می گوید دوست بیست و هفت ساله اش او را فروخته. می گوید نمی ارزد. هیچکس ارزش هیچ چیز را ندارد. با صدایی بلند و حنجره ای خراشیده تاکید می کند که هیچ چیز ارزش خلاف کردن ندارد. تک تیراندازِ روزهای قدیم. الکلیِ روزهای پیش رو. تلفنش را جواب می دهد و خارج می شود. می گوید شب بخیر و بعد اصلاح می کند. روز بخیر. این که این جا ایستاده می گوید پوریا دلم برای تایپ کردن توی لپتاپ تنگ شده. صبح کله پاچه خورده همان که دیروز ظهر درست کرده بودند. مولتی ویتامین و مارا که برد خانه؟ شاهی پانسیون ندارد. شاید هم داشته باشد. مثلا یک آپارتمان که مثلا واحدهایش را اجاره می دهد. می گفت معذوریتی هم ندارد. نفهمیدم دقیقا منظورش چه بوده. معذوریت! وکس پوپولی و ساعت یازده و سی و دو دقیقه. تکرار کلمه ی مثلا بعد از هر کلمه ی جدید. لیوان های بدون در و قهوه ای که حتما تا به خانه برسد سرد شده. دوست داشتم صبج طور دیگری پیش برود. حالا هم خیلی بد نشده. پا انداخته ام روی پا و سیگار می کشم. فکر می کنم وسط شالیزار دراز کشیده ام و آفتاب توی صورتم می خورَد. پرنده ها و ابرهای لایه ای. خاک نمور و بادی که توی لباس می پیچد.
حالا او تعریف بهتری پیدا کرده بود. باید اعتراف کنم. چه چیزی خواهد توانست جلوی من را بگیرد وقتی دستم را مشت کرده ام و هر لحظه ممکن است دیواری که به آن تکیه نداده ام فرو بپاشد. ویرانه ای که اسم آن را هرگز نشنیده ام. اما باید آهسته سخن بگویم. شاید انگشت های من برای نوشتن احساسات مرده ام کمی فرسوده باشند. شاید نزدیک به دو سال است که دارم یخ می زنم. کسی از بیرون فریاد می زند. نزدیک به دو سال. اما باید بترسم. قبل از اینکه تعریف بهتری از او سر بزند. کاش دیروز سرحال بودم. با این حال تصور میکنم دیروز سرحال بودم. اگر بتوانم درست حدس بزنم. رویای او را می دیدم که دارد به زور تحملم می کند. می چرخم و می چرخم و می چرخم و پرت می شوم توی گذشته. نه هزار سال. نه هزار سال توی تاریکی نوشتن. زیر دوش گریه کردن. پرسه زدن توی ذهن کسی که فکر می کند پرت شدنی در کار نیست و شاید نزدیک به دو سال است که بیرون ایستاده فریاد می زند. می گوید کاش دیروز سرحال بودی. می گویم فقط همان یکبار بود. خواستم بچه داشته باشم. خواستم بچه باشم. خواستم تحملش کنم. خواستم بچرخم. توی تاریکی بنشینم. آهسته یخ بزنم. فقط همان یکبار. اینجا هستم. اینجا. اینجا. اینجا.