با اینکه خوابم نبرده اما میتوانم خوابیدن او را به تماشا بنشینم. یک پا جمع شده در سینه. پای دیگر برای یافتن مکانی خنکتر از جهتی به جهتی دیگر منتقل میشود. برای همین لحظه شاید کافی باشد. بعد مطمئن میشوم شدت باد بیشتر شده و پنجره که کمی باز مانده حالا دارد تکانهای کوچکی میخورَد. فکر میکنم میشد خوابیده باشم. به پشوآ فکر میکنم. ممکن بود خودِ او باشم. فقط اگر چند کلمه کمتر نوشته بود. اگر اینهمه دقت به خرج نداده بود. ممکن بود رویایی که میدیدم شباهت به همان چیزی میداشت که انتظارش را داشتم. صدای زوزهی باد. درختی که حالا ارزش بیشتری برایش قائلم.
صحبت از نورها بود. توی خیالم چقدر دوستش دارم می گویم و باقی ماجرا. حالا احساس بهتری وجود دارد. می گویم از این دستبندها مدت ها بود که نداشته ام. می خواستم یکی داشته باشم. حالا دارم و باقی ماجرا. دست کم وقتی کنارش باشم می توانم به انتهای چیزی فکر نکنم. یک جورهایی شاید همین دور بودن از او این چیزها را از من بگیرد. اسمش را آزادی بگذاریم؟ آزادی برای اینکه به انتهای چیزی فکر نکنی. بعد با دست توی هوا دایره ای می کشم و تمام خیالام را توی آن جا می کنم. پایینش را گره می زنم و رهایش می کنم. حالا احساس می کنم رنگ سرخ گونه هام کشیده شده تا بالای پیشانی و دیگر کاری از من ساخته نیست.