خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

Bastards of generation

توی خیالم دارم می دوم و مشت می زنم به پیاده رو. لگد می زنم به خودم. با سرعت توی شیشه ی مغازه ها. با سر توی سینه ی آدم ها. نفس نفس می زنم و داد می زنم. امروز یه روز آفتابیه کسکشا. یه روز آفتابی. عررررررررررررررر میزنم. عرررررررررررر که امروز یه روز آفتابیه. یک دو سه چهار. یک دو سه چهار. یک دو سه چهار. امروز. یه روز. آفتابیه. آفتابیه.

نفس کشید و نگاهش کرد.  طوریکه نخواهد چیزی را به فکرهایش که نمی خواست کسی از آنها بداند اضافه کند . طوری که بغض گلویش را گرفته باشد. چند نفری که رد شده بودند نگاه کردند. همه می خواستند روی علف ها دراز بکشند وقتی او یک دایره کشید و درست مرکز دایره ایستاد. صورت سرخش. لب ها در هیجان. هنوز تکان می خورد و تصمیم گرفته بودم داستانی از این ماجرا بنویسم. بعد همین که پیرمرد از پنجره بیرون آمد همه چیز ناپیدید شد. ده صفحه. ده کیلومتر. داد می زدم ده کیلومتر. فقط ده کیلومتر دیگر یک طویله پیدا پیدا می کنیم. درست مثل قبلی. ده کیلومتر و به حساب من ده دقیقه. فقط ده دقیقه تا غروب فاصله داریم. سایه کلاغ از روی دیوار می گذرد و همسایه خودش را به درخت تکیه می دهد. کسی به خاطر نمی آورد دور همین میدان بود. که دایره کشید. که به هر حال دراز کشیدن روی علف. که درها دیوارها چرخ ها و کتاب ها همه و همه فقط ده دقیقه طول کشیده بود. بعد همه چیز ناپدید شد. غمگین بودنم را پیش خودم دوباره مرور می کنم. دستش را می گیرم و از دایره بیرون می کشم. نفس می کشم و نگاهش می کنم. نمی خواهم چیزی را به فکرهایم که نمی خواهم کسی بداند اضافه کنم. در آغوش گرفتنش. سرخی صورتش. لب ها در هیجان. چمن مرطوب و پوستی که تسلیم نمی شود. کتاب را این طور شروع می کنم. که یک روز غروب پدربزرگ. یک روز غروب وقتی برمی گشت. یک روز غروب چرخید. یک روز غروب به ساعتش نگاه کرد. یک روز غروب ده دقیقه. یک روز غروب پرسید. یک روز غروب گفتم. یک روز غروب دایره. یک روز غروب روی علف. یک روز غروب پنجره. یک روز غروب بغض کرده بود. یک روز غروب ناپدید شد. یک روز غروب هیچ کس.

رنگ عوض کردن و رضایت از سرمایی که هنوز خارج نشده. معطل چه بوده ای؟ دارم فکر می کنم این تصمیم چه اندازه می توانست موثر واقع شود. بگذارید بیراهه نروم و یک راست بروم سر اصل ماجرا. اما همین چیزها هم می توانند اصل ماجرا باشند. این که چنین عادتی هنوز هم مورد تایید قرار می گیرد عجیب نیست. این که سوالاتی از این دست بی شباهت به گمراهی نیست. با این حال به آن دامن می زنند. دنبال فندک می گردد و زیر دست و پا افتاده. این چیزها مانع از نوشتن می شوند. دوست دارم به او بگویم دست از این کارهای مسخره بردارد. هنوز او را کودکی بی مسئولیت می بینم. چه بسا تصوری که دارم هنوز دستخوش تغییرات نشده. حدس می زنم در مورد رابطه اش با دیگران مشکلاتی را تجربه کند. وقتی به اصل ماجرا فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد. بعد از مدتی خسته کننده می شود. فکر می کنی معطل چه بوده ای؟ حالا که روی ساق پایت قوز بزرگی نشسته. حالا که داری گیج می زنی. این سرگیجه ها مانع نوشتن می شوند. کسی آمده و ترک می کنم.