خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

Exit Cafe

بله. زمانی هم مشتاق بوده‌ام اینجا بنشینم. بدون اینکه نیاز باشد به چیزی بیرونی فکر کنم. حتی همین نوشتن هم شاید اضافه باشد. غلط نکنم کمی احساساتی شده ام. این‌جا نشستن و این موزیک که دارد من را بگا می‌دهد. چند سال گذشته؟ هنوز همان گوشه‌ی کانتر. ریتم گرفتن با پا. در حالی‌که یکی از پاها را یله دادی روی آن یکی. دلتنگ شده‌ام. بله. روزهای گرفتاری. گه کاری‌های زیاد و دکمه‌ی خروج. 

قلابش را چندبار نگاه می‌کند. بنظر می‌رسد هربار چیز تازه‌ای نمی‌فهمد. تنها به این کار عادت کرده. چک می‌کند و بعد دوباره انگار از چیزی مطمئن نباشد. این را صدبار توی دفترم نوشته‌ام و بنظر می‌رسد قرار نیست چیز تازه‌ای در کار باشد، چیزهای تازه. یک چیز تازه! کوچه‌ی بیژن. وقتی رسیدم، یادم افتاد یک روزی اینجا خانه داشتم. هرچند کوتاه و بعد کار به کمال‌زاده کشید. آن‌جا هم همین. نگاه کردن دوباره‌شان وقتی برای خوابیدن شانسی قائل نیستی. نگاه کردن دوباره‌شان وقتی دیگر صدایت در نمی‌آید تا چیزی بگویی. حالا این برگ سبز درشت خودش را انداخته جلوی صورتم و کنارش می‌زنم. زرد‌ها راست تصویر. آبی‌ها  چپ تصویر.  سرخ در بالا و اندکی هم درست در مرکز. 

چشم‌ها بی رمق. دست‌ها بر روی یک‌دیگر. از خوابی طولانی حرف می‌زد. سرش را گذاشته بود روی مزرعه. داشت خوب می‌شنید. پیرهن سفید و پوستی که از حرارت آفتاب به سرخی تمایل دارد. می‌شنید که زمین حرف‌هایش را به او می‌گوید. هنوز عادت نکرده بود این چیزها را برای خودش نگه دارد. او سعی می‌کرد همین‌طور که به سقف نگاه می‌کند توی ذهنش تصویر منظره‌ای را بکشد. توانسته بود. با دست به گوشه‌ها اشاره می‌کرد و شکل یک ساعت را روی دیوار، روی سقف دیوار، روی دیوار سقف، نشان می‌داد و بعد آن‌قدر بلند خندید که ما چند نفر ترسیده بودیم که نکند چیزی دارد تغییر می‌کند. بعد منظره را دوباره خواب دید. تنها که بود با زمین. علاقه‌ای وصف ناشدنی به گوشه‌ها داشت و هربار به سقف نگاه می‌کرد چشمش می‌افتاد به گوشه‌ها و آن‌قدر نگاه می‌کرد تا چشم‌ها بی رمق می‌شد. خواب می‌رفت. قبلش خواب دیده بود. دیده بود توی دستش چیزی را پنهان می‌کند. تمام روز. تمام شب.