خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

در را باز‌گذاشته‌ام و دارم از هوای تازه‌ای که آمده تنفس می‌کنم. همین حالا خورشید را از دست دادم. ساختمان روبرو. همسایه‌ی عزیز آقای کاظمی. خوب شد که حالم را پرسید. حالا می‌فهمم چقدر گاهی به این چیزها هم نیاز دارم. می‌گویم دست بردار پسر! تو مال این حرف‌ها نیستی. وگرنه باید جواب بهتری پیدا می‌کردی. با این حال به خودم خسته نباشید می‌گویم و به عکسی که انداختم فکر می‌کنم. عکس قبلی چیز به مراتب خنده‌دارتری از آب در آمده بود. شاید پاک کردنش کمی عجولانه بود. اما در نهایت تصمیم بدی نگرفتم. می‌بینی؟ هنوز دارم به این چیزها فکر می‌کنم. زودتر خودت را برسان به همان‌جا و تولدم را تبریک بگو:)

همین امروز می بینم. مثل هر روز دیگر. آنها ایستاده اند رو به پنجره های شرقی و به طلوع آفتاب نگاه می کنند. درخشش آفتاب و پشت سر گذاشتن تاریکی. حتما چیزی را جا گذاشه اند. برایشان افسوس نمی خورم. با این حال کمی  سخت گیری شاید بد نباشد. همین را می خواستم .که دست از سر خودم بر ندارم. تماما ایراد گرفتن و متلاشی شدن. گفتن اینکه پسر تو هیچ وقت اینطور چیزها را  درست انجام نداده ای. شکست خورده ای و باز دوباره همان راه های قدیمی. تکرار هدفی که هربار عوض کرده ای.ربعد رها شدن. ابتدا دست ها و پاها جدا می شوند. هر کدام به سمتی. تا زمانی که خورشید غروب می کند منتظر  می مانم. رو به پنجره ها غربی می ایستند و می بینم شان که تک تک هجوم می آورند و با چهره هایی عبوث نگاه می کنند.  دیگر به این ها عادت کرده ام. شاید کمی سخت گیری بد نباشد. خودم را از بالا نگاه می کنم که دارد به آن یکی از بالا نگاه می کند. که آن یکی. 

حالا راهم را باز کرده ام. بنظر می رسد دیشب چیزی را متوجه شده باشم. با وجود اینکه هنوز یقین ندارم اما تا حدی خیالم راحت شده. به آخر هفته فکر میکنم. جاده و صبحی که زود بیدار خواهم شد. دوباره کلاغ ها و زمین سفید. راستش دیشب خوابش را دیدم. همان قدر سفید که انتظارش را داشتم. ابرهای خاکستری حجیم. کوه های کوتاه. کوه های بلند. جاده ای که طول خواهد کشید. از همین صندلی که نشسته ام دلم شور می زند. به پیرهن آبی فکر میکنم. صدای کورت وایل و گیتاری که بدرد ساعت 11 و هفت دقیقه می خورَد.