حالا کمی آتشم تندتر شده. داشتم سعی میکردم با کلمات تمام نفرتی را که توی سینه جمع کرده بودم بیرون بریزم. نشد. حالا توی سینهام سوزشی خفیف احساس میکنم و الکل درد را مضاعف کرده. دارد تماس میگیرد و سعی میکند همینطور که لبش را گاز گرفته جملههایش را مرتب کند. همینجا تمامش میکنم. راستی او را هم دیدم. ترومای دوران کودکی. پای راست شکسته. لنگان در ساعات پایانی شب. با اینحال نتوانست غول خوابیدهی درونم را قلقلک بدهد و تازه احساس کردم چقدر دلم برایش میسوزد. حالم از همهشان بهم میخورد. آدمهایی که منتظر میمانند تا تو تصمیمت را بگیری و بعد حمله کنند. آنها که از هر فرصتی برای سرک کشیدن به دنیای تو دریغ نمیکنند. دوباره فکر میکنم اینکه دارد اینها را مینویسد کیست؟ چقدر خشمگین است! دوباره فکر میکنم دیگر کافی است. تمام این سالها مشغول بررسی جزئیات آدمهایی بودهام که در من زندگی کردهاند. هنوز هیچ چیز دستگیرم نشده. حالم از همهشان بهم میخورد. حالم از خودم که مدام سرک میکشد. دنیای تو. دنیای خودم. حالم از نفرتی که بوجود آمده بهم میخورد. سینهام میسوزد. با آتشی که اینجا توی سینهام کاشتهام قدم میزنم. کسی برای سیگارش تقاضای الکل میکند. روی چشمهایش دست میکشم و یادآوری میکنم که مرده و باید این چیزها را فراموش کند.
این اولین بار نیست. گفته بودم من از این سوالات میترسم؟ حالا مدام فکر میکنم او چه حالی دارد؟ میتوانم تا سر حد مرگ آشفته باشم. ببینید. تمام طول و عرض خانه را در حالتهای مختلف رفته و برگشتهام. همیشه به سوی. گم شدهام توی یک نقاشی آبی. با دو چشم بزرگ آتشین که نگاهم میکنند و من سر در نمیآورم. این خاطره میتوانست برای همیشه فراموش شده باشد. چشمی که از پشت آن در نگاهمان میکند ما را ترسانده. ما فرار کردیم. و بعد میبینی که همهی آنها تنهایت گذاشته و رفتهاند. وحشتشان تو را به گریه میاندازد؟ توی خیالت میگویی من کاری نکردهام. فقط داشتم تماشایتان میکردم. چرا فرار میکنید؟ ما اسم اینها را کابوس گذاشتهایم. صبح به صبح برای یکدیگر تعریف میکنیم و میترسیم. میگوییم آن چشمها هنوز به سراغم میآیند. هنوز میترسم وقتی به آن در نگاه میکنم. دوست داشتم بیایم بگویم روز آفتابی خوبی بنظر میرسد. آهنگی را از قبل انتخاب کرده و منتظر بودم دکمه را بزنم. نزدم. به او فکر کردم. به سوالها و نگرانیها. به اینکه نوبت خیلی چیزهای دیگر هم میرسد. خواستم شعری بخوانم. یادم آمد شاعر مرده بود. توی رختخوابی که شب قبلش خوب مرتب کرد.
یک چشم به آسمان و چشمِ دیگر، بی آنکه خطایی در کار باشد راه خود را گرفته و سر از کوه زرد در میآورد.
آیا شما نام بهتری سراغ دارید؟
آقای بورخس! با شما هستم. شما که دربارهی زندگیِ گذشته، زمین و زمان حرف میزنید. آیا توی جیبتان نوشتهای دارید که منحصرا ماجراهایی از آرژانتین، بوئینس آیرس و جلگههایش در آن آمده باشد؟ ماجراهایی که منحصرا در خیالاتم رخ داده باشند؟ داشتم از نوعی الفت حرف میزدم. آنچه میان آنها اتفاق میافتاد چیزی شبیه به آغاز یک عشق بود. حدسی که وجود داشت: آنها در سکوت و اشتیاق، گزارشها و توصیفات دقیقی را درباره آنچه تجربه میکردهاند با یکدیگر به اشتراک گذاشته و سعی میکردند لیستی از خیالپردازیهایشان تهیه کنند.
تا اینجا به ساعت من پنج دقیقه و سی و هفت ثانیه از زمانی که داده بودند گذشته و من هنوز نتوانستهام متنی دقیق از آنچه مشاهده میکردهام تنظیم کنم.
یکجا نوشته بود در اصفهان آدمها زود باخدا میشوند. چیزی شبیه به این را یدک میکشید: "آرامش در نپرسیدن و خاموش ماندن است."
حالا از آن وقتها چند برگ کاغذ و دستخطی متلاشی بجا مانده. چیزی خوشحال کننده که حالت را بهم میزند. آنجا که خیال میکنی. انفجاری در مغز. و بعد زنی ظاهر میشود. کسی بلند حرف نمیزند. هیچکس نمیداند از کجا شروع خواهد شد. میزی دراز و فقط دو صندلی. به شما وقت دادهاند چیزهایی خوشحالکننده را از خیالاتتان بیرون بکشید و چند برگ کاغذ که وظیفه دارید گزارشها و توصیفات دقیقی را درباره آنچه تجربه میکردهاید در آن نوشته و لیست کنید.
کارگر شیفت شب گونیهای زرد رنگ را از ساختمان خارج میکند. دستهای کاغذ که ممکن بود زرد بوده باشند یا زردی گونی به آنها سرایت کرده باشد، روی زمین ولو شده، کارگر به آنها نگاه میکند. میگوید: ده سال. ده سال تمام آنجا نشستن و نوشتن. باید بنویسم. باید یادم باشد که بنویسم.
گفتم برای واقعی بودن باید از خیال بپرهیزم. حالا رنگباخته ایستادهام پشت پنجره نفسم را توی سینه حبس میکنم. او را در سینه حبس میکنم. روحی باستانی در من حلول میکند. برهنه و هراسان. دهان باز میکند و از من سراغ بورخس را میگیرد. میگویم او را با خیال بوسهها تنها بگذارید. او را با خیال بوسهها تنها بگذارید. و تا برای سومین بار تکرار کنم آبستن بود.