بیچاره الیوت هنوز بوی تعفن می داد. شب شبِ مهتاب بود. ابرها ماه را می پوشاندند و بعد دوباره قرص ماه بود که بر می آمد. الیوت می خواست به چای کمرباریکی که در گرگان نوشیده بود فکر کند. یا به ساحل لیسبون. اما بوی دهانش و دست هایش او را از این کار منع می کرد. تا زمستان زمان زیادی مانده بود و باید هرجور شده از این جنازه ی دویست کیلویی رها می شد. در این میان به سرش زد قطعه ای کوتاه را به خاطر بیاورد. چیزی که اولین بار دست او را گرفته بود و کشانده بود میان سنبل ها و بادها. ماتِ نور و محوِ تاریکی.
Frisch weht der Wind
Der Heimat zu
Mein Irisch Kind
Wo weilest du?
بعد سنبل ها را دسته کرد. بعد سیگاری آتش زد. تا صبح. تا زمستانِ همان سال.
Oed' und leer Meer
در صبحی زمستانی میان مه داشت فکر می کرد چقدر جای خانم خالی است. آه کوتاهی کشید و زیر لب چیزی زمزمه کرد:
چشم هایش مرواریدهای من بودند
فردا چه؟
آخرش چه؟
اینکه مورچه نمی توانسته توی تنت فرو رفته باشد
اینکه اگر می توانستی جلوی سوسک ها بایستی
بگویی البته، شاید
دلیل نمی شود روی تنت
پشه ای آزار نرساند
بچه مارمولکی رادیویی صفحه را عوض می کند
موج اف ام
چه کارها که نمی شود کرد!
چه دودها گرفته ای دوستم
بیا و تو هم دود بگیر
رنگ ها!
تیره
قرمز
سیاه - سبز
سبزِ سیاهِ قرمزِ تیره
سیاه - سبز تر از هر تیره ی دیگر
گس - گاز
دیوار نامرئی
تو!
یکی می گوید تو نقاش نیستی
من سگ کی باشم؟
وقتی هنوز جای نیش یک پشه
وقتی هنوز می توانند نامرئی باشند
همین که نمی بینی شان یعنی دیوار اتاقم را لکه ها پر کرده اند
دیواری که هیچ ردی از آن در نقاشی ها پیدا نمی کنی
سقف روی گردنم افتاده
حبس شده
بالاخره گرفتمش!
شیشه
شیش
صدای تیراندازی
شیشه
شیش
بالاخره گرفتمش
دود بگیر!
*تو!