دوباره بهشان برخوردم. همان دو نفر که قبلا هم دیده بودم و فکر می کردم باید آدم هایی قلابی باشند. بودند. دست کم اینطور بنظر می رسید. درست زمانی که انگشت اشاره ام را به طرفشان می گیرم بهم برخورد می کنند و بعد ناپدید می شوند. این نقطه ی پایانی برای آنها خواهد بود. امیدوارم دفعه بعدی در کار نباشد. نگاهی به آسمان خاکستری می اندازم. باید حدود سه درجه باشد. با این حال از خیر آخرین تصویری که از آنها بجا مانده بود می گذرم و فکر می کنم همانجا هستند و توده ای سیاه تشکیل داده اند. باید تعدادشان بیشتر از این حرف ها باشد. برای پایان دادن به همه چیز. برای آغاز کردن همه چیز. سکوت هایی طولانی و بعد آتش بس. من را یاد عکس های لختی می اندازد. بدن های لخت. ترکیب بندی ها و خلاقیت های آدمی که هربار توی یک چیزی فرو می رود و دست بردار هم نیست. لذت بردن از طریق دست ها. مالش پوست ها. آهنگ های خوشحالی.
همینطور که نفس نفس می زدم داشتم به تعادل پاها فکر می کردم. آنقدر دویده بودم که داشتم بال در می آوردم. ضربه های پشت سر هم. ایستادن. فکر کردن و دوباره دویدن. تغییر مسیرهای در لحظه. سر بالا آوردن و دقیق تر نگاه کردن. شاید حالا که از این ها حرف می زنم درد مختصری را تجربه می کنم. قسمتی از کمر و ران پای چپ. اما آن طور هم نیست که نتوانم از پس کارهای امروز بر بیایم. دیروز چیزی نوشته بودم و با این حال نتوانستم انتشارش بدهم. یک چیزی ایراد پیدا کرده بود. مسخره! اصلا طوری ناپدید شد که خودم حالا که فکر می کنم چیزی به خاطر نمی آورم. به این ترتیب تنها اشاره ای کوتاه به آن همه جمله می تواند تغییر موضع جالب تری باشد. هرچند فکر می کنم از پس این یکی هم بر نخواهم آمد. چه بسا این فراموشی همه چیز را برای خودش می خواهد. برایش یک مکعب سیاه در نظرگرفته ام. همین و بس. خزه ها و اشتعال در موتور. که آیا کسی این جا نیست که بتواند سکوت را رعایت کند؟ دوباره گم کردن. دست از جستجو برداشتن. می خواهم تمامش کنم. می گوید سرش دارد منفجر می شود. از همان قهوه ی دیروز. اگر حافظه ای برایم مانده بود.
حیرت زده مانده بود که آیا می تواند شعری را پیدا کند که منظور را برساند؟ یقین نداشت که به کدام معنی دارد فکر می کند. چنان در خیال خود غرق شده بود که از خاطر برده بود برای چه به اینجا آمده. به اطرافش نگاهی انداخت و با عجله قهوه اش را خورد. اندکی نشست و بعد سیگار روشن کرد. گریست. چشم ها را پاک کرد و خارج شد. سعی کردم چیزی که در خواب اتفاق افتاده بود را به یاد بیاورم. یادم آمد راه پله ای طولانی با نور قرمز و دیواره ای تنگ که در میانه ی آن ایستاده بودم. دست ها در جیب. انتظار چیزی را می کشیدم . هر لحظه که می گذشت راهرو تاریک تر می شد. بعد که به قدر کافی تاریک شد صدای کسی را نزدیک به خودم می شنیدم. از حرف هایی که می زد مطمئن نبود و احساس می کرد هیچوقت از اینجا خلاص نخواهد شد. حالتی شبیه به ترس از اینکه نکند من هم دچار موقعیتی مشابه شده ام در من شدت می گرفت. با این حال چیزی دیده نمی شد و حرکت بی فایده بود. دیدم سکوتی دست داده که تا بحال تجربه اش نکرده بودم. هنوز هم آن صدا، آن سکوت، توی سرم هست و بیرون نرفته. با من حرف می زند. اگر سراپا گوش بشوم یا حتی زمانیکه مجبور نشوم گوش بدهم باز هم صدا آنقدر ناچیز است که نمی توانم از حرفی که می زنم اطمینان داشته باشم. همان سکوت. همان سکوت همیشگی. چیزی که می گوید احساس می کنم درباره خودم باشد. خسته ام می کند. اما باز هم می گویم این بار دفعه ی آخر است که گوش می کنم. فقط همین یکبار و دیگر تمام. شاید اشتباه از من باشد. نمی دانم. ناراحت کننده است که از این چیزها خلاص نمی شوم. می خواهم بگویم آنجا جز تو کس دیگری نبوده. فقط اگر چیزی در جایی وجود می داشت ممکن بود سکوت را بشکنم. از خودم بگویم و از آن لذت ببرم. بازگشت کلمات. حرف زدن درباره ی او. این تنها خواسته ام است. فقط همین را می دانم. چیزی هست که اعلام شده و من از آن باخبرم. به من یک فضا داده اند و کسی که داخلش بشوم و چند کلمه برای گفتن. شنیدن. صدا می گوید بهتر است عاشق یکدیگر باشید. و بعد به عشق فکر می کنم. در پس دیوارها. نور کم می شود. برای اینکه بهتر عاشق یکدیگر باشید. هر چند دفعه که لازم باشد. داستان های قدیمی.این واپسین کلمات.