خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

یک گربه ی دیگر هم اضافه شده. این بی آبروها. تکه ی آخر مرغ. تصادفا یک هایکو نوشتن و به ردیف کوه ها نگاه کردن. دست بردن به حافظه ای که خاصیت ارتجاعی دارد. ارجاع. بازگشت پذیری. نگاه به کاکتوس روی دیوار بیانداز. حرفی نیست. این را ما به هم می گوییم. بعد تو نگاه بیشتری می کنی. یکی اسپری آب به دست، لبخندزنان  نزدیک می شود. اسمش را به خاطر بیاور. کمی از حافظه ی بازگشت پذیرت کمک بگیر. به زن همسایه نگاه نکن. به ماشین روبرو نگاه نکن. چرا نوشتن اینجا اینقدر سخت شده؟ حتما عادت کرده ام توی آن دفتر بنویسم. چقدر زود عادت می کنم. مردی جوان به فندک توی دستم اشاره می کند و بعد می رود بیرون که زیر علف بزند. خواسته یا نا خواسته دارد علامت می دهد. ممکن است کارمان به هم بخورد. ممکن است او بهتر از من بنویسد. چیزهایی درباره خودم. اینکه هربار از اینجا رد می شده نگاه می کرده که مشغول چه کاری هستم. یکبار دیده بود نقاشی می کشم. یکبار دیده بود دور خودم می گردم. یکبار پا گذاشته بود روی عقایدش. یکبار که داخل شد. یکبار که ایستاده بود تکیه داده بود به دیوار آموزشگاه. اشاره کرده بود یکبار که خانم محمدی. مدیر آموزشگاه. هایکویی متحرک. حرکت کننده. جابجا شونده. یک هایکو جابجا شد. کد محصول اف سیزده ایکس بی جی صد. به پستچی نگاه نکن. شاید نوشتن برایش یک بازی مسخره باشد. شاید اصلا این مدل کارها را جدی نگیرد. چهره اش من را یاد یکی از این ایرلندی ها می اندازد. آقای اوبراین یا آقای مک تامینی. هرکدام چیزی از آن یکی می نویسیم. بعد کارمان به هم می خورد. یکی فندکی چیزی می خواهد. آن یکی آتش می گیرد. یک روز آفتابی. هایکو در دست چپ. آتش در دست راست.

می خواستم بیشتر حرف بزنم. باید نجات پیدا می کردم. می خواستم به گرگ خاکستری که به سیلویا پلات فکر می کرد بگویم از خوابیدن میان خاکستر بگذرد. بگویم زوزه اش را بکشد و برود. گرگ شاعری که می خواست همه چیز را بهم بریزد حالا دارد به ریش من یکی می خندد. پیامی که به دستم رسیده آشفته ام کرده. بله وقتش رسیده. کسی دستمال آبی توی دستش گرفته از دور علامت می دهد. چقدر می تواند مضحک بنظر برسد اگر ساعت را بپرسد و برود. 




-- سیاه از قسم های توام

                             ای نخاع بریده

        تاریک ترین قسم ام

       تبسمی ست که مرا در آغوش دارد

        و گوش به سخن دشمن می دهد



         پس بیاویزید

         نیازهاتان را

         به پره های خوابم

        کین چنین بی انحراف می چرخم

        با ستاره ای که به کولم سنجاق شده است

                                                

                                                                                                               "هوشنگ چالنگی"

- You Slick

می گوید دوستم دارد و بعد یک رفیق می اندازد تنگ جمله اش. خوشم آمده. حواسش را خوب جمع کرده تا چیزی را خراب نکند. نمی کند. می شناسمش. کمی دستپاچه بودن و صداقتی که حالا با لرزش سر دارد خودش را نشان می دهد. چیزی از گذشته با خودش حمل می کند. این چیزها به من کمک می کند سخت گیری را کنار بگذارم. با این همه هنوز نتوانسته ام آنطور که دلم می خواهد فکر کنم. هنوز کلماتم را پیدا نکرده ام. گیر کردن در  چنین وضعیتی دیگر به خودم مربوط می شود. او کار خودش را انجام داده. خیلی ها از همین کار هم می ترسند. اینکه حرفشان را بدون واسطه بگویند حتی اگر لرزشی طولانی تمام بدنشان را تسخیر کند. خودشان را رها می کنند و احساس بوجود آمده را دور نمی ریزند. برای این آدم ها ارزش زیادی قائلم. باعث می شود دنیا هنوز جای بهتری باشد. همیشه مصلحت اندیشی آدم ها حالم را بهم زده. آنها لایق دوست داشته شدن نیستند. باید بگذری. باید فراموش کنی. آن ها همه چیز را فقط برای خودشان می خواهند. حتی تعریف درستی از تنهایی نخواهند داشت. تنها بودن و فکر کردن به موقعیت های از دست رفته. به چیزهایی که می توانست روح بخش باشد و آنها بی توجه عبور کرده اند. حرف زدن از آن ها را کنار می گذارم و به او فکر می کنم که شاید حالا آفتاب به پنجره اتاقش رسیده باشد. از لای پرده افتاده باشد روی پاهایش. دوست داشتم می توانستم دست روی شانه اش بگذارم و آرام تکان بدهم، صدایش کنم. بعد وقتی چشم باز کند تعریف کنم تمام شب خوابش را دیده ام. بگویم یک جایی توی خواب ایستاده بود پشت میکروفن و با صدایی جادویی شعری را که برایش نوشته بودم می خواند. چیزی توی شعر عوض شده بود. خوشایندتر از چیزی که هست. بگویم با عینک زیباتر هم بنظر می رسد. وقتی پیرهن سفید تنش کرده. وقتی کراوات مشکی  را همان طور ولو کرده دور گردنش. وقتی بی صدا لبخند می زند و نگاهم می کند. بعد وقتی زمان رفتن رسیده دست هایش را به طرفین باز می کند و می خواهد در آغوش بگیرمش. می گیرمش. حالا آفتاب به پاهایش رسیده و باید تمامش کنم. دست از نوشتن بر می دارم و تصور می کنم وقتش رسیده جوابی که آماده کرده ام را برایش بنویسم.