خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

دوباره جان ماوس. دوباره انحلال یک تاریکی. وقوع یک پنجره. یک کتاب یا چیزی که بشود تماشا کرد. می بینی؟ دوباره وقت به آفتاب رسیده. سرت را که بالا می گیری می بینی هنوز ناتوانی در انجام چیزها آزارت می دهد و وقت نمی کنی آن را به وضعیتی تازه تر انتقال بدهی. آن هم بود. تحرکی خودخواسته. داشتم برای خودم عزا می گرفتم. حوصله ام را سر برده بود. همه چیز حوصله ام را سر برده بود. چند هفته است که صورتم را نتراشیده ام. فرسودگی. این را کماکان احساس می کنم. می دانم که این ها باید تغییر کنند. به خودم که نگاه می کنم خاطرم جمع می شود که او هنوز هست. هنوز آن قدر نزدیک هستیم که اگر وقتش رسید دستش را بگیرم و به خودش بدهم. بگویم چیزی برای ترسیدن وجود ندارد و بعد در آغوشش بگیرم. به او حق می دهم. آدم مگر چقدر می تواند همه چیز را تحمل کند؟ با این حال او این کار را کرده. به صورتش دست می کشم و سعی می کنم به خاطر نیاورم. می بینی؟ یک پنجره هنوز کارساز می شود. 

برای او‌هم‌متاسفم که ما این‌گونه زندگی کردیم. دستی به فرش بکش و توی خیالت بعد از ظهری بهاری را به خاطر بیاور. خیال می‌کنی فراموش کرده‌ام؟ در آغوش کشیدنت برای همان مدت کوتاه. خیال می‌کنی روز خوبی داشته‌ام؟ دوست خوب من که خوب‌تر بود چیزی برایت بنویسم. دست روی فرش بکش و خیال کن برای امروز دیگر کافی‌ست. 

فقط دوبار قیمت مولتی مترش را گفته. این طور که هی! دست نزن این شیشصد تومن قیمتشه! بعد نشست و تعریف کرد که صبح نبودی و رفتم کافه روبرو قهوه خوردم. گفتم هم تو هم اون روبروییه دیگه جنده شدین. فکرش را هم نمی کرد. قرار بود از امروز دهانم را آب بکشم و فحش های رکیک استفاده نکنم. همین حالا هم دیر نشده. وارسته باش آقای محترم! حالا بهتر شده. دارم به آخر هفته فکر می کنم. حرف های دیشب هم خوشایند بود. آمدم بنویسم اما بنظرم آمد کمی زمان بدهم. نمی خواستم بیش از حد تحت تاثیر باشم. با این حال هیچ چیز بهتر از این نمی شد. لطفا کمی در را باز بگذارید آقای ایلیا. همین کار را می کند. آدم خوبی است. با سرعت حرکت می کند و بهتر است بهترین لباس هایش را پوشیده باشد. داشتیم درباره ی لاینِ مسکالین حرف می زدیم. همیشه از این شوخی ها داریم. حرف زدن درباره محرک ها و مخدرها. بوی بیمارستان و آدم های متلاشی. حرف های این شکلی حوصله سربر نمی شوند. حرف های کثیف. خواستم بگویم حالا کمی از خودم فاصله گرفته ام. تحویلش نمی گیرم. نمی دانم کی قرار است دوباره بزند لت و پاره ام کند. حالش را درک می کنم. با این حال فرصتی برای سیاهی ها نیست. آمده ام این طرف پنجره و از بیرون نگاه می کنم. تنهایی اش را می بینم که توی خودش مچاله شده و سرش را گرفته لای زانوها. نورهای بنفش و آبی. ستاره ها و داستان هایشان. به من می گوید چه خبر؟ چشمم را می بندم. چهارده درجه سانتی گراد. مه آلود.