در را بازگذاشتهام و دارم از هوای تازهای که آمده تنفس میکنم. همین حالا خورشید را از دست دادم. ساختمان روبرو. همسایهی عزیز آقای کاظمی. خوب شد که حالم را پرسید. حالا میفهمم چقدر گاهی به این چیزها هم نیاز دارم. میگویم دست بردار پسر! تو مال این حرفها نیستی. وگرنه باید جواب بهتری پیدا میکردی. با این حال به خودم خسته نباشید میگویم و به عکسی که انداختم فکر میکنم. عکس قبلی چیز به مراتب خندهدارتری از آب در آمده بود. شاید پاک کردنش کمی عجولانه بود. اما در نهایت تصمیم بدی نگرفتم. میبینی؟ هنوز دارم به این چیزها فکر میکنم. زودتر خودت را برسان به همانجا و تولدم را تبریک بگو:)
حالا راهم را باز کرده ام. بنظر می رسد دیشب چیزی را متوجه شده باشم. با وجود اینکه هنوز یقین ندارم اما تا حدی خیالم راحت شده. به آخر هفته فکر میکنم. جاده و صبحی که زود بیدار خواهم شد. دوباره کلاغ ها و زمین سفید. راستش دیشب خوابش را دیدم. همان قدر سفید که انتظارش را داشتم. ابرهای خاکستری حجیم. کوه های کوتاه. کوه های بلند. جاده ای که طول خواهد کشید. از همین صندلی که نشسته ام دلم شور می زند. به پیرهن آبی فکر میکنم. صدای کورت وایل و گیتاری که بدرد ساعت 11 و هفت دقیقه می خورَد.