گفتم این جان مارتین کارش درسته. یه لبخند تابستونی میندازه روی صورتت. بعد گفت آره مصاحبه شو دیدم. پاره شدم از خنده. همین موقع بود که یه چاقش اومد و یه چیز خنده دار تعریف کرد. بعد میجر تام. رقصیدن روی یک پا. می تونست یه روز خسته کننده باشه. بعد اون همه حرف که کلی طول کشید تا گفته بشه. دلم گرفته ولی به روی خودم نمیارم. یه سیگار دیگه و یه وی سیکستی برای دوست خوبم.
نشستهام. تمام مدت ایستاده بودم و قدم میزدم. حالا وقتش رسیده دستها را از دو طرف رها کنم و تمام وزنم را برسانم به انتهای رانها. چسبیده به ستون فقرات. برایش عکسی فرستادم. یکپا در حالیکه قدمی برمیداشت. معلق مانده در هوا. هنوز تکلیفش معلوم نیست. با اینکه اکنون اینجا نشستهام و نگاهش میکنم اما بنظر میرسد چیزی حذف شده. شاید تاثیر همین نشستن و استراحت کردن باشد. دارم خودم را با این جملهها گول میزنم. آمده بودم چیزی تازه بنویسم. چیزی که امروز به خاطرم آمد و یک گوشه یادداشت کردم. فکر میکردم برای امشب به درد بخورد. با اینکه فراموش کردهام اما هنوز میتوانم دست روی چیزهایی که در خاطرم مانده بگذارم. در خواب سه نفر بودیم. هرسه خودم بودم. هرکدام هربار چیزی را فراموش میکرد و دوتای دیگر متوقف میشدند و پچ پچ میکردند. بعد آن نگاهها. چشمهای تیز و نگاه برنده. خندیدن و دوباره ادامه دادن. تا دوباره یکی از آنها که هربار مشخص نبود چه کسی است فراموش میکرد و بعد دوتای دیگر همان طور که قبل. به پاهایم نگاه کردم. فقط یک پای راست. به آن دو اشاره کردم که این فرق میکند.بعد هردو ناپدید شدند. گفت کفشها. گفتم آره کفشها. بعد به عکس نگاه کردم. هنوز هم برق میزنند. هوای ابری. پنجرهی سمت چپ خانهی روبرو.
وقتش رسیده بود تماشایش کنم. مثل هر وقت دیگری. درست از زمانیکه خورشید بالا میآید و در نهایت همراهی با ماه که هربار رنگ عوض میکند. میپرسم آیا شما خیال میکنید متوجه نشدهام چیزی شما را آزار میدهد؟ خیال میکنید فراموش کردهام شما به کنج دیوارها اهمیت میدهید؟ یک نقاشی از آن توی تصورم کشیدهام. فکر میکردم به خودتان نشان بدهم. اما شب بخیر گفتم و به موجها فکر کردم. اینکه سفیدیشان مسخام میکند. اینکه با شما نشستن و دراز کشیدن روی شنهای آفتابخورده چیزی شبیه عکسهای قدیمی بنظر میرسد. نور زیاد. رنگهای نارنجی، زرد. حالا یک چیز جالب توی دستم دارم. میچرخانم و میگیرم جلوی هرچیز. بعد هزارتا از آن چیز آن تو پیداست. گرفتنش جلوی صورت شما. بعد خندهای که فکر میکنم شبیهش را هیچوقت به خاطر نمیآورم. گرمای این روزها. سردرد شب اول.