بخاری ها می افتم و سعی می کنم سردی دست ها را به روی خودم نیاورم. دوستِ معمارم آمده روبرو نشسته. با اینکه می دانم قهوه می خواهد اما هنوز دارم این خط را به پایان می رسانم. هنوز استیو گان و دوست های مشترک.

خوب که نه. می‌شد بدتر از این هم اتفاق بیافتد. چراغ زردِ چشمک زن و سرعت که هر لحظه بیشتر می‌شد. مستی در حالت رانندگی یا رانندگی در حالت فاک. می‌شد بدتر از این‌ها باشد. مردن و دوباره بالا آوردن. دست بر قضا 

f(b) - f(a)

f'(c)=          _______

b - a     

حالا حداقل بهتر می‌رقصم. باید بگویم از وقتی فهمیدم انگشت‌گذاری‌هایم در بیشتر مواقع اشتباه انجام می‌شود چیزی در من اجازه‌ی نشستن پشت پیانو را صادر نمی‌کند. اصلا موضوع این چیزها نیست. داشتم به یک داستان قدیمی فکر می‌کردم و ممکن بود خودم را بیاندازم یک جایی از داستان که فکر می‌کردم برای من بهتر باشد. دقیقا از وقتی رفت آن روبرو فهمیدم خطایی وجود دارد. فکر کردن چیزی را عوض نمی‌کند. به هر حال او انتخاب‌های خودش را دارد. شاید بهتر باشد من این چیزها را درک کنم. اگر می‌توانستم حتما کار بهتری انجام می‌دادم. بدون این‌که وسوسه‌ای وجود داشته باشد خودم را تسلیم بخشی از حادثه خواهم کرد. با این همه این تنها تکه‌ای از حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم هم نیست. هنوز استفاده درست از‌کلمات را یاد نگرفته‌ام. هنوز تعریفی برای احساسی که تجربه می‌کنم پیدا نکرده‌ام. این همه چیز را برای توضیح دادن به مراتب سخت می‌کند. دوست داشتم وقتی می‌گویم دوست داشتم واقعا دوست داشته باشم. دست کشیدن و الکل برای تزکیه‌ نفس. نفسِ ساعت چهار و نیم بعد از ظهر.

بازگشتن به همان حالت قبلی. درست حدس زدم. قبل از این که کار تمام شود با او صحبت کردم. مثل این که چیزی را می داند اما تمایلی برای بیان آن ندارد. سعی کردم در نامه ای مختصر همه چیز را توضیح بدهم. اما کافی نیست. هیچ گاه کلمات برای بیان چیزی که انتظارش را دارم کافی نیستند. با این حال دست از تلاش نمی کشم. این جا باید نتیجه ای گرفته بشود. اما نتیجه ای در کار نیست. شب ادامه می یابد.باور کرده باشم یا نه زندگی من این است. بی آن که به پایان رسانده باشم. بی آن که بتوانم آغاز کنم. کسی که بتواند از من حرف بزند از هر چیز دیگری هم می تواند حرف بزند. با در نظر گرفتن همه ی این ها دشوار است که انتظار داشته باشم پس از خواندن آن کلمات تصمیم تازه ای بگیرد. لورن کانرز و گیتاری که سراسیمه نواخته می شود. بازگشتن به همان حالت قبلی.