خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

-خیالِ پرداختن 

            نورِ مورمور و بهارِ نارنج‌ها

آبی و ماه

             چنین

                        تا برسد، خوابِ خواب‌ها-

خوابیْ  هم اگر نبود

خوش داشتی کدام ستاره‌ی خواهر

                                               چشم فرو بَرَد

                                                   گاهِ شمارش؟ 

-پلک‌بسته در تعادل-



می‌خواهم آن هفت نفر دوباره نفس بکشند و هربار که دهانشان باز می‌شود تمامی آن ژنرال‌ها و بالا‌دستی‌هاشان را فرو ببرند توی سیاه‌چالی که برایشان درنظر گرفته‌ایم. بعد من خودم به جای هر هفت‌نفرشان خواهم مرد. با سینه‌ای که یاد گرفتم چطور هیچ‌گاه به بیرون بازش نکنم.

داستانی که شنیده‌ام روی زمین افتاده و پیداش نمی‌کنم. می‌خواستم دستم را دراز کنم بگویم آن تصویر روی سقف را می‌بینی؟ مرد مغروری بنظر می‌رسد. با بال‌هایی که به دو طرف کشیده شده. بال چپ کمی طویل‌تر. بال راست پنهان شده در افق. خواهش می‌کنم حداقل همین یک‌بار خوب گوش کنید. من خودم را مقصر می‌دانم. و باید اعتراف کنم من بودم که ظرف بلورین میوه را روی زمین انداختم و این را هیچ‌وقت به روی خودم نیاورده‌ام. حالا سال‌ها از آن اتفاق می‌گذرد. مثل همین داستان. دارم روی فرش دنبال گذشته می‌گردم. و دوستم که تازه خودش را شناخته سعی می‌کند چیزهایی راجع‌به عنکبوت‌ها بگوید. کلمات اما شمرده ادا می‌شوند. و زمان در میان آدم‌ها جوری تقسیم شده که مثلا آقای باروز خودش را در موقعیت کنونی انسانی تماما آرام تصور می‌کند و خیال دارد اگر کار به خیابان کشید خودش را به خواب بزند.