حالم خوب نیست و این را ربط داده ام به قهوه خوردن های پیاپی. وقتی نشسته ام یک جور و وقتی سرم را بالا می آورم یک جور و به همین ترتیب هر حرکتی منجر به وضعیتی بدتر می شود. یک در میان خمیازه می کشم و ربطش می دهم به الکل و بدخوابی های این چند شب. با این حال هنوز فکرهای زیادی هست که نیمه کاره باقی مانده. راستی آدرسی ناشناس به دستم رسیده که از صبح فکر می کنم ممکن است مربوط به چه مکانی باشد. برایش توی ذهنم داستانی ساخته ام و فکر می کنم اگر این را با خانم اکبری در میان بگذارم باز هم دلش می خواهد برایش بگویم. او توجهش را به چنین داستان هایی جلب خواهد کرد. مدتی که او را ندیدم از هفته گذشته و دارم کمی نگران می شوم. نگران برای که؟ اگر خانم اکبری بداند که برای او نگرانی هایی دارم ممکن است خرابی هایی به بار بیاید. هنوز نمی دانم چه موقع اجازه دارم وقت او را بگیرم. خودش می گوید لجباز است و شیطون. آن قدر لجباز که اگر یک بار به او بگویی چای تمام کردم دیگر امکان ندارد از تو چای بخواهد. حساسیت های او تمام نمی شوند. با این حال او را انسانی آزاد قلمداد می کنم. همواره در جریان. چسبیده به خیابان های شهر و وقتی از جلو مغازه ات رد بشود بسته به ارزشی که برایت قائل می شود اشاره ای مانند چشمک زدن می کند و پیش آمده مغازه را رد کند و بعد قدم ها را برعکس طی کند تا از گوشه ی در تو را ببیند و چشمک بزند. آه خانم اکبری. شما باید انسان شریفی باشید. من برای شما ارزش زیادی قائلم خانم و همین طور هر کمکی از دستم بر بیاید برای شما دریغ نمی کنم. بعد از ظهر دوشنبه. سالاد اندونزی.