توی خیالم دارم می دوم و مشت می زنم به پیاده رو. لگد می زنم به خودم. با سرعت توی شیشه ی مغازه ها. با سر توی سینه ی آدم ها. نفس نفس می زنم و داد می زنم. امروز یه روز آفتابیه کسکشا. یه روز آفتابی. عررررررررررررررر میزنم. عرررررررررررر که امروز یه روز آفتابیه. یک دو سه چهار. یک دو سه چهار. یک دو سه چهار. امروز. یه روز. آفتابیه. آفتابیه.
رنگ عوض کردن و رضایت از سرمایی که هنوز خارج نشده. معطل چه بوده ای؟ دارم فکر می کنم این تصمیم چه اندازه می توانست موثر واقع شود. بگذارید بیراهه نروم و یک راست بروم سر اصل ماجرا. اما همین چیزها هم می توانند اصل ماجرا باشند. این که چنین عادتی هنوز هم مورد تایید قرار می گیرد عجیب نیست. این که سوالاتی از این دست بی شباهت به گمراهی نیست. با این حال به آن دامن می زنند. دنبال فندک می گردد و زیر دست و پا افتاده. این چیزها مانع از نوشتن می شوند. دوست دارم به او بگویم دست از این کارهای مسخره بردارد. هنوز او را کودکی بی مسئولیت می بینم. چه بسا تصوری که دارم هنوز دستخوش تغییرات نشده. حدس می زنم در مورد رابطه اش با دیگران مشکلاتی را تجربه کند. وقتی به اصل ماجرا فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد. بعد از مدتی خسته کننده می شود. فکر می کنی معطل چه بوده ای؟ حالا که روی ساق پایت قوز بزرگی نشسته. حالا که داری گیج می زنی. این سرگیجه ها مانع نوشتن می شوند. کسی آمده و ترک می کنم.