خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

Ich lieb sie

پر از خاک و کثیفی. بالا را نشان دادن و بیرون رفتن. دارم به صداها گوش می کنم. این طور می شود فرصت بهتری فراهم کرد. دیدن یک دویست و شش. رفیق دوران ابتدایی. تشخیصی که باید بهتر از این ها باشد. به طور متوسط روزی هفده دلار. این چیزی نیست که بشود روی آن حساب باز کرد. اما با این حال به این رقم ها توجهی نمی کنم. به صداها گوش می کنم و قیمت ها را محاسبه می کنم. سنجیدن و احتمال شکستن دادن. ضرایب به تدریج تغییر می کنند. در هر صورت بازنده ای وجود خواهد داشت. اگر نفس داشته باشیم. اگر گوشتی به تنمان مانده باشد. دارد دو برابر می شود. حواسم را می گویم. خوش گذرانی در کافه ی پوریا. کمی نشستن و اعلام اینکه امروز روز تولدش است. فکر کردم خوشم آمده. دست بردم به تنظیمات و گفتم به تخمم. هنر به تخم گرفتن چیزها دارد دست به دست می گردد و چاره ای جز پذیرفتن مسائل نیست. صادقانه. دارد سوگند می خورد. بالا آورده و دوباره نشسته. لبخند می زند و باز هم عرق می خواهد. دست می برم توی دهانش. به تدریج فرو رفتن. صدای گیتار. حرف زدن آدم ها. آلبوم جدید. ساعت 1446. دلتنگی برای من شما را دوست دارم. نگفتن من شما را دوست دارم. فکر کردن به من شما را دوست دارم. 

می گوید وقتی برای این حرف ها نیست. درکش می کنم. تمام زندگی اش را صرف این کرده به دیگران توضیح بدهد هر کاری که می کند یعنی چه و چه هدفی را دنبال می کند. می کنم. می کند. همه اش به همین چیزها گذشته. بی هیچ هدفی. هدف! چند کلمه نوشته ام و هنوز نتوانسته ام معنی شان را درک کنم. نگاهش می کنم و می بینم سرش را کرده توی موبایل دارد کال آف بازی می کند. آن وقت وقتی می گویم چر اگرسیو رانندگی می کنی می گوید نه خیلی هم آرامم. باور نمی کنم. هرچند شاید واقعا آرام باشد. برایش تکنو گذاشته ام. تکنوی آلمانی. که هم نفهمد هم نفهمم. به چیزهای الکی بخندیم و یادی از محسن کنیم. محسن. مسخره است اگر از خودم بپرسم چند سال. چند سال گذشه و چقدر عوض شده ای. عوض شدن و چند خط بیشتر نوشتن. عادت شدن. عادت کردن. 

پس این زمان دارد چه غلطی می کند؟ اگر امروز را به حساب نیاورم. اگر فردا دوباره خوابم ببرد. ممکن است همین طو زمان زیادی را از دست داده باشم. خیال می کنم سوار سفینه ی فضایی شده ام و دارم گیتار می زنم. خودم می دانم این ها واقعیت ندارند. چیزی شبیه نقاشی های مریم. همه یک اندازه. همه سفید. شبیه هم. من و احمد نشسته ایم روبرو هر کدام سرش را انداخته پایین. بدون اینکه صدایی در بیاید داریم باهم حرف می زنیم. حال جفتمان خوب نیست. می پرسم توی ذهنم که نیلوفر چه خبر؟ تازگیا تنها می پلکی؟ چشمش را می بندد و سر تکان می دهد که یعنی تخمم نیست. می خواهم بگویم حالا بهش فکر نکن اما نمی گویم. این کار را خراب تر نمی کند اما چیزی را هم تغییر نمی دهد. احتمالا بخواهد چای بخورد. از این روزهاست که مثل سگ می لرزی. عرق سگی و عود عربی. البته این ها را از خودم درآوردم. فکر نکنم اصلا این روزها را بشود آن قدرها که باید جدی گرفت. دارم جون می کنم هنوز. این را می گوید و سیگار روشن می کند. می گوید دارم دور خودم می چرخم. هزار دور در ثانیه. هزار ثانیه به هزار ثانیه برعکس. دست ها برای خودشان می روند و می آیند. چسبیده به هم. فقط یک دیوار فاصله. بعد واقعا صدایش در آمد. به در نگاه کرد و گفت از این در بیاد تو. از این در بیاد تو. از این در بیاد تو.