خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

داشتم عادت می‌کردم. می‌خواستم فکر نکنم. نکردم. از راه‌هایی که قبلا رفته بودم. سراغ غار و آل را گرفتن. سوزاندن چربی. چربیِ منتخب. گفتم یادداشت می‌کنم. کردم. چند خط بیشتر. هربار خواب می‌بینم تعریف می‌کنم. خواب دیدم سوار یک جیپ از تپه‌هایی توی پرو بالا و پایین می‌رویم. هر بالا رفتنی شبیه پرت شدن و دوباره هر پایین آمدنی شبیه سقوط از جایی  که معلق بودی. نگاه به ساعت می‌کنی که هیچ لزوم ندارد. به سیگار اشاره می‌کنم. نت برمی‌دارم که به سیگار اشاره کردم. هزاربار تا حالا نوشته‌ام به سیگار اشاره می‌کنم. داشتم یا دارم عادت می‌کنم. خواب دیدم رفته بودیم دهات‌شان. سوار خر. هر بالا رفتنی. هر پایین آمدنی. گلویم درد می‌کرد و هی می‌گفت برای چربی‌هاست. آب بخور!

هنوز این اتاق را امتحان نکرده‌ام. چرا امتحانش کردم. دارم همین کار را می‌کنم. کارتن گذاشته‌ام وسط اتاق نشسته‌ام کنار جنازه‌ی بخاری و اسپیکرها. سبدهای پلاستیکی هم هستند. چندتا روی هم. یک لامپ هم وصل کرده‌ام به این سرپیچ‌ها که دوشاخه هم دارند. زده‌ام به پریز و رویش یک روزنامه‌ی قدیمی انداخته‌ام که زردتر است. کم نور شده و خوب. کافی. یک کاسه برای ته سیگارها. علف. برای شما دانستن همین چندتا کافی است. برای من هم شمردن ثانیه‌ها. نرسیدن به فردا. اگر فقط همین را خواسته بودم شاید می‌توانستم. اما انسجامی که انتظارش را داشتم در خودم نمی‌بینم. می‌گویم انسجام و فکر می‌کنم آیا دقیقا منظورم همین است؟ شاید. در برخورد اول همه‌چیز طبیعی بنظر می‌رسد. بگذارید یک چیز دیگر هم اضافه کنم. پنجره‌ها. توصیف موقعیت‌شان در حال حاضر دور از دسترس است. با این‌حال بنفشی روشن قاب‌ها را در بر گرفته و از این زاویه، نور به صورت مایل به خطوط عمودی برخورد کرده، سایه‌هایی منظم روی سقف دیوار پشتی بوجود آورده و در میانه خاموش شده. برای ضمیمه عکسی خواهم گرفت. نشان به آن نشان که دلم برای دویدن تنگ شده. نگاهی به خیابان می‌اندازم و سعی می‌کنم به خاطر بیاورم روزی من هم می‌توانستم از هوای خوب لذت ببرم. 

اما چه کسی حاضر است عواقبش را بعهده بگیرد؟ نقطه‌ای دنج که فرض می‌کنیم کلاس در آن واقع شده. بچه‌های توی خیابان را جمع کرده‌اند تا بالاخره بعد از سال‌ها زنگ را بزنند. می‌توانید تصور کنید تمام آن‌ بچه‌ها در تمام این مدت طولانی به ساعت‌شان نگاه می‌کردند؟ گفتن این‌که بالاخره یه روز از این‌جا می‌ریم بیرون! حالا سال‌ها از این احوالات گذشته. حالا جعبه‌ی پر از اسپاگتی را باز می‌کنم و چیزی به ایتالیایی می‌گویم. مثلا این‌که چرا دخترهای ایرانی حرف نمی‌زنند؟ ماهنامه‌ی سروش نوجوان. شماره ۱۷۵. سال پانزدهم. مهر ۱۳۸۱. بچه‌های لحظه‌های شاد. بچه‌های روزهای غم. بچه‌های توپ و فرفره. بچه‌های کاغذ و قلم.