این یک به دیگری بدل می شود.آنگاه همه چیز بار دیگر می آغازد. به تمامی فرو می میرد. سپس تاریکی و اگر این تصویر درست باشد بدیهی است که تنها بازماندگان چهره هاشان را می پوشانند. البته نه همه شان. آن های دیگر همواره با چشمانی بسته از راه می رسند. بی رمق از تصوراتشان در میانه راه صحبت می کنند و بعد بدون معطلی مسیر بعدی را در پیش می گیرند. آنها هرگز نمی ایستند و تجربه نشان داده پس از طی مسیری معین هرکدام به دیگری بدل می شود. تکاملی که ذره ذره منجمد می شود. تاریکی تشخیص را کم می کند. ممکن است بیگانگانی در راه به هم برخورد کنند. با وجود هدفی که دنبال می کنند این برخوردها نباید مدت زیادی طول بکشد. با این حال هستند آنهایی که عشق بازی می کنند. و دیگران که بی تفاوت از این ها می گذرند مبادا شناسایی بشوند. نابودیِ شکلی از زندگی.جایی دیگر. یا جایی متفاوت پیدا کردن. شاید این همان ایده ی بزرگ آنهاست.آنها که از حرف های قدیمی سیر نمی شوند. دلقک هایی که چیزها را مدام تکرار می کنند. نسل به نسل. باور می کنی که همه ی آنها به زاده شدن عادت کرده اند. این پایان راه آنهاست. آیا کافی نخواهد بود؟ چه امیدی آنها را سرپا نگه داشته؟