این هم از آخریش. همین حالا تمام شد. اگر میتوانستم تصور میکردم تازه شروع شده. دوباره همان اشتیاق و همان التهاب اولیه. هنوز هم گیج بنظر میرسم اما بهتر بود برای تصمیمهایی مثل این عجله به خرج بدهم. همیشه دوست داشتم تکلیف همهچیز سریعتر مشخص بشود. توی تعلیق ماندن و انتظار کشیدن میتواند چیزی شبیه به مردن باشد. با اینکه بارها خودم را انسانی مرده تصور کردهام اما حالا میگویم وقتش نیست. باید بگویم نوشتن از شما را ترک کردهام. دیدن عکسهایتان را همینطور. و دیگر توی ذهنم چیزی دربارهی شما وجود نخواهد داشت. ممکن است همین امشب که اینها را مینویسم خوابتان را ببینم. با اینحال هنوز اتفاق نیافتاده و این خیالم را تا حدی آسوده کرده. تلاشها و افسوسها. اردیبهشت لعنتی. بوی گوگرد و آمونیاک. بی حسی و خیال خام.
ددو دد د / ددو دد د / ددو دد د / ددو دد د / ددو دد د / ددو دد دووووو
جالب نیست؟ این که اینطور شروع کرده ام. راستش بیشتر به ایده ای احمقانه می خورَد. با این حال این توضیح لازم است که آواها را باید بشود یک جوری نوشت. هرچند بی اساس. بدون احساسات. بدون فرمولی که بشود تشریحش کرد. بله من هم معتقدم فصل تخمی بالاخره از را رسیده. نیمش هم گذشته. این هم یک بهانه دیگر برای فکر کردن و رنج بیشتر. بگذریم. همیشه از این چیزها نوشته ام. خسته کننده است. قبلا حتی همین را هم نوشته ام. چیز جدیدی نیست. خیال ندارم قصه تعریف کنم. با پا ضرب می گیرم. درام دو چهار. گیتار با درایو و ریورب. خب این هم از این. قبول کردن اینکه پروژه ی نوشتن با شکست مواجه شده. تمام/