خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

با این‌که خوابم نبرده اما می‌توانم خوابیدن او را به تماشا بنشینم. یک پا جمع شده در سینه. پای دیگر برای یافتن مکانی خنک‌تر از جهتی به جهتی دیگر منتقل می‌شود. برای همین لحظه شاید کافی باشد. بعد مطمئن می‌شوم شدت باد بیشتر شده و پنجره که کمی باز مانده حالا دارد تکان‌های کوچکی می‌خورَد. فکر می‌کنم می‌شد خوابیده باشم. به پشوآ فکر می‌کنم. ممکن بود خودِ او باشم. فقط اگر چند کلمه کمتر نوشته بود. اگر اینهمه دقت به خرج نداده بود. ممکن بود رویایی که می‌دیدم شباهت به همان چیزی می‌داشت که انتظارش را داشتم. صدای زوزه‌ی باد. درختی که حالا ارزش بیشتری برایش قائلم. 

هنک ویلیامز برای ادامه ی روز. راستش می ترسم حرف هایی که می گویم هیچوقت از گوری که کنده ام بیرون نریزد. اینجا را گذاشته ام برای همین حرف ها. نفسم را حبس می کنم و خیال می کنم مردنم با این وضعیت می توانست خوشایندتر باشد. وقتی همه چیز را تماما کنار گذاشته ای. حالا می توانم به این صخره ها نگاه کنم. چشم هایم را با آرامش روی هم خواهم گذاشت. اینکه بخت با من یار بوده. اینکه حالا سنگینی می کند و باید به آن عادت کنم. بعد هزاران کیلومتر دویدن و تماشای صاعقه ها. دیگر شب ها به خود نخواهم پیچید. دیگر فکر کردن را کنار خواهم گذاشت. ممکن است چیزی را بیاد بیاورم. آیا ممکن است چیزی عادلانه را به خاطر بیاورم؟ آیا هنوز کسی نام مرا می داند؟ می بینید؟ دارم این ها را از صخره ها بیرون می کشم. بعد به اولین شبی فکر می کنم که آن جا زیر نور مهتاب دراز کشیده بودیم. حالا ما رفته ایم و در خاطرم چیزی شبیه یک کولی آواز می خواند. گوشم را می گیرم و آنقدر به خودم گوش می دهم. می دانم که آنجایی. تمام این سال ها آن جا بوده ای و حرفی نزده ای. می ترسم حرف هایی که می زنی هیچگاه از گوری که برات کنده ام بیرون نریزد. می گویم شاید اگر دوباره همدیگر را پیدا کردیم، این بار من مردد باشم. راستش را بخواهید همیشه از حرف زدنم می ترسیده ام. سرم را گذاشته ام روی آتش. دوران فکر کردن به چیزها تمام شده. پایین افتادن و وحشتی تمام نشدنی. درباره ی چه؟ درباره ی چه؟

صحبت از نورها بود. توی خیالم چقدر دوستش دارم می گویم و  باقی ماجرا. حالا احساس بهتری وجود دارد. می گویم از این دستبندها مدت ها بود که نداشته ام. می خواستم یکی داشته باشم. حالا دارم و باقی ماجرا. دست کم وقتی کنارش باشم می توانم به انتهای چیزی فکر نکنم. یک جورهایی شاید همین دور بودن از او این چیزها را از من بگیرد. اسمش را آزادی بگذاریم؟ آزادی برای اینکه به انتهای چیزی فکر نکنی. بعد با دست توی هوا دایره ای می کشم و تمام خیالام را توی آن جا می کنم. پایینش را گره می زنم و رهایش می کنم. حالا احساس می کنم رنگ سرخ گونه هام کشیده شده تا بالای پیشانی و دیگر کاری از من ساخته نیست.