خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

چندبار خواستم بگویم اما هوا ابری می‌شد و حالا هم که قصدش را کرده‌ام دوباره. خاصیت آب و هوای این‌جاست. همین‌طور به اسمش فکر می‌کنم و وسوسه می‌شوم سراغش را بگیرم. آیا او هم گرفتار جزئیات آب و هوایی شده؟ به این ترتیب نامه را آغاز کردم: چه بسا هربار، هر روز و شبی که می‌گذشت حالتی تازه را در من بیدار می‌کرد. نمی‌توانم بگویم کسالتی در کار بود. شاید هم بود اما نمی‌توانست تنها همین باشد. شنیدن بعضی حرف‌ها و دیدن بعضی آدم‌ها ذهنم را درون هزارتویی تمام نشدنی می‌کشاند. ترجیح می‌دادم چیزهایی مثل این را کلامی بیان کنم اما چه می‌شود کرد که هنوز فرصت مناسبی نیافته‌ام. این‌جا تمامش می‌کنم. باید سفری کوتاه داشته باشم. از این‌جا به نوشهر. وقتی بازگردم غروب شده. به کافه خواهم رفت. بعد تدارکی برای شب. پیش به سوی کابوس‌های تمام نشدنی. هزارتوهای بی رحمانه.

دارم سعی می‌کنم فراموش کنم. شاید بگویی این‌همه انتظار. این‌همه چیز که نوشته‌ای پس چه می‌شود؟ دوست داشتم جوابی بهتر آماده می‌کردم. اما باید بگویم همه‌چیز مصنوعی است. حتی همین شیره که توی دستت گرفته‌ای و نشانم می‌دهی. تمامش کن. من مال این حرف‌ها نیستم. آدم‌های کوچک. دنیاهای کوچک. هر کدام دستشان را به اندازه‌ای باز می‌کنند. اشاره دارند به خودشان. ذهنشان. جایی که اشغال کرده‌اند. فضایی که محدود کرده‌اند. نشان می‌دهند و تو نگاه می‌کنی. همه‌چیز کوچک تعریف شده. فاصله‌ها خودشان را نشان می‌دهند. بعد اشاره می‌کنند به راه‌ها. همین فاصله‌ها. حتی اگر چند قدم باشد طوری وانمود می‌کنند انگار دارند به مسیری چند صدساله فکر میکنند. دارم با این‌ها نفس می‌کشم. هوای کوچک‌شان به بینی و دهانم اصابت می‌کند. بوی فکرهای کوچک شده. بوی فلز زنگ زده. آیا با خودشان فکر نمی‌کنند تمام شده‌اند؟ آیا بهتر نیست وقت کسی درباره‌ی پیامد‌های وحشتناک به ما هشدا می‌دهد بجای وحشت‌زده شدن و سراسیمگی حالات دیگران را ببینیم و راه تازه‌ای ابداع کنیم؟ بهتر نیست به چیزها شک کنیم تا بتوانیم کمی واقع‌بینانه‌تر اوضاع را داوری کنیم؟ من یک قربانی. کسی می‌خواهد به صدای یک قربانی گوش کند؟ کسی مانده؟ چیزی هنوز هست؟

در هر رابطه‌ای لحظاتی حیاتی هست، نقاط عطف. چه کسی به گربه‌ها غذا خواهد داد؟ دوست خوبم ایجنت لی. باید بگویم ذهنیت متداول دیگری که باعث می‌شود ما با پیامدهای خود، پیامدهای ناخواسته‌ی بیشتری روبرو بشویم ذهنیت نیوتنی است. دارم از شکافی انسانی حرف می‌زنم و شما این را به خوبی می‌شناسید. مشکل فقط این نیست. کار، با زحمت متفاوت است. به نظر می‌رسد وقتی قوانین و مقررات معیوب و نارسا هستند فرصتی برای آن حرامزاده‌ها بوجود می‌آید. این‌ها در نهایت وضعیت انسانی را ناراحت می‌کنند. روحش آرام و قرار ندارد و به همین دلیل است که کاملا منفعل شده. کاغذ بزرگی را در دست گرفته‌اند که توی آن نوشته شده عشق. بعد این را کرده‌اند توی کون ما. حالا من می‌گویم دست بردارید. چون من هم دیگر دست برداشته‌ام. من می‌روم و انتظار دارم هنوز رابطه‌ای مانده باشد که بتواند به گربه‌ها غذا بدهد.

اد گم شده. گربه‌ای زال‌تن و دوست داشتنی و تماما سفید. چشم‌ها سفید و مایل به صورتی است. قلاده‌ی ضد کک بسته. زندگی به همین منوال می‌گذرد و فروشگاه‌ها همه شبیه به یک‌دیگرند. ایجنت لی به پشتم می‌زند و می‌گوید هنوز حرفش تمام نشده. داشت تاکید می‌کرد که انسان‌ها اتم‌های آزاد و شناور در هستی نیستند. بلکه در وجود، خویشتنی دارند که در فضا شناور نیست و با انسان‌های دیگر در ارتباط‌ است. سعی کردم درکش کنم. باید همین‌طور باشد. گفت ما گرفتار نوعی پارادوکس هستیم. عمل ما فقط تا وقتی پیامدهای ناخواسته به بار نیاورده باشد اخلاقی‌ است و ما فقط تا لحظه‌ای که به گمان‌مان به شیوه اخلاقی عمل می‌کنیم اخلاقی هستیم. همین لحظه افسری که از کنار ما می‌گذشت گوشزد کرد که خلاف قانون است بگذاری گربه‌ات آزادانه بپلکد. این‌ها باید همیشه تحت فرمان کلامی باشند. وقتی رفت ایجنت لی گفت کارول گیلیگان را می‌شناسی؟ با سر رد کردم. ادامه داد که امر اخلاقی برای زنان فراخوانی است به توجه و مراقبت، و احساس مسئولیت‌ برای درک آشوب‌های واقعی و قابل فهم این دنیا. در حالی‌که برای مردان بیشتر حکمی است برای احترام به حقوق دیگران و حمایت از این حقوق در برابر هرآن‌چه که مزاحم حق حیات و خوشبختی است. معیار داوری اخلاقی که زنان خود را با آن ارزیابی می‌کنند ارتباط انسانی است. آنان اخلاق را از منظر تجربه‌ی برقراری ارتباط و پیوند با دیگری می‌بینند. بعد دیدم با گوشه‌ی آستین کتش چشم‌ها را پاک می‌کند. 

احساس غم عمیق همواره هشداری است که باید به‌اش اعتنا کرد.