اگر این نبود شاید داستانی می گفتند. داستانی کوچک. چیزی مختصر که بشود در یک روز و یک شب تمامش کرد. آن وقت خطری شبیه به انباشتگی مردگان وجود خواهد داشت. با این حال تصور نمی کنم این هم از خندیدن بدتر باشد. این لحن امیدوارکننده ای است. تردیدی ندارم که باید دهان بزرگی باشد. دهانی بزرگ که مدام وراجی می کند و در پس آن چشم ها که نابینا که در تاریکی اشک می ریزند. کلماتی که ادا می شوند. کلمات مرگ آور. چیزی شبیه به مفهوم واقعی همه چیز. همه شبیه به هم. آن های دیگر هم هستند. بدن هایی که به دلخواه حرکت می کنند. اگر درست یادم باشد ترمینال شرق بود. چرخ ها که می چرخیدند. تاب می خوردند.فروکش می کردند تا ایستگاه ویران تر باشد. نشستن درون ویرانه. انتظار کشیدن. اما اگر ساکت می شدی صداهای دیگری را می شنیدی. در رویا می بینم پیش از اینکه اینجا باشم پیش از آنکه از جایی آمده باشم درون یک سر خیالی زیست می کردم. خیال ها و رویاها. دیگر دست بردار نبودند. می شود ردشان را روی دیوارها و سقف خانه ها پیدا کنم. انگار فایده ای هم داشته باشد. نه واقعا. هیچ چیز مهم نیست. چرخ ها توی سرم می چرخند و اگر اشتباه نکنم هنوز روشنی روز را احساس می کنم. نمی دانم اینها یعنی چه. نمی دانم آیا می توانم چنین آرزوهایی داشته باشم؟ اشتباه من این است که زیاد فکر می کنم. با این وضعیتی که دارم دور بنظر می رسد بتوانم بگویم بدنیا آمده ام. دست کم کمی از من بدنیا آمده. فضا و زمان. رنج و اشک. اما می توانم سعی خودم را بکنم. انگار فایده ای داشته باشد. لب از روی لب برنداشتن و گفتن اینکه این دهان چقدر می تواند بزرگ باشد. کلمات تا چه اندازه می توانند متقاعدم کنند. واقعا؟ گفتنش راحت نیست. اگر کسی می گفتن آنجا یک راه خروجی هست دیر ی زود راه خروجی پیدا می کردم. اما این انتظار کشیدن و هیچ جا نرفتن. آیا جواب خواهد داد؟ آینده خواهد گفت. آن وقت همه چیز گفته خواهد شد. دیدن آسمان.
دست بردن در خاطرات و بیرون کشیدن چند رخداد که حالا دیگر حتی اطمینان ندارم دقیقا همانطور که فکر می کنم اتفاق افتاده باشند. لزومی هم ندارد. موقعیت الکتریک -بلوز و علف سر شب. قدم زدن روی پشت بام و شب های داغ تابستان. وقت گذراندن با گِی ها و قهقهه زدن با یک شکم سیر از عرق. سوار اسب شدن و یورتمه کشیدن. قدم آهسته رفتن و فکر کردن به عشقی که تازه ریشه انداخته. هرکدامشان چقدر وقتم را گرفته؟ باز هم بیقراری برای ساعات باقی مانده. لطفا تنهایم بگذارید. صورتش را برمیگرداند و زیر لب چیزی زمزمه میکند. آه خیالات عقب مانده ام! برایتان دلتنگ شده ام. فقط همین نیست. کاش می توانستم سوار دوچرخه شدن را دوباره یاد بگیرم. آفتاب سر ظهر و درخت انگور. می شد زخمی که برداشته ام تازه تر بشود. حتما راهی پیدا می کردم. این همان چیزی است که نامش را می گذارم سکوت کردن. سکوتی حقیقی. آن قدر که دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشم. که واقعیت ها آن جا هستد. واقعیت ها آن جا هستند. حالا به من گوش کنید. چند قایق روی آب شناورند. من آن ها را صدا می زنم. بازگشت صداها. فکر کردن به عشقی که می توانست شناور باشد. پرنده ای که تمام مدت تماشایم می کند. دستی که می رود و بازمیگردد.