آدم بالاخره همهچیز را میفهمد. شاید وقتی این را میگویم به کلاهم اشاره میکنم. چیزهایی که توی دفترچه نوشتهام را میخوانم. دوباره سروکله خاطرات پیدا شده. تعدادی دکمه و چرخ و پاکت سیگار و What's really going on؟ فقط شبیه من. فقط شبیه تو. شبیه هرکسی که میتواند پا به زمین بکوبد و فریاد بزند. میتوانی کسی را فرض کنی که هیچ درد و رنجی ندارد؟ آیا به چیزی هم فکر میکند؟ او به ما لبخند میزند و سعی میکند لبخند زدن را به ماهم آموزش بدهد. حالا وقتش رسیده با خونسردی این چیزها را بررسی کنیم. خلاص شدن از تمام آشغالها. کاملا آمادهی سعی کردن شدن. یک دورهی درخشان دیگر را تجربه کردن. رمانها جیمز جویس و لیدی اسمیت. سرگرد فریاد میزند ما نجات پیدا کردیم و همه تشویق میکنند. لبخند میزنند. آیا این ترس وجد دارد که با بی تفاوتی چیزی را که ممکن است در آینده به آن نیاز پیدا کنیم دور بیاندازیم؟ میتوانست بازهم دورتر برود و میان جنگلهای خیس از باران به آرامی قدم بزند. اینجا پشت این میز تصمیم گرفتهام او را در مسیری که هست تنها بگذارم. و بعد به آرامی تمام وزن بدنم را بیاندازم روی میز. فکر کردن به یک گله گوسفند یا گاو که هیجانزده شده. بالا آوردن لیوان و تا حدودی ترسیدن.
در جایی که هستم تمام دشت ها به هم شباهت دارند. هرکدامشان می توانست آن یکی باشد. هنگامی که به خنکی شب فکر می کنم می توانم هزار ساعت دیگر را به خاطر بیاورم که همین طور نشسته یا دراز کشیده به آسمان پهناور نگاه می کنم و به خاطر می آورم. چیزهایی که ممکن است دیگر اتفاق نیافتند یا دست کم به همین شکل دوباره اتفاق نیافتند. می گوید خودش هم خودش را دیر به دیر می بیند. باور نمی کنم اما لبخندی تحویلش می دهم که یعنی راحت باش. بعد خودم هم راحت می شوم و تشکر می کنم. همه چیز را سریع انجام دادن. سریع خداحافظی کردن. دوباره به دشت ها برگشتن و در معرض بادها قرار گرفتن. قدم زدن و دوباره دراز کشیدن روی علف ها. سرم را بالا می آورم و نگاهش می کنم. دوست دارم چیزی از او بپرسم اما چیزی به ذهنم نمی رسد. توی ذهنم می گویم روز بخیر آقای مجتهدی و بعد دستش را می فشارم. سردی دست ها و نگاهی که برای چند ثانیه روی چشم ها می افتد. بعد زمانی که هردو می فهمیم چیز بیشتری وجود ندارد سرمان را پایین می آوریم. فکر می کنیم شاید بعد فرصت بهتری پیدا بشود. یک و پنجاه و پنج دقیقه ظهر. چند دقیقه وقت شما را بگیرم؟