از کدام زاویه به من نگاه میکنید؟ بنظرتان چیز احمقانهای در من وجود دارد؟ گفتم از این شکلاتها خوشم آمده و نگاهی بهشان میاندازم. سه تا. هیچ فرقی با یکدیگر نمیکنند. شبیه اینهایی که خودشان را به هر دری میزنند تا ثابت کنند از پس کارهای زیادی برمیآیند. اینها که تا دستشان به تو میرسد زاویه نگاهشان تغییر میکند. میگوید جواب هم ندهم خودش میفهمد. اما چیزی که نمیفهمد این است که نیاز به فهم او از اتفاقات اطرافم ندارم و میخواهم که تنهایم بگذارد. حالا توی آسانسور یک شرکت متوقف شدهام و سرم را کردهام توی موبایلم تا چیزی را بنویسم. چیزی که همواره من را عذاب داده و هنوز از آن سردرنمیآورم. به خواب میروم و دوباره پایینتر بیدار میشوم. بالاتر میخوابم. پایینتر بیدار میشوم. بالاتر میخوابم. پایینتر میزنم روی دکمهی سبز. سلام میدهد. نمیشناسم. بعد میگوید از جلوی آینه کنار بروم. فکر میکنم آینه؟ میگوید شیشه.
و من آنچنان در ماجرا گم شده بودم که خیال میکنی ماه با تمام اندازهی متوسطش در جایی دقیق شده که به تو بفهماند این چیزها شوخی ندارد. هرچه سعی میکنی به آسمان نگاه نکنی و رد ستارهها را نزنی اما سرت انگار دست خودت نباشد، مدام بازمیگردد و مستقیما به ماه اشاره میکند. گفته بودم قبلا هم که او را ابتدا روی ماه دیده بودم. در شبی زمستانی که آسمان تکهای جدا افتاده از همه چیز و یخ تمام ماجرا بود. چشمها در حالیکه باز مانده بودند، تصویر ماه آبی را برای اولین بار در ذهن او بازسازی میکردند. این بود تمام ماجرا. در نوبت بعدی اما شک نداشت که ماه، رنگی صورتی دارد و این را در یادداشتی نوشته و کنج آینه قرار داده بود. با این حال چیزی که اهمیت داشت رنگ ماه که نه. صورت او بود که خودش میگفت این همان است که خوابش را دیده بودم. و بعد به خوابی اشاره کرد که در آن روبروی آینه ایستاده و دارد زاییدن زنی را در شبی بارانی در میانهی جنگل میبیند. چیزی که از لای پا بیرون میآمد موجودی با دو سر، یکی سر خودش و دیگری سر خودش که سیاه شده. حدس میزند که کار جن باشد. فقط یک لحظه به این فکر کرد و بعد دوباره ترسید. بعد هربار که خواب را مرور میکرد میترسید. از تنها ماندن با خودش میترسید. او بود که میگفت توی ماه دیده. شبی زمستانی که روی یخ.
بالاخره تمامش کردم. میتوانستم آغاز کنم. حالا دارم آغاز میکنم. یاد گرفتن چیزها در اسرع وقت. لبخند زدنهای پیاپی و موسیقیِ ذهن او که همه چیز را راحتتر میکرد. رطوبت از پنجره. پا پس کشیدن و دوباره ادامه دادن. تقریبا این تمام چیزی بود که تجربهاش میکردم. انقباض عضلات و نبضی که حالا دارد به شمارش طبیعی خود بازمیگردد. اگر پنجره را باز کنم بی شک ستارهای جایش را به من خواهد داد. ستارهای اگر درکار باشد باید انتظار این را داشته باشد که من خواستههایم را ابتدا بیان کنم. اینکه دوست ندارم چیزی از این کِیف کردن کم بشود.که اگر میشود همین را هیچوقت تمامش نکند. بعد چشمهایم را میبندم و میخواهم که جابجایی اتفاق بیافتد. تمامش میکنم. آغازش میکنم