خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

می‌گوید بهتر است از این شهر برود. جا تنگ است. آدم‌ها زیادی از یکدیگر سر در می‌آورند. قبول دارم. من هم رفته بودم. چندبار. برگشتم تا به ستاره‌ها نگاه کنم. آن هم بود. ماه. خواستم از کامل بودنش چیزی نگویم و پنجره را ببندم. سرد شده. داشتم فوتبال بازی می‌کردم. خوب بود. هر کاری لازم بود انجام دادم. احساس می‌کنم کلمات را طوری انتخاب می‌کنم که انگار متن خداحافظی می‌نویسم. بهتر است دست بردارم و بگویم دوست داشتم این‌ها را برای شما بنویسم. قبول دارم. گاهی نمی‌توانم روی حرفم بایستم. به پاها مربوط است. بیقراری می‌کنند. ضربه‌هایی از مچ به سمت پایین. تصور می‌کنم یک کیک (kick) بزرگ زیر پای چپم دارم که هیچ‌وقت متوقف نشده. لازم نیست از این چیزها بیشتر بدانید. همین‌قدر کافی‌ست. چندبار دیگر هم از این ماهواره‌ها دیدم. حالا که فهمیدم بهتر شده. سیگار از دستم افتاده و باید خم بشوم. پاها روی زمین. تدارکی برای خواب.

فکر می‌کردم هنری چیناسکی هستم. راستش بودم. شده بودم. یک جورایی می‌خواستم چیزی بگویم. بعد فهمیدم زندگی‌ام خلاصه شده توی همین چند خط. همین چند خط که هرچه بیشتر نگاهش می‌کنم کوتاه‌تر می‌شود. یک جایی می‌بینی هنوز به چیناسکی نرسیده یکی با مشت کوبیده توی صورتت. مدتی که درکمپ بودم کافی بود تا خواب همه چیز را از آخر به اول ببینم. سکوت‌های طولانی نیمه شب و آغاز پرسش‌ها. لمس کردن پاها. اتاق فیزیکی و نان آخر شب. وقت‌ خماری و ضجه کشیدن‌های طولانی زیر آب سرد. قی کردن متافتامین کوفتی و سلین حرومزاده! آیا این‌ها دست از سرم برداشته‌اند؟ هیچ‌وقت آقای محترم. جالب که خودتان را محترم خطاب می‌کنید. با وجود همه‌ی این حرف‌ها هنوز برای خودتان احترامی قائل هستید؟ نفسش خواهد گرفت. بهتر بود این حرف‌ها را می‌گذاشت برای وقتی دیگر. اگر کمی دقت به خرج داده بود. هنوز حالتان سر جایش نیامده. می‌گویم قصد داشتم با هنری حرف بزنم. حرفم را نیمه تمام می‌گذارد می‌گوید کار خودش بود. هنری بود که زد توی صورت‌تان. راستش را بخواهید ضربه خوبی بود. کارتان را تمام کرد. خودتان را مرده فرض کنید. با این حال لحنش قابل ملاحضه بود. حرف‌هایی نامفهوم می‌زد. گویی به زبان ژاپنی کلماتی را ادا می‌کند. آهنگین و از سر ذوق. احساسی به من دست می‌دهد که خیال می‌کنم آن را قبلا شنیده‌ام. از دست دادن موردی دلخواه. لحظات بی جان. چقدر به همین چیزها شباهت دارد. تونلی دراز و بدون نور. در بهترین وضعیت ممکن بود بتوانید نفس بکشید. من این کار را بارها در خواب‌ها انجام داده‌ام و خیال ندارم دست به کاری تکراری بزنم. از این‌که تمام این مدت از دیگران حرف زده‌ام احساس شرمندگی می‌کنم. خودم را ضعیف می‌بینم. کاری از پیش نمی‌برم. اشک نمی‌ریزم ولی کاری هم از پیش نمی‌برم. این خطرناک است. انگار دستم به دکمه‌ای اشتباه خورده باشد. دم گربه‌ای که از دیوار بالا زده و آرام دور می‌شود. 

ممکن بود کمی به جلو خم بشوم. شدم. همان یک عکس بود و تمام. خواستم بگویم هنوز عکس می‌گیرم. بعد پاک می‌کنم. تمام شب صدا می‌ساختم. حالا تمام روز عکس می‌گیرم. کارم شده شنیدن حرف این و آن. نگاه‌ها و شیطنت‌های زیرکانه‌ی دیگران را پیگیری می‌کنم. خانم اکبری هم آمده بود. بیرونش کردم. بیسکوییت خواسته بود. گفتم نه. تمام. خواستم بگویم حوصله‌ی هیچ‌کدام‌تان را ندارم. نگفتم. خم شدم به جلو. بعد عقب. عکس انداختم. فکر کردم شاید چیز بهتری شده باشد. شده بود. از این‌ها که فکر می‌کنی حتما ادیتش کرده. نگفتم. شاید بجای ادیت باید از ویرایش استفاده می‌کردم. این‌طور احساس می‌کنم هنوز مثل بقیه نشده‌ام. پا روی پا می‌اندازم و به محمد سلام می‌کنم. دست می‌برم لای تیشرت‌ها و یکی را بیرون‌می‌کشم. حتما همان که بیشتر خوشش آمده. می‌گوید چهل درصد! چهل درصد آف. می‌گویم تخفیف. می‌خندد. عکس می‌گیرم. می‌گویم اه! خنده‌ات نیافتاد. سرش را برمی‌گرداند. می‌گوید دوباره بگیر. نمی‌گیرم. می‌خندم. صورتش افتاده آن طرف خیابان. زوم می‌کنم. برمی‌گردد و نگاه می‌کند. می‌پرسم اسکیت بلدی؟ دست تکان می‌دهد. می‌فهمم هنوز مترو طالقانی را بلدم. باد می‌وزد. پرده تکان می‌خورد. یادم می‌افتد گفته بود پیر شده‌ای. کچل هم شده‌ام. هنوز اما شنا بلد نیستم. به جلو خم می‌شوم. آب‌ها و آبی‌ها. فکر می‌کنم رد پروانه‌ای آبی را می‌زنم. خودم را رها می‌کنم. توی آب می‌افتم. توی آب می‌افتم. توی آب می‌افتم.