چهار نفر. شاید هفت نفر را نشاندهام اینجا و خیال دارم صداهایی را که ساختهام پخش کنم. حالا مدتی گذشته و کسی تلاشی برای حرف زدن نمیکند. بیست و سه نفر را نگاه میکنم هفتاد نفر سر تکان میدهند که این دیگر چه چیز عجیبی است که دارد اتفاق میافتد؟ کسی در میان جمعیت میایستد. نوشتهی روی لباسش میگوید: 'مالت طبیعی برای یک جقیِ واقعی'. به آن اشاره میکند و سپس دوباره مینشیند. انگار قصد تمام شدن ندارد. خودم هم یادم نیست آخرین بار هیچوقت تمامش کردهام یا نه؟ خودم را به بیخیالی میزنم. مثل همه ی ششصد و سیزده نفری که چشمهایشان را بستهاند و به سوراخهای روی دیوار به سوراخهای توی دیوار نگاه میکنند. صدا میپیچد. صدا کنترل میکند.
او فنتوم خودش را میخواست و این را دیگر هرکسی یکبار شنیده بود. مردی که برای خواندن هر متن پنج هزار تومان دستمزد می گرفت سعی کرد به روی خودش نیاورده و زن را در موقعیتی استثنایی رها کند. حالتی که پیش از این هیچگاه از کسی سر نزده بود و همین، دقیقا همین باعث میشد زن در خودش فرو برود و دچار این سردرگمی بشود که کجا بازی را وا داده؟ و حالا چه وقت ماجراست؟ جناب سروان متلکی انداخت و نگاه به سرباز کرد که بدش نمی آمد فرصتی پیدا کند تا شمارهاش را یک طوری برساند به دست زن که حالا پشت نشسته بود و هنوز انگار خارج نشده از جایی که قبلا ایستاده بود. هنوز سرش گیج میرفت و به پنج هزارتومان توی دستش که حالا فقط نصفش مانده بود نگاه میکرد. آیا قبلا همین اتفاق را دیده بودم؟ در آن اتفاق دستش را گذاشته بود روی قالی و بعد اشاره میکرد به گلهای زرد که کمتر بودند. بعد رو میکند به من میگوید تا حالا به گلها توجه کردهای؟ حتما داشتم توی یکی از خوابها میگشتم. هربار همین خوابها را میبینم. موقعیتهای استثنایی. نشانهها. گاهی ترجیحم زرد و قرمز است. پنج هزار تومان برای آقا رضا. آقا رضا گل میخواد. توی دروازه.