شاید بشود گوشه ای از خیابان کار را تمام کرد. نشسته روی پل. آیا هنوز کلمه ای مانده که به آن فکر نکرده باشم؟ شاید. جمله ها را قطار می کنم. حتما یکی از این میان جا مانده باشد. باید عذرخواهی می کردم. هنوز هم دارد به پهلویم سیخونک می زند که این را فراموش کرده ای. آن را فراموش کرده ای. دخترم روزهای آخر تابستان را توی صفحه ی موبایلش جستجو می کند. خانه های مکعبی. مکعب های خانه. هربار به من چیزی از ساخته هایش نشان می دهد. بخاطر می آورم قبلتر بیشتر توجه می کردم .توضیحاتی تصادفی درباره ی جزئیات اثر. او هم توجه می کرد. هنوز هم همان توجه را طلب می کند. حالا شهر بزرگتری دارد. توی شهر کافه مان را شبیه سازی کرده. چیزی بهتر از واقعیت. جایی که هم برای من و هم برای او بهتر بنظر می رسد. همه چیز برای چند نفر. آدم هایی که توی ذهنش ساخته، خودش و من. با این حال من خودم را حبس کرده ام پشت این میز چوبی و هنوز فکر می کنم یک عذرخواهی به او بدهکارم. شاید دستش را گرفتم بردم توی همان ساختمانی که برای گفتگوی آدم ها طراحی کرده. یک مبل قرمز کنار دیوار. اگر حوصله کند همه چیز را خواهم گفت. اگر نخواهد که برود. اگر احساساتم را کنترل کنم. شاید همه ی حرف ها را بنویسم. همه چیز نگرانم می کند. می ترسم کلمه ای را جا گذاشته باشم. می ترسم تابستان تمام شود. می ترسم آن قدر پشت این میز بنشینم که تاریک شود. بعد دوباره روشن شود. بعد دوباره تاریک شود.
WARNING: This video may potentially trigger seizures for people with photosensitive epilepsy
Aphex Twin performs live in 360 video. Filmed at Field Day 2023.
Watch in full screen to explore the 360 video (ensure YouTube Quality settings are set to HD with fast internet connection). On mobile devices, open in the app. Also playable on virtual reality headsets.
مدادتراش جا مانده. پس یک مداد پیدا میکنم. یاد نوشتن میافتم. چند خطی مینویسم. مکثی طولانی و هنوز چیزی نوشته نشده. تنها خیال. هرکدام داستانی بلند. تازگیها برگشتهام به دیدن خوابهایی که داستانش را از قبل میدانم. اینکه مثلا در یکی از خوابها در حال فرار کردن از موجودی سیاه و ترسناک بودهام و چیزهایی از آن اتفاق به خاطر دارم و دوباره توی اینیکی خواب همان قرار است دخلم را بیاورد. یک چیزهایی از فرار کردن را توی ذهنم بلدم و همانها را انجام میدهم. همیشه پیدایم خواهد کرد. نعرههای بلندش هنوز تکرار خواهند شد. میشود تصور کرد بعد دیدن همه اینها توی یک خیابان قدیمی و زهوار در رفته در حال پیاده روی باشی و به خانهها نگاه کنی. دیوارهای سیمانی. پنجرههای کوچک. آفتاب سر ظهر. ارتباط خودت را پیدا نمیکنی و بعد بیدار میشوی. این بیدار شدن دستکمی از حل کردن یک معادلهی ریاضی ندارد. گوش کن. دست از نوشتن بردار. این موزیک تو را توی حال خودت برده. خیلی ساده تو را بیرون کشیده و حتی تعادلت را بهم ریخته. بهم ریختگیِ خوشایند. این را دوست داری. احساس غم. حالتی که اسمش را هنوز انتخاب نکردهای. اسمی ندارد. اسمی نمیگیرد.