خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

دیشب تمام خواب ها را یکجا دیدم. امروز همه چیز تمام شده بنظر می رسد. 

دروغ گفته‌ام. هنوز چیزهایی برای نوشتن پیدا می‌کنم. می‌بینم گلدان افتاده. خاک ریخته روی زمین. دلم می‌سوزد. دوست داشتم ابرها را هنوز می‌توانست ببیند. دیروز برای آفتاب. امروز برای چشم‌هایش. 

نوشتن خسته کننده شده. ننوشتن چیزها شروع شد. خاموشی برای مدتی نامعین. خیره شدن به نور سبز. تلاش برای پارگی. انسجام شکل نگرفته. آیا آزادم همه‌ی حرف‌ها را بگویم؟ آیا شکستی که در من اتفاق می‌افتد برای شما لمس‌پذیر است؟ خودم دست قاتل را گرفته‌ام آورده‌ام پای درخت می‌گویم بهتر نبود خودت راه بهتری انتخاب می‌کردی؟ اشاره می‌کنم به بالا. هنوز روشن است. نور سبز. می‌گویم می‌خواهید همین‌جا همه‌چیز را تمام کنم؟ به قصه‌ای که توی سینه‌ام نوشته‌ام اشاره می‌کنم. بعد توی جلد خودم فرو می‌روم. خیال می‌کنی داستانی بلند را از سر گذرانده‌ای. بعد فراموش می‌کنی. شبیه خوابی که زود از حافظه‌ات پاک می‌شود. و تو دستت به آن نمی‌رسد.