بله. زمانی هم مشتاق بودهام اینجا بنشینم. بدون اینکه نیاز باشد به چیزی بیرونی فکر کنم. حتی همین نوشتن هم شاید اضافه باشد. غلط نکنم کمی احساساتی شده ام. اینجا نشستن و این موزیک که دارد من را بگا میدهد. چند سال گذشته؟ هنوز همان گوشهی کانتر. ریتم گرفتن با پا. در حالیکه یکی از پاها را یله دادی روی آن یکی. دلتنگ شدهام. بله. روزهای گرفتاری. گه کاریهای زیاد و دکمهی خروج.
قلابش را چندبار نگاه میکند. بنظر میرسد هربار چیز تازهای نمیفهمد. تنها به این کار عادت کرده. چک میکند و بعد دوباره انگار از چیزی مطمئن نباشد. این را صدبار توی دفترم نوشتهام و بنظر میرسد قرار نیست چیز تازهای در کار باشد، چیزهای تازه. یک چیز تازه! کوچهی بیژن. وقتی رسیدم، یادم افتاد یک روزی اینجا خانه داشتم. هرچند کوتاه و بعد کار به کمالزاده کشید. آنجا هم همین. نگاه کردن دوبارهشان وقتی برای خوابیدن شانسی قائل نیستی. نگاه کردن دوبارهشان وقتی دیگر صدایت در نمیآید تا چیزی بگویی. حالا این برگ سبز درشت خودش را انداخته جلوی صورتم و کنارش میزنم. زردها راست تصویر. آبیها چپ تصویر. سرخ در بالا و اندکی هم درست در مرکز.