خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

آیا این تنهایی برایتان کافی نیست؟ نگاه کنید! هیچ چیز آن بیرون توجه شما را به خود جلب نخواهد کرد. ابرها هستند. ابرها رفته اند. آفتاب و بهترین روز هفته. شاید این شیشه جلوی دید شما را گرفته بود؟ حدس نمی زنید ممکن است این ها در شما رنگ و بوی بهتری بگیرد؟ همین را می خواستم بگویم. دارم مرور می کنم چه چیز باعث شده تصور کند در من اندوهی از جانب او شکل گرفته؟ هنوز تصمیم نگرفته ام جواب این سوال را بدهم. تصور کنید کلمات این طور که ما استفاده می کنیم ساخته نشده باشند. چیزی گم می شود. بعد این گم شدن این قدر دست و پا گیر می شود که یادتان می رود حرفتان چه بوده و یا گفتنش چه اهمیتی داشته. دست ها را پایین می اندازید و فکر می کنید چقدر فضا برایتان تنگ و کوچک شده. چقدر از این حالت استقبال نمی کنید. مرور می کنم. به خاطر می آورم کسی به من گفته بود تغییر نکردی. نفهمیده بودم. هنوز هم نمی فهمم. چیزی عوض نشده. با این حال هیچ چیز مثل گذشته نیست. با این حال هیچ چیز دیگری وجود ندارد که بتواند نظر شما را جلب کند. بیست درجه ی سانتی گراد. آفتابی. 

حواسم بود چه کار می کنم. وقتی می نوشتم تنها به او فکر می کردم. می خواهید شما هم چیزی بشنوید؟ دارم ادای ترومپت زدن در می آورم. در را که باز می کنم سرد می شود. وقتی می بندم دلم برای هوای بیرون تنگ می شود. دلم می خواهد هوا را یک جایی توی خودم نگه دارم و بعد فوت کنم. توی یک ترومپت توخالی. توی یک خالی بزرگ. حتما شما هم بزرگ شدنی توی زندگی تان تجربه کرده اید. یادتان هست یک بار وقتی مریض بودید چقدر همه چیز توی سرتان بزرگ تر شده بود؟ شما کوچک بودید. به اندازه ی تمام دنیا کوچک شده بودید. حالا این ها همدیگر را قطع می کنند. یک داستان کوتاه از همین چیزها نوشتن و مرور کردن شان وقتی زمان را از دست داده ای. وقتی برای راحت تر حرف زدن چیزهای زیادی هست که باید بدانی. این که اگر من هم همراه او بدنیا آمده بودم می توانستم ببینم. با این حال همین حالا هم دارم می بینمش. نشسته دارد می نویسد. ممکن است متوجه حضور من شده باشد. همیشه این چیزها را می فهمد. تنها زمانی که خاموش شده باشد. نه اینکه مرده باشد. حواسش هست دارد چه کار می کند. به من فکر می کند. وقتی دارد می نویسد. وقتی حرف هایش را خوب ادا نمی کند. وقتی داخل یک ترومپت فرو می رود و فوت می شود بیرون. می شود همه ی اینها را در لحظه ای کوتاه دید. بعد خاموشی. 

نگاه کن. هنوز اثری از ماه نیست. این می‌تواند من را افسرده کند. روی صدای کَت پاور. روی صدای جارو. دستم پاشیده. توی صورتم. نگاه کن. دوست داشتم چیزی بشنوم. دوست داشتم زمانی بوده باشم. زل نزده به خیابان. ند‌ویده روی آسفالت. ساعت‌ها را گذاشته‌ام یک جا. کتاب‌ها یک جا. یک خاطره تعریف کردم. یک گریه یک جا کرده بودم. با این حال هنوز اثری از ماه نیست. رقصیدن بلدی؟ دوست داری کمی برقصیم؟ من همین حالا شطرنج بازی کردم. من بازی کردن را گذاشته‌ام یک جا. خواستم حواسم باشد. نبود. خواستم باشد. به دیوار خوردم. چسبیدم. دوست داشتم چیزی بشنوم. شنیدم‌. صورتم پاشیده. دستم به صورتم نمی‌رسد. جای خالی‌ چیزی. آبیِ تیره. دوست داری آبی تیره بپاشیم؟ دوست داری دوست داشته باشم؟ رقصیدن بلدی؟