خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

شت. اولین کلمه‌ای که قصد دارم بنویسم. اما این تمام محتویات توی سرم نیست. آیا من به شما تذکر نداده بودم؟ هربار یک غافلگیری جدید. یک غافلگیری جدید هربار. جدید هربار یک غافلگیری. یک غافلگیری هربار جدید. صد هزار مدل این را نوشتن و چیزی تغییر نمی‌کند. اساسا در مورد او هیچ چیز تغییر نمی‌کند. هنوز دست گذاشتن روی چیزهای تکراری. اصلا قرار بود روزی جَز داشته باشم. یک جعبه‌ی شش تایی آبجو و ساندویچ‌ پپرونی. اما حالا چه؟ هنوز نباید فرصت را از دست بدهم. به خانم منفرد فکر می‌کنم. حتما باید بررسی بیشتری می‌کردم. کردم. با این حال چیز جالبی نیست. زن پیر. تصور اینکه او را پای معامله‌ی ملک ببینم. جالب نیست. به مارال فکر می‌کنم. دیروز همه‌کار کرده بود. گفته بودم به چیزی دست نزن تا برگردم. اما همه‌چیز را شسته بود و حتی سفارش مشتری‌ها را هم راه انداخته بود. گفتم راه انداخته بود و بعد فکر کردم همچین جمله‌ای ارزش نوشتن دارد؟ باید چیز بهتری استفاده می‌کردم؟ اهمیتی ندارد. بهتر است تمامش کنم. ادامه‌ی روز و جوراب نو. 

می‌گوید این‌طور اگر بشود آسوده‌تر پیک می‌ریزی. شراب برای ساعات ابتداییِ روز. یادم می‌آید نوشته بود سرش را در یکی از آبجو فروشی‌های دوبلین جای گذاشته. می‌گویم این کار را شنیدی؟ اشاره می‌کنم به صفحه لپتاپ. می‌گویم برایان انو. وقتش شده سرم را گرم کنم. تایید می‌کند و بعد سکوت می‌کنیم. قبول دارم که ما هیچوقت به سمت او ننشستیم. که ممکن نیست این کار از ما سر زده باشد. راستش تنها دلیل نوشتن این حرف‌ها را فراموش کرده‌ام. دیشب بود. دوست داشتم چیزهای بیشتری ببینم. چیزی را به صورت مشترک گوش کنیم و بعد خاطره‌ها و جابجا شدن. گیج شدن و عقربه‌ی ساعت که هنوز برای ابتدای روز خودش را آماده نکرده. بیا قدم بزنیم. هرچند نامتعادل.

دعوت شدم که بروم. نرفتم. خودم را به دیوار چسباندم و حس کردم چیزی از سرم کم شده. شاید هم شده بود. نمی دانم. از کتاب‌های تازه‌ای که بدستم رسیده کمی می‌ترسم. بنظر می‌رسد همه‌شان را خوانده باشم. با این‌حال تازه‌اند. بوی کتاب‌های تازه. بوی چسب می‌دهند. برای سومین بار سیگار توی دستم ته می‌گیرد. فقط دو بار تکاندم و خاموش. به متن رضا فکر می‌کنم. این آخری را چندبار خوانده‌ام. دوست دارم بروم از اول همه‌شان را بهم بچسبانم ببینم چطور می‌شود. ممکن است بوی چسب بگیرم. حتما بوی چسب می‌گیرم. فکر می‌کنم اگر با همین وضع این‌جا بنشینم چیز بیشتری‌نصیبم نمی‌شود. دوست داشتم برف می‌بارید. برف روی پیاده روی خلوت. آن وقت حتما این چراغ زرد بیشتر خواستنی می‌شد. دوست داشتم بگویم اُ سی دی هم کار خودش را می‌کند. اما کلمات دستخوش تغییرند. همان‌طور که حرف می‌زنم. همان‌قدر که لکنت می‌گیرم. همان‌قدر که به سکوت کردن بیشتر فکر می‌کنم. دارد از این ماجرا خوشم می‌آید. این با شما بسیار لذت‌بخش‌تر هم.