خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

دارم درست می‌بینم. دارم درست می‌شنوم. کلمه‌ای که می‌خواستم حالا پیدا شده. البته که کمی گیج بنظر می‌رسم. چیز عجیبی نیست. زن توی تصویر هربار تکان می‌خورَد. می‌توانست همان خوابی باشد که هنوز جرات نکرده‌ام تعریف کنم. اما این‌طور نیست. خوب که فرق این چیزها را می‌فهمم. می‌گوید دلش برای خودش تنگ شده. فردا حتما چیز بهتری برای گفتن پیدا خواهد کرد. اگر همین امروز نباشد. یک پیچ پیدا شده. هیجان این‌که مال چه چیز می‌تواند باشد هنوز کارش را شروع نکرده. کنار گذاشتمش. مثل خیلی از چیزها. وقتی هنوز شب بود. گفتم به وقتش. شاید فردا. اگر همین امروز نباشد. 

نظری ندارم. یا اگر هم داشتم برای مدت‌ها پیش بوده. حالا دیگر اهمیت نمی‌دهم. فکرش را کرده بودم. می‌دانستم همین اتفاق‌ها می‌افتد. همه چیز بر اساس پیش‌بینی. از این جهت از خودم خوشم می‌آید. به خودم دست می‌دهم. خوب رفتار می‌کنم. اما این همه‌چیز نیست. آن یکی دستم را گم می‌کنم. شاید عجیب بنظر برسد. هربار به این فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. دردسرهای بزرگ همان موقع‌ شروع می‌شوند. چیزی که باید همواره به آن توجه کنم. درست زمانی که بلند می‌خندم.

 یک چیز دیگر این‌که: تازگی‌ها متوجه شده‌ام دخترم دوست دارد برود ورودی کافه روی زمین بنشیند، در حالی‌که دست‌ها را زیر چانه گرفته به روبرو نگاه کند. چرا گفتم دوست دارد؟ هنوز از این مطمئن نیستم اما این‌که انجامش داده من را به این خیال انداخته. تماشا کردنش با این‌حال لذت‌بخش بود. احساس می‌کنم حالا به چیزهای زندگی‌اش فکر می‌کند. همیشه می‌کرده. حالا اما عمیق‌تر شده. افتاده توی ظاهرش. زیباست. می‌بینید؟ باز خوب است همین چیزها من را زنده نگه داشته. آفتابِ دمِ غروب افتاده روی صورتم. تازه تراشیده‌ام. پوستِ سرخ شده. علف لای انگشت‌های دو وسه. تایپ آخرین کلمات.

گرمش شده. خودش را از زیر پتو بیرون کشیده نشسته توی خواب برای چیزی صبر می‌کند. من هم داشتم صبر می‌کردم. دست کشیده بودم روی صورتم. اسمش را گذاشته‌ام انباشتگی. تمام صورتم را گرفته. حدودا یک ماه. این چیزها باعث می‌شوند احساس راحتی بکنم. اما هنوز کارش را نکرده. بلند می‌شوم پنجره را کمی باز کنم می‌بینم چیزی از ماه هنوز باقی‌ است. چیزی را عوض نمی‌کند. کمی برای این حرف‌ها دیر شده. زنگ زده بود حالم را بپرسد. نشناختم. وقتی معرفی کرد دیدم همین چند روز پیش داشتم فکرش را می‌کردم. همان موقع گفته بودم به خودم که این از کجای سرت پیدا شد؟ نگو قرار بر این بود. با این‌حال هنوز دلیل تماسش را خوب نفهمیدم. هم خواست بگوید از زندگی قبلی‌ش جدا شده هم یادش افتاده بود من هنوز هستم. از این هم می‌گذرم. گمانم چیزی خاموش شده باشد. دیگر خبری از او هم نیست. نمی‌دانم چطور به چیزها نگاه کنم وقتی درست پیش نمی‌روند. به خودم که می‌آیم می‌بینم کمی هم سرد شده. شاید ایده‌ی باز گذاشتن پنجره آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم درست از آب در نیامده. بعد کسی توی خودم دستم را می‌گیرد می‌گوید جمعش کن پسر! تو این کاره نیستی. جریان کوتاهی توی سینه‌ام می‌گذرد. خیالاتم را برمی‌دارم و به صداها گوش می‌کنم. حشره‌ای میان کتاب‌ها گیر افتاده. دوباره گوش می‌کنم. دقیق‌تر که می‌شوم می‌بینم سی و یک سال تمام داشتم همین چیزها را گوش می‌کردم. راستش را بخواهید خانم، من از خودم متنفرم. این را قبلا که پرسیده بودید نگفتم چون شنیدن این چیزها آدم را دچار نوعی تردید می‌کند. نخواستم تردید به دل‌تان راه بدهید اما حالا دیگر برای این حرف‌ها کمی دیر شده. اصلا هنوز فرصت می‌کنید این‌ها را بخوانید؟ صبر می‌کنم. ممکن است سرمایی که احساس می‌کنم مربوط به نخوابیدن‌های این‌چند وقت باشد. ممکن است ترس از کابوس‌ها دوباره کارش را شروع کرده. بنظر می‌رسد کار امشب تمام شده. بنظر می‌رسد امشب تمام شده.