دقیقا منظورم همین بود آقای موریسون. شما این چیزها را خوب درک می کنید. بله بله گوشم با شماست. تمام شب همین کار را کرده ام. تمام روز برایش به انتظار نشسته ام. راستش ماجرا برای شما پیچیده خواهد شد. از اینکه می توانید در لحظه همه چیز را به مسخره بگیرید شما را مستقل از چیزی که بنظر می رسید نشان می دهد. اوه! اجازه بدهید. اینترنت دوباره قطع شده. خنده دار است. همه چیز خنده دار است. حالا دیگر هرکسی می تواند ادا و اطوار خودش را داشته باشد. خیلی ها الان استعداد به حساب می آیند. شما فکر کنید چقدر انسان می تواند مستعد باشد! خنده دار نیست؟ برای خودشان حدودی در نظر گرفته اند و بعد محاسباتی دقیق که می تواند مو را از ماست بیرون بکشد. ادامه می دهم. شاید بتوانم روزی منظورم را از تمام حرف هایی که گفته ام برسانم. حقیقتا کار سختی در پیش داریم. شاید امشب بتوانیم تکلیف خیلی از چیزها را روشن کنیم. اوه! اجازه بدهید به دوستان تازه واردمان سلام کنیم. یکی شان از همان فاصله دستش را آماده کرده. دوست دارم چند ثانیه بلاتکلیف بماند. با کمی تاخیر دستم را دراز می کنم. شما می خندید آقای موریسون. حق با شماست. ما باید برویم با این حال ایستاده ایم و همه چیز را به مسخره گرفته ایم. بد هم نیست. بیشتر مردم لایق همین هم نیستند. همین حالا هم زیاده روی کرده ایم. شاید بهتر بود خودم را به کوری می زدم. جانی بلیند فاکر. پسر دیلی بلیند افسانه ای. مردی که استعدادش خاراندن تمام مدت کونش بود. آنجا می توانستی قدم بزنی. فکرش را بکنید. کسی برای همچین استعدادی تره هم خرد نمی کند. با این حال خودش را دست بالا می گرفت. دیلی بلیند افسانه ای. کون خار بزرگ.
برای او هم یکی گرفتم. برای همه ی اینهایی که می شناختم. برای رزیتا که عشق ماشین و این جور چیزهاست. آدمی بوده که احساس می کرده از خانواده طرد شده. کوچ کرده. دو دل بوده. مثلا تنها پالسی که از اطرافیانش می گرفته این بوده که جذاب نیست. ملکه ی جام ها برعکس افتاده. به چیزی که می خواهد خواهد رسید؟ زنگ زدن به تقی نیا برای مشروب. فالگیری تمام شده. می گوید خودش یاد گرفته. یاد گرفته چطور با بیست و هشت برگ زندگی مردم را بریزد روی میز و بگوید زنگ بزن به تقی نیا مشروب بیاورد. Yo la tengo گذاشته ام برای شبی که گذشت گریه کنم. چه بارانی! آب همه جا بود. سرد بود. خیس شده بودم. چقدر دلم برای اینها می توانست تنگ شده باشد. با این حال درد دارم. حتی توانایی تکان دادن سرم را هم ندارم. همین که دارم می نویسم انگار یک وزنه ی دویست کیلویی افتاده روی کمرم.هر کدام مان افتاده ایم یک گوشه. یک سه ضلعی بگایی این جا درست شده که کار را به اینجا رسانده. نگاه های طولانی مدت به یک نقطه. بعد حرکت کردن یکی. دوباره سکون. تا حرکت بعدی نفر بعدی. برای روز آفتابیِ بعد باران دیشب همه چیز به اندازه . به قدر کافی.