خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

طوری که نشسته انگار می کنی دارد نهایت لذت را می برد. با او موافقم. صدای این موسیقی آن قدر من را هم تحت تاثیر قرار داده که دوست دارم گریه کنم. مگر چه می توانست باشد؟ لحظه ای مکث می کنم و بلافاصله چشم هایم را می بندم. فرصتی برای دلتنگی. نمی دانم آیا برای او هم چنین حالتی رخ داده یا نه. نگاه که می کنم می بینم لحظه ای آرام نداشته ام. و این را تا این سن و سال با خودم حمل کرده ام. آیا اینجای کار را پیشبینی کرده بودی؟ ساعت می گوید نه. تو هیچ وقت چیزی را درست پیشبینی نکرده ای و هربار این رنج را برده ای. این کمی خاطرت را مکدر می کند که یعنی چه؟ پس آیا قرار نیست چیزی تغییر کند؟ آیا بستن چشم ها برای رهایی پیدا کردن از این کلمات کافی است؟ آیا دیگران توانسته اند این چیزها را در تو تحمل کنند؟ این که تا چه اندازه به خودت اجازه داده ای کس دیگری باشی؟ دانستن اینها مهم است. باعث می شود همه چیز را دست کم نگیری. هیچ چیز را دست کم نگیری. داشتم از پاها می گفتم و اینکه همیشه حواسم بهشان بوده. با این حال هر دویشان بیشتر از چیزی که باید استفاده شده اند. برای آینده شان کمی نگران می شوم. لحظه ای مکث می کنم. ماندن در وضعیتی که خلاصم می کند. بله با او موافقم که این موسیقی هنوز دارد کار خودش را می کند. 

آدم بالاخره همه‌چیز را می‌فهمد. شاید وقتی این را می‌گویم به کلاهم اشاره می‌کنم. چیزهایی که توی دفترچه نوشته‌ام را می‌خوانم. دوباره سروکله خاطرات پیدا شده. تعدادی دکمه و چرخ و پاکت سیگار و What's really going on؟ فقط شبیه من. فقط شبیه تو. شبیه هرکسی که می‌تواند پا به زمین بکوبد و فریاد بزند. می‌توانی کسی را فرض کنی که هیچ درد و رنجی ندارد؟ آیا به چیزی هم فکر می‌کند؟ او به ما لبخند می‌زند و سعی می‌کند لبخند زدن را به ما‌هم آموزش بدهد. حالا وقتش رسیده با خونسردی این چیزها را بررسی کنیم. خلاص شدن از تمام آشغال‌ها. کاملا آماده‌ی سعی کردن شدن. یک دوره‌ی درخشان دیگر را تجربه کردن. رمان‌ها جیمز جویس و لیدی اسمیت. سرگرد فریاد می‌زند ما نجات پیدا کردیم و همه تشویق می‌کنند. لبخند می‌زنند. آیا این ترس وجد دارد که با بی تفاوتی چیزی را که ممکن است در آینده به آن نیاز پیدا کنیم دور بیاندازیم؟ می‌توانست بازهم دورتر برود و میان جنگل‌های خیس از باران به آرامی قدم بزند. این‌جا پشت این میز تصمیم گرفته‌ام او را در مسیری که هست تنها بگذارم. و بعد به آرامی تمام وزن بدنم را بیاندازم روی میز. فکر کردن به یک گله گوسفند یا گاو که هیجان‌زده شده. بالا آوردن لیوان و تا حدودی ترسیدن. 

در جایی که هستم تمام دشت ها به هم شباهت دارند. هرکدامشان می توانست آن یکی باشد. هنگامی که به خنکی شب فکر می کنم می توانم هزار ساعت دیگر را به خاطر بیاورم که همین طور نشسته یا دراز کشیده به آسمان پهناور نگاه می کنم و به خاطر می آورم. چیزهایی که ممکن است دیگر اتفاق نیافتند یا دست کم به همین شکل دوباره اتفاق نیافتند. می گوید خودش هم خودش را دیر به دیر می بیند. باور نمی کنم اما لبخندی تحویلش می دهم که یعنی راحت باش. بعد خودم هم راحت می شوم و تشکر می کنم. همه چیز را سریع انجام دادن. سریع خداحافظی کردن. دوباره به دشت ها برگشتن و در معرض بادها قرار گرفتن. قدم زدن و دوباره دراز کشیدن روی علف ها. سرم را بالا می آورم و نگاهش می کنم. دوست دارم چیزی از او بپرسم اما چیزی به ذهنم نمی رسد. توی ذهنم می گویم روز بخیر آقای مجتهدی و بعد دستش را می فشارم. سردی دست ها و نگاهی که برای چند ثانیه روی چشم ها می افتد. بعد زمانی که هردو می فهمیم چیز بیشتری وجود ندارد سرمان را پایین می آوریم. فکر می کنیم شاید بعد فرصت بهتری پیدا بشود. یک و پنجاه و پنج دقیقه ظهر. چند دقیقه وقت شما را بگیرم؟