خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

مثلا اگر من بنویسم CGPH15007906 و بعد فرارکنم کسی هست که بخواهد همچین کد یا نوشته‌ای را پیگیری کند؟ اصلا چرا باید چنین موضوعاتی برای دیگران اهمیت داشته باشد؟ بعد دستش را جلوی صورتش می‌آورد و با چرخش مچ به تو همانی که گفته بود را دوباره بازی می‌کند. حتما برای صورتش هم خودتان چیزی در نظر گرفته‌اید. کار به این‌خوبی! قبلا فلیتوود مک هم چنین چیزی را اجرا کرده بود. در اصل همین‌ها اول انجامش دادند. حالا این نروژی‌ها هم سعی کرده‌اند کمی آلترنیتیو گاراژ‌تر اجرایش کنند. در کل بد نیست. اما منظور من همین است. که این‌ها بد نیست. تکرار گذشته‌ است. این گذشته هرچقدر هم آبت را بیاورد باز هم گذشته است. هیچ گهی نیست. چیزهای شبیه‌ش هم همان‌قدر گه هستند. حتی اگر آدمش عوض شده باشد. حالش خوب نیست. دست می‌زنند تا کمی آرامش بدست بیاورد. حالش بهتر است. با این وجود اما متوجه شده دیگران به ضعفش پی برده‌اند. احساس راحتی نمی‌کند. می‌گوید سرد است اما بدنش داغ است. می‌گوید داغ است تا از سوال-جواب‌ها فرار کند. می‌کند. حالا می‌خواهد خودش را از طبقه دوم پرت کند پایین توی خیابان باغ‌جهان‌دیده. سوژه‌ای تازه برای بگایی. تصور این‌که چنین شیرجه‌‌ای در نهایت به‌مرگ ختم نشود وسوسه‌اش می‌کند کمی دیگر به نوشتن ادامه بدهد و بعد مثل قبل مثل شب‌هایی که می‌خوابید بخوابد. تمامش کند.

یک جایی توی سرم خنک شده. خبری از خمیازه کشیدن ها و خواب آلودگی ها دیگر نیست. شاید فقط همین چند روز باشد. بهتر است بیشتر از این فکر نکنم. این را هم یاد گرفته ام چه وقت هایی فکر کنم و چه وقت هایی سنگ ها را بمکم. دروغ گفتم. نه اینکه هیچ وقت این کار را نکرده باشم. اما آنقدر نبوده که توی جیب ها سنگ بریزم و تعدادشان را در نظر بگیرم و هربار یکی و دقت کنم که هربار همان قبلی را امتحان نکنم. نه از این خبرها نیست. فقط یادم افتاد. یادم انداخت که به سنگ ها فکر کنم. و نه بیشتر از این. دوتا از یخ ها آب شده اند و سومی هنوز دارد جباب می دهد. هوا ابری شده و درست چند لحظه قبل می توانستم بگویم هوا آفتابی شده. مدام وضعیتش تغییر می کند. از صدقه سر همین تغییرات هنوز نفس می کشم. دود سفید توی ریه ها. به خودم می گویم تا کی میخواهی به این بازی ادامه بدهی؟ می گویم باز شروعش نکن. به همین لحظه دقت کن. نکاه کن به آن دوچرخه سوار و فکر کن تو را یاد چه انداخته؟ همین دیروز حرفش بود. ژاک تاتی. لنگیدن در هوای نه آفتابی و نه ابری. هم آفتابی و هم ابری. تایید اینکه همین جا دست از نوشتن بردار. دوست شاعرم تا وارد شده پیش دستی اش را از روی طاقچه برداشته گذاشته روی میز و به بقیه توضیح می دهد که من و پوریا به زبان اشیا حرف می زنیم. می خندم و می گویم قرار بود نوشتن را متوقف کنم. با این حال داری از زبان اشیا حرف می زنی. نگاهی به پیش دستی اش می اندازم. با اینکه دیده بودمش اما انگار برایم تازگی دارد. زیباست. لیاقتش را دارد. یک پارچه ی آبی روی مچ دست راستش بسته و دفتری باز می کند:



مرغان هوا را آشیانه ها

و روباهان را سوراخ ها

اما فرزند انسان را هیچ جا برای سر نهادن نیست

شاید بتوانم برای شعری کوتاه اقدام کنم. توی خیالم ایستاده‌ام زیر آب. دهانم را باز گذاشته‌ام تا احتمالا قطره‌ای اتفاقی توی دهانم بیافتد. مزه مزه‌اش کنم و فکر کنم اگر قرار بود از همین چیزها شعری در بیاورم تا حالا درآورده بودم. بخندم و دوباره این‌بار چشم بسته با دهانی باز‌تر، آن‌قدر که توی خیالم غرق بشوم، شیرجه بزنم وسط یک شعر بلند. شعری که تمام شدنش موکول شده باشد به دوره‌ای که کسی به خاطر نمی‌آورد روزی دریاها هم بوده‌اند و آدم‌ها زیر آب که می‌ایستادند خیس می‌شده‌اند، غرق می‌شده‌اند.