خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

زنگ زد که بپرسد وقتش را دارم ببینمش یا نه. من برای چه چیزهایی وقت دارم؟ تازه داشتم توی خیال علف پرسه می زدم. پنکه هنوز می چرخد. هم پره هاش می چرخند. هم سرش می چرخد. هم باقی چیزها دور سرم. جواب دادم اما چه جواب دادنی؟ هربار انگار باید حق با من باشد. او می توانست این چیزها را اصلا جدی نگیرد. می توانست به خوابیدن ادامه بدهد. با این حال ترجیح داد زنگ بزند. پرسید دلم نوشابه ای چیزی می خواهد یا نه؟ پرسید سیگاری چیزی بگیرم؟ این که صبحانه خورده ام یا نه؟ بعد چشمم می افتد به ظرف ها که همینطور روی هم کنار هم توی هم لولیده اند غلتیده اند فرو رفته اند. دوباره چشمم بسته می شود. بعد دنیای سنگین پشت پلک ها دوباره حالتی کِشنده به خود می گیرد. همه چیز دارد توی یک سیاه چال بزرگ فرو می رود یا می چرخد. خیال می کنی این موزیک ها را برای کسی پخش می کنم؟ خیال می کنی هرکسی می تواند چیزهایی مثل این ها را توی سر خودش مرور کند؟ من بیشتر از هرچیز حواسم را به صداها داده ام. وقتی همه چیز همه جا در تاریکی فرو رفته لرزش دیواره ها و چرخش هایشان تنها احساساتی هستند که درک می شوند. خودت را برای این حالت آماده کرده ای؟ آیا توانسته ای چیزهایی شبیه این را توی خودت برای خودت تعریف کنی؟ توی سینه ام دارد با من حرف می زند. اما من توی سینه ام نیستم. توی سرم هستم. پشت چشم ها قایم شده ام و دلم می خواهد از چیزی نگفتن و خاموش ماندن بنویسم. یک شماره ی دیگر در مجله ی فلان. یک کتاب دیگر در انتشارات فلان. همین قدر که دست از سرم بردارند. این بهترین چیزی نیست که شنیده ای؟ من می گویم شاید وقتی بمیریم عده ای بیایند کارهایمان را پیدا کنند. آن وقت شاید هضم کردن این صداها ساده تر شده باشد. اما خودت می دانی کسی قرار نیست برای اینها وقت بگذارد. پس نادیده شان بگیر. به این چیزها فکر نکن. کار خودت را انجام بده. بعد دوباره سراغ کار بعدی برو. در این میان هربار فرصتی پیدا کردی علف بپیچان. پشت پلک ها سراغ همان مزرعه ی قدیمی برو و دست بکش روی شالی ها. نگاه به آسمان کن. پرواز باز ها. صنوبر قدیمی و تمیز کردن گِل های خشکیده روی پا. بگو دلت برای شالیکاری تنگ شده و می خواهی به روزهای خیار و گوجه و پیاز برگردی. حتما خیال برم داشته. حالا وقت این حرف ها نیست. الکتریسیته. حالا می خواهم الکتریسیته باشم. حالا الکتریسیته هستم. مجموع موج ها. من پنکه هستم. چرخنده. مجموع چرخ ها. من پرده هستم. مجموع بادها، پنجره ها. چیز بیشتری نمی دانم. این ندانستن باعث شده چیزهایی را از دست بدهم. با همین از دست دادن ها تبدیل به ماجرایی بهتر شده ام. می توانم انواع خودم را توی یک دستم بگیرم و با دست دیگرم روزنامه را ورق بزنم. می توانم بروم برای خودم یک بستنی چوبی بخرم و طوری وانمود کنم که انگار از دستم روی زمین افتاد. بعد همین را توی روزنامه بنویسم و از کسی که این کار را کرده شکایت کنم. فمنیست ها و سوسیالیست ها و رادیکالیست ها بنرهایی علیه من در دست خواهند گرفت و اگر اشتباه نکنم همین جا تمام خواهد شد. می گویم پاوز. تکرار می کنند پاوز. 

طی یک جمع بندی مختصر

بیچاره الیوت هنوز بوی تعفن می داد. شب شبِ مهتاب بود. ابرها ماه را می پوشاندند و بعد دوباره قرص ماه بود که بر می آمد. الیوت می خواست به چای کمرباریکی که در گرگان نوشیده بود فکر کند. یا به ساحل لیسبون. اما بوی دهانش و دست هایش او را از این کار منع می کرد. تا زمستان زمان زیادی مانده بود و باید هرجور شده از این جنازه ی دویست کیلویی رها می شد. در این میان به سرش زد قطعه ای کوتاه را به خاطر بیاورد. چیزی که اولین بار دست او را گرفته بود و کشانده بود میان سنبل ها و بادها. ماتِ نور و محوِ تاریکی. 


Frisch weht der Wind

Der Heimat zu

Mein Irisch Kind

Wo weilest du?


بعد سنبل ها را دسته کرد. بعد سیگاری آتش زد. تا صبح. تا زمستانِ همان سال. 


Oed' und leer Meer


در صبحی زمستانی میان مه داشت فکر می کرد چقدر جای خانم خالی است. آه کوتاهی کشید  و زیر لب چیزی زمزمه  کرد:


چشم هایش مرواریدهای من بودند

فردا چه؟ 

آخرش چه؟ 

تصور کن چیزی از فدریکو دوران می دانستی ( یا تجربه ای اشتراکی برای شعر نخست )

اینکه مورچه نمی توانسته توی تنت فرو رفته باشد

اینکه اگر می توانستی جلوی سوسک ها بایستی 

بگویی البته، شاید

دلیل نمی شود روی تنت

پشه ای آزار نرساند

بچه مارمولکی رادیویی صفحه را عوض می کند

موج اف ام

چه کارها که نمی شود کرد!

چه دودها گرفته ای دوستم

بیا و تو هم دود بگیر

رنگ ها!

تیره

قرمز

سیاه - سبز

سبزِ سیاهِ قرمزِ تیره

سیاه - سبز تر از هر تیره ی دیگر

گس - گاز

دیوار نامرئی

تو! 

یکی می گوید تو نقاش نیستی

من سگ کی باشم؟

وقتی هنوز جای نیش یک پشه

وقتی هنوز می توانند نامرئی باشند

همین که نمی بینی شان یعنی دیوار اتاقم را لکه ها پر کرده اند

دیواری که هیچ ردی از آن در نقاشی ها پیدا نمی کنی

سقف روی گردنم افتاده

حبس شده

بالاخره گرفتمش!

شیشه

شیش

صدای تیراندازی

شیشه

شیش

بالاخره گرفتمش

دود بگیر!





*تو!