خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

او در حاشیه ی دشت. از این جا که من می بینم راه دوری نیست. مثل دست دراز کردن و برداشتن ستاره ها. اما بد دیده بودم. اشتباه دیده بودم. او تنها در مسیرش قدم می زد. گاهی دستی باز می شد وسر هم به همان طرف با انحنایی زیبا می چرخید. با اولین شعاع نور که به طرفش می تابید سایه اش کش می آمد. غروب یک روز زمستانی. پایین رفتن خورشید و نگاه به دشت. به سنگ ها که از هر طرف ردشان را می زدی. فشار دادن لب ها بهم. به فکر فرو رفتن. حدس می زنم توی دلش چیزی غلط از آب در می آمد. طوری که حرکت می کرد انگار داشت چیزهایی را بخاطر می آورد. بوسه ها و لبخند ها. چیزهایی که گرفته بود. اینها در نهایت کمی پیچیدگی به او می داد. آیا امکان داشت آن طرف صورتش که دیده نمی شد در تاریکی افتاده باشد؟ که همه  او را ترک کرده باشند؟ که او هم همه چیز را ترک کرده باشد؟ همه کس را؟ خورشید هنوز داشت غروب می کرد. پایین می رفت و سایه اش درازتر شده بود. ممکن بود هنوز لبخند به لب داشته باشد؟ آیا به این فکر کرده بودم که به او ملحق شوم و بخواهم لحظات پایانی غروب را بدنبال ستاره ها بگردیم؟ ابتدا گشتن برای ستاره ها و بعد خسته شدن چشم ها. بسته شدن چشم ها. حالا دیگر فقط گوش ها کار می کنند. فکر کردن به این که چه چیزی آنجا بوده که حالا نیست؟ از هیچ چیز به بدترین چیز. اضافه شدن چیزهای دیگر. سایه ها توخالی. از حالا تنهایی به پشت چشم ها نگاه کردن. تنها ماندن در حیاط مدرسه. دوباره صداها. چیزهایی شبیه به این که تو غلط کردی دیر شد. گه خوردی تایم از دستت در رفت. بیست دقیقه تنها توی حیاط مدرسه. تکرار همه ی اینها و صدای اشک ریختن از پشت تلفن. از کجا به کجا رسیدم؟ دوست دارم به دشت برگردم. دوس دارم به دشت برگردم. دوست دارم به دشت برگردم.

دارم با چشم های بسته به عقب نگاه می کنم. هنوز هیچ ذهنیتی و هیچ کلمه ای راه پیدا نکرده. زمان گذشته بود. دست ها. دو نفر. جابجایی انگشت ها. بعد درست هنگامی که همه جا پر از آرامش شده بود صداها راه خودشان را پیدا کردند. بدون وقفه و پشت سر هم. حالا اگر بخواهم آسمان را ببینم باید چشم ها را باز کنم. دوباره چهره اش در میان نور آفتاب می درخشید. فکر می کنم از من چه کاری ساخته است وقتی تا این حد تحت تاثیر قرار گرفته ام؟ بعد خودم را می بینم. در سفری کوتاه به او خواهم رسید. نگاه های طولانی و انتظار برای شنیدن حرف ها و صداها. دارم رویاپردازی می کنم. رویاپردازی در هشت درجه سانتی گراد. ایتس عه سانی دی. سان شاین گرل.

حالم خوب نیست و این را ربط داده ام به قهوه خوردن های پیاپی. وقتی نشسته ام یک جور و وقتی سرم را بالا می آورم یک جور و به همین ترتیب هر حرکتی منجر به وضعیتی بدتر می شود. یک در میان خمیازه می کشم و ربطش می دهم به الکل و بدخوابی های این چند شب. با این حال هنوز فکرهای زیادی هست که نیمه کاره باقی مانده. راستی آدرسی ناشناس به دستم رسیده که از صبح فکر می کنم ممکن است مربوط به چه مکانی باشد. برایش توی ذهنم داستانی ساخته ام و فکر می کنم اگر این را با خانم اکبری در میان بگذارم باز هم دلش می خواهد برایش بگویم. او توجهش را به چنین داستان هایی جلب خواهد کرد. مدتی که او را ندیدم از هفته گذشته و دارم کمی نگران می شوم. نگران برای که؟ اگر خانم اکبری بداند که برای او نگرانی هایی دارم ممکن است خرابی هایی به بار بیاید. هنوز نمی دانم چه موقع اجازه دارم وقت او را بگیرم. خودش می گوید لجباز است و شیطون. آن قدر لجباز که اگر یک بار به او بگویی چای تمام کردم دیگر امکان ندارد از تو چای بخواهد. حساسیت های او تمام نمی شوند. با این حال او را انسانی آزاد قلمداد می کنم. همواره در جریان. چسبیده به خیابان های شهر و وقتی از جلو مغازه ات رد بشود بسته به ارزشی که برایت قائل می شود اشاره ای مانند چشمک زدن می کند و پیش آمده مغازه را رد کند و بعد قدم ها را برعکس طی کند تا از گوشه ی در تو را ببیند و چشمک بزند. آه خانم اکبری. شما باید انسان شریفی باشید. من برای شما ارزش زیادی قائلم خانم و همین طور هر کمکی از دستم بر بیاید برای شما دریغ نمی کنم. بعد از ظهر دوشنبه. سالاد اندونزی.