خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

اولین بار نیست که به کلاه ها فکر می کنم. خیلی زود این هم تمام می شود. هی! آنجا را نگاه کن. کلاغ ها همه جا هستند. با انگشتش یک کاج نشانم می دهد. بعد یکی دیگر. آنها هم هستند. بعد شروع  به دویدن می کند. در مسیری غیر مستقیم. موهایش را کوتاه کرده. همانقدر که گردنش را بتوانم ببینم. دوست دارم همیشه دویدنش را تماشا کنم. دوست دارم بتوانم گردنش را ببینم. ادای این ها را در می آورد که با تعجب از جلوی مغازه ای رد می شوند. یک نگاه به تابلو یه نگاه به داخل. منظورش را متوجه می شوم. لبخند می زنم. برایش بوسه می فرستم. 

از آنجا که او نشسته هیچ چیزی در مورد من جلب توجه نمی کند. دوست دارم همین طور این کتری قل بخورد و من کاری انجام ندهم. خودم را توی کفشم می بینم. پیرهن سفید.

خواستم به او اشاره ای کوتاه کرده باشم. دیدم دور چشم ها کمی کبودی دارد. فکر کردم شاید از بیداری. این را در خودم هم احساس می کنم. با این تفاوت که من صورتم را اصلاح کرده ام و برای قراری خانوادگی مهیا شده ام. 

اما چه چیزی این معادله را بهم می زند؟ دوباره همان موقعیت گذشته. از من می خواهد نام آهنگی را که می شنویم به او بگویم. می گویم یک بالون را تصور کنید. گیر کرده میان هوایی گرم. چیزی بیشتر از گرم. داغ تصورش کنید. 

می زند زیر خنده اما خنده ای در کار نیست. همان چهره. با این تفاوت که سر را بالا آورده و دست ها در جیب فرو رفته اند. 

امروز اول فروردین. این را می گویم چون چیزی واضح تر از این وجود ندارد. هوا ابری و دمای هوا پانزده درجه. روزی نسبتا سرد. که گهگاه انتظار باران می رود. به عشق ها فکر می کنم. به پیاده روهای خیس و کافه هایی با نور زرد. گاها تاریک. 

موسیقیِ این جا شبیه همین پیرمرد که گذشت. تکیه بر عصا. سینه ها به سمت عقب. کمر به سمت جلو. پاها با زاویه ای تنگ رو به جلو. 

روزهای سخت کوش. ابرهای بازیگوش.

حالا شما از من چیزی بخواهید. 

دارم حسادت می کنم؟ این را قبلا ندیده بودم. فکر می کردم شاید بشود اسمش را گذاشت حسادت. لازم بود احساس کنم هنوز بوی این چیزها به مشامم می رسد. برخورد استیک های درام و شروع تکان های پیاپی. حرکت آدم ها. آسمان ابری شده. گفتن اینکه خودت را لوس نکن. گردنبندش را درست می بندد تا دیگر خیال نکند ممکن است از دستش بدهد. پوستی تیره و پاها بی همتا در کشیدگی. سینه ها کوچک. درست همانند لب ها. توی ذهنم تصورش می کنم. لباس سفید و ساحل لیسبون. تا همین جا کفایت می کند. بعد پایی را که روی دیگری انداخته بودم روی زمین می گذارم. بی قراری برای ایستادن. برای حسادت در ساعت چهارده و سی و سه دقیقه. بیا! پرواز یک دسته مرغابی.