خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

این یک به دیگری بدل می شود.آنگاه همه چیز بار دیگر می آغازد. به تمامی فرو می میرد. سپس تاریکی و اگر این تصویر درست باشد بدیهی است که تنها بازماندگان چهره هاشان را می پوشانند. البته نه همه شان. آن های دیگر همواره با چشمانی بسته از راه می رسند. بی رمق از تصوراتشان در میانه راه صحبت می کنند و بعد بدون معطلی مسیر بعدی را در پیش می گیرند. آنها هرگز نمی ایستند و تجربه نشان داده پس از طی مسیری معین هرکدام به دیگری بدل می شود. تکاملی که ذره ذره منجمد می شود. تاریکی تشخیص را کم می کند. ممکن است بیگانگانی در راه به هم برخورد کنند. با وجود هدفی که دنبال می کنند این برخوردها نباید مدت زیادی طول بکشد. با این حال هستند آنهایی که عشق بازی می کنند. و دیگران که بی تفاوت از این ها می گذرند مبادا شناسایی بشوند. نابودیِ شکلی از زندگی.جایی دیگر. یا جایی متفاوت پیدا کردن. شاید این همان ایده ی بزرگ آنهاست.آنها که از حرف های قدیمی سیر نمی شوند. دلقک هایی که چیزها را مدام تکرار می کنند. نسل به نسل. باور می کنی که همه ی آنها به زاده شدن عادت کرده اند. این پایان راه آنهاست. آیا کافی نخواهد بود؟ چه امیدی آنها را سرپا نگه داشته؟

ایستادن و خیره شدن. این بود که گهگاه به او آرامش می داد. اینگونه بود که ذهنش توده ای بسیار فشرده از سوالات می ساخت و بعد در هم آمیختگی. اما از نظر او من موجودی نفرت انگیز بودم. واقعا دلیلش را نمی دانم. بعد سعی کردم فضایی بوجود بیاورم تا بتوانیم در این رابطه گفتگو کنیم. چیزهایی شبیه به ارتباط چشمی و بدن که می تواند خیلی چیزها را بازگو کند. در حالیکه تا موفقیت فاصله زیادی نداشتم چیزی شبیه به احترام اما نه خودِ احترام مانع از راه پیدا کردن فکری جسورانه به ذهنم شد. مسئله این بود که بخشی از کودکی من در او تعریفی مفصل ایجاد کرده بود و برای پی بردن به آنچه در ذهنش از من ساخته مجبور بودم سرنخی بدست ندهم. من بیشتر به آسمان نگاه می کردم و او خیال داشت همانطور ایستاده زل بزند. گویی جذب چیزی شده باشد اما می شد فکرهای دیگری هم کرد. اینکه دوست ندارم چیزی را ثابت کنم کافی اس برای اینکه پای حرف هایش بایستد و این به او کمک می کرد دست بالا را داشته باشد. اما پیش از اینکه بخواهم این موضوع را تمام کنم باید موضوع جدیدی را مطرح کنم. خیال دارم موجودی کوچک را بوجود بیاورم. می خواهم مطمئن شوم تمامش بدنیا خواهد آمد. اینگونه می توانم خودم را برای مردن آماده کنم. سرانجام فصل عاشقی فرا می رسد. جایی در تاریکی همدیگر را در آغوش می کشند. در یکدیگر تنیدن. بدون هیچ ترس و واهمه ای به زندگی ادامه دادن. سعی کن و ادامه بده. فقط یکبار دیگر. می گوید حالا وقت گفتن این حرف ها نیست. پس چه موقع وقت گفتن این حرف هاست؟ اما مسئله وقت و جا نیست. مسئله این است که در حال حاضر هیچ کس نمی داند کجاست. می بایست ترجیح می دادم که این مسئله همینطور در سکوت باقی بماند. باید بگویم وسوسه شده ام. هنوز در این چیزها ضعف دارم. در تمام کردن چیزی که زمانی برای شروع کردنش میل زیادی نشان می دادم. درست در واپسین لحظات احساس می کنم نیاز نیست چیزی را اثبات کنم و دست می کشم. در حال حاضر دیگر چیزی نمی بینم. چرا زمان نمی گذرد؟ لحظه ای  روی لحظه ای دیگر. می خواهند ترکم کنند.نمی دانم. شاید رویا باشد. شاید.

ابرهای درشت و خیالی جَز. شبیه خواب بعد از ظهر. چیزی در تو پهلو می گیرد و بعد دیگر رها نمی شوی. قصد ندارم قطعه ای ادبی بنویسم یا شباهتی به یک شاعر داشته باشم. چه  بسا این شباهت بخواهد برای کسی هم گران تمام بشود. ترجیح می دهم دستم را کوتاه کنم و از بلندپروازی ها بگذرم. هی! گوش کنید.! تابحال چنین جَزی نشنیده بودم. چقدر کار را درست در آورده اند. ترکیب خوبی از اکسپریمنتال ها و نویز ها. تمپوی مطلوب و اصوات الکترونیک. برای توضیح دادن یکجایِ چنین چیزی هنوز کلمه ای پیدا نکرده ام. شاید بگویم پیکان وانت. ز این ها که روی درش مثلث های رنگی می کشند. معمولا آبی و قرمز توی رنگ ها هست. اما باید از شباهت دادن چیزهای مختلف دست بکشم. اینطور در نظر گرفتن همه چیز ممکن است خوشایند نباشد. اما همین زیاد دقت کردن به این چیزهای کوچک هم دارد وقتم را می گیرد. ترجیح می دادم با همان شکوهی که متن را آغاز کرده بودم ادامه بدهم. اما تصوراتم هیچ وقت به موقع شکل نمی گیرند. وقتی بهشان فکر می کنم توی ذهنم دقیق که می شوم همه چیز را در نظر می گیرم و بعد درست لحظه ای بعد که تصمیم می گیرم بنویسم! مسخره است. اصرار کردن برای نوشتن وقتی هیچ چیز توی سرت آن طور که باید پیش نرفته و تو قرار نیست دنبال مقصر بگردی و دست آخر فکر می کنی بهتر بود از همان اول تماشای ابرها را دنبال می کردی. هنوز هم دیر نشده.