خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

اندازه ی قلم را انتخاب می کنم و بعد دوباره شروع ماجرا. یا پایان ماجرای قبلی. یا اسکان در موقعیتی همیشگی. ایستادن رو به اصول هدایت کننده. کتگوری های سازنده و شناخت انسانی. این ها خطای کودکانه نیستند. چیزی برآمده از انتخاب های نادرست. محاسبات اشتباه و تعویض آن با مفهوم خطای انسانی. حرکت تصاویر. تداوم و حرکت. بدون نقطه ی اتکا. بی هیچ مرجعی. گسترش و شدت. کثرت انتزاعی. اوهام شکل گیرنده از احساسات بالارونده. در حالیکه کثرت های انتزاعی حجم های گسترش یافته هستند که پس از تقسیم باقی می ماند. اکنون نوبت به پرسشی تازه می رسد. جهانِ هندسه های تنوع پذیر و متغیر؟ دوام های بغرنج و درهم تنیده؟ دوباره از نو ایستادن خیرگی. خیرگی به ابرها و مکث هایشان. دنیای نه ادراک و نه دلالت. دنیای بدون تاریخ با توالی های دائم. Asemantic.

فرایند نوشتن متنی تازه. کلمات راه خودشان را پیدا می‌کنند. هنوز تلخی قهوه‌ای که خورده‌ام را بالا نیاورده‌ام. با کلمات بیرون می‌ریزند. چیزی شبیه گریه کردن با چشمانی کاملا باز. جاری شدن قطرات در پهنای صورت. این‌گونه به مصاف کلمات رفتن. خیرگیِ ممتد به نقطه‌ای ناشناس. شبیه نگاه کردن به آینه‌ای که سی و یک سال خودم را در آن تماشا کرده‌ام. ریزش و سفیدی ریش و موها. حالتی که به مرور به آن عادت کرده‌ام. دست برداشتن از پیشبینی‌ها. چه کسی این چیزها را به من یاد داده؟ آدم چطور می‌تواند خودش را توصیف کند؟ نمی‌دانم. انگار اهمیت دارد. حالا وقت آن است تا به زبان آینده حرف بزنم. آن وقت او مرا میان بازوهایش می‌گیرد. لبی در کار نیست. 

باید بیشتر نگاه کنم. شاید بتوانم اثری از آقای صفدری پیدا کنم. حتما یک‌جایی همین اطراف گذاشته‌ام. در همین لحظه، ساموئل با همان نگاه همیشگی‌ش طوری نگاهم می‌کند که تصور می‌کنم شاید این صدای او باشد که به من زل زده. پس این صدا از کجا می‌توانست باشد؟ بهتر است حواسم را به مکالمه‌ی تلفنی امروز عصر پرت کنم. به صدای کوچک‌ش که می‌گفت بابایی موهامو مصری کردم. با ذوقی که می‌دانستم به وقتش به سراغش خواهد آمد. با لبخندی که می‌شود ردیف دندان‌های کوچک‌ش را دید زد. چشم‌های درشتی که خیس‌تر شده‌اند. هول رساندن این خبر که موهایش را مصری کرده. دوست شاعرم وقتی شنید گفت از محمد صلاح هم خوشش میاد؟ حرفی نزدم. انگار خودش فهمیده باشد اشتباه کرده سرش را پایین انداخت و فکر کرد شاید بهتر باشد از انار روی میز کمی بخورد. حالا همه‌جیز فرق کرده. چیزهایی جای خودشان را به چیزهایی دیگر داده‌اند. شاید بهتر باشد بروم سراغ گیتار. صداها و نجواها. خوابی هزار ساله. آبی و زرد.