خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

کاکتوس‌های مشتری

شاید نباید خودم را بی تفاوت نشان می‌دادم. با این‌حال تجربه‌ای این‌چنینی می‌تواند چیز به‌درد‌بخوری باشد. کاش می‌توانستم دوباره صورتم را برگردانم. اما برای این کارها دیگر دیر شده و باید دوباره به قراری که گذاشته بودیم فکر کنم. کمد جادویی و آقای اولادی. اگر نیامده بود؟ می‌توانست دیوانه کننده باشد. می‌شد همه چیز را نادیده بگیرم و با سرعت تمام از روبرویش بگذرم و در آخرین لحظه وانمود کنم بهتر است پایش را از روی دمم بردارد. قرار آخر. ممکن بود چیز به‌درد‌بخوری برای پوشیدن پیدا کنم. از این کمدها که همه یکی داشتند. کمد جادویی. بعد شنیدم یکی از این‌ها را گذاشته بودند برای آزمایش فضایی. ترجیح می‌دادم صورتم را برگردانم تا بهتر ببینم. بهتر بود صدایش می‌کردم و می‌گفتم آقای اولادی شما در وضعیتی نیستید که بتوانید برای من توضیح بدهید که این‌جا چه‌کار می‌کنید و انتظار دارم پایتان را از روی دم من بردارید در غیر این صورت... شاید بهتر بود این آزمایش فضایی... حرفم را تمام نمی‌کنم تا شاید تاثیر بیشتری بگذارد. دستْ دستْ کردن و انقباض عضلات. هنوز از شنیدن چنین اعترافاتی خسته نشده‌ام. کمد جادویی و تمام سوال‌هایی که ذهنم را درگیر کرده. قرار آخر. زنِ پشتِ کانتر. 

دست از دویدن برمی‌دارم. حالا نشانه‌هایی برای دیدن. درست هنگامی که قرار بود روی نارنج فرود بیایم دچار لغزشی ناگهانی شدم. این خاطره‌ی خوش اصلا حالم را خوب نکرد. دوباره خیال کردم که گُه توش. حداقل جای چهارتا پنی سیلینِ دیگر دردم آمد. تیر کشیدم و وقتی روی آسفالت ولو بودم فکر کردم یک لحظه به پیتزا کاخ که دنج بود. بعد چرا جای به آن خوبی را عوض کردند رفتند آن طرف؟ فکرها همین‌طور پشت هم. شاید باید دقت می‌کردم  که وقتی دست‌هاش توی جیب‌هاش بود آدم خطرناک‌تری به نظر می‌آمد. اما همه‌چیز پشت به پشت. فقط یک ثانیه برای تیر کشیدن. یک ثانیه برای همه فکرها. یک ثانیه برای بلند شدن. یک ثانیه همهمه. یک ثانیه گوش کردن به حرف‌های مادرم که یک موقع این‌طور نشود یک موقع آن‌ طور نشود که توی این وضعیت درِ کاسبیِ تو را تخته نکنند، اتفاقی نیافتد که ما زیر سوال برویم یا خودت بهتر می‌دانی که من هزار سال دیگر هم قرار است این حرف‌ها را تحویل تو بدهم و تو هربار قرار است سعی کنی روی من بایستی که این چیزها حالا دیگر بخشی از من شده و من به این‌ها احتیاج دارم. یک ثانیه برای تا دیروقت توی کافه ماندن. یک ثانیه برای شوت زدن زیر نارنجی که جواد داده بود دستم. دستم بود تا شوت کنم تا هرکه برنده شد بخندد به حال کوفتیِ من که دلم می‌خواست یک شب یا بیشتر بمیرم. یک سرفه یا بیشتر می‌کنم. دست از دویدن برمی‌دارم. علامتی که روی دستم کشیده‌ام به من یادآوری می‌کند ویولن را فراموش نکن ببری. 

شکستن بازوی چپ و بعد انحلال یک خوشامدگوییِ بی حساب. او می‌توانست همین‌طور ادامه بدهد. این‌که من را یک روس به حساب آورده و این‌را چندبار دیگر هم تکرار کرده تعجبی ندارد. دستم برای سیلی زدن به صورت این جماعت خودکار عمل می‌کند. دستم دراز به دراز معلق مانده. می‌رسد به علی اسد. می‌رسد به کیوان. می‌رسد به مبینا. بعد الهام می‌گیرد و سیلی می‌زند توی صورت جماعتی که قدم به قدم برای انحلال خودش گام برمی‌دارد. دوست شاعرم هر شب پایش را توی کافه می‌گذارد و در آغوشم می‌گیرد. هربار تکرار می‌کند که شاید دیگر فرصت این را نداشته باشیم. بعد بازوها را محکم‌تر می‌فشریم. می‌دانی! شبیه این‌که پیش خودت بگویی نه! این دیگر قرار نیست تکرار بشود. اشک ریختن و انتظار برای دیدار دوباره دوست شاعرت که می‌خواست چیزهای بیشتری را از حافظه‌ی کثیف تاریخ پاک بکند.