بچهبازیها دیگر فرصتی نخواهند یافت. بطالت برای هر لحظه. بطالت برای همیشه. باید چیزهایی را، تذکراتی را گوشزد میکردم. این هم بطالتی دیگر. هیچوقت حرفها تمام نمیشوند. حالا که من خودم را گوشهای چپاندهام و مرور میکنم میبینم هنوز به عادت گذشته خودش را در بزنگاههای احساسی به در و دیوار میکوبد و از شادیِ رنجی که به دست آورده برای مدتی استراحت میکند. حرفهای تکراری. دریغ از وهلهای کوتاه. دهانی که میچرخد و نمایشی اساسی. کارکرد مدیا. تصویرِ و فقط تصویرِ یک فیلمساز یک متفکر یک گونهی پوسیدهی در حال انقراض. وقتش شده بود اینها را به تو یادآوری کنم. میگویم تو و دستم را به اطراف میچرخانم. تو را در همهی جهات نشانه میگیرم. بعد در توقفی کوتاه برایت چیزی را که از قبل آماده کردهام میخوانم. میتوانی حدس بزنی؟
نوشتن. نوشتن این کلمات در چنین وضعیتی حتی ممکن است کاری بیهوده باشد. با این وجود. با وجود بیهودگیِ احتمالی و شاید حتمی این کار یعنی نوشتن، نوشتن این کلمات برای آخرین بار، من تصمیم گرفتهام که حرف بزنم و این از طریق کلمات، از سرم شروع میشود و به زودی دهان و چشمها بازی را دوباره و برای آخرینبار اجرا میکنند. تاکید دوباره روی آخرینبار. چیزی در من، وقتی این را، آخرینبار را مینویسم تکان میخورَد و به من علامت میدهد. علامت میگوید او مرده و میخواهد این را به فال نیک بگیرم. درست آن روبرو ایستاده بود. نوشتم. اما چیزی که برای ستون بعدی روزنامه آماده کرده بودم حالا دارد توی دهانم خیس میخورَد. اینطور بهتر است. کارشناس مسائل گاو در تلویزیون ملی توضیح داد: تشخیص اینکه برای هر گاو چه مقدار روزنامه در روز مورد استفاده قرار میگیرد از عهدهی ما خارج شده. لذا بنده از سِمَتِ خودم استعفا داده و امید که مورد قبول دوستان قرار بگیرد. مسائل گاو! شاید حتی خندهدار بنظر برسد. اما خندیدن حالا کار سختی به حساب میآید. به خصوص که اینجا. که آنجا. غول خفته از خواب هزار میلیارد ساله بیدار شده و قصد دارد هرکه را سر راه خود میبیند له کند. بهتر است دست بردارم. خیالهای پراکنده. آسمانی ابری. ابرهای درشت. جویدن تکهی آخر روزنامهی شنبه. شب بخیرآقای ایگی پاپ.
این میتوانست نمایشی بلند باشد تا وقتی از اینجا بیرون بروم. آسمانی بیقرار و تنها خیالبافیهای فصلی. جابجاییهایی مختصر و خلاصه. اینکه کسی فریاد بزند یا آرام نجوا کند بگوید نمیتوانم چیزی آرزو کنم. اگر قرار است اینطور باشد که این من نیستم. رنج میکشم و باید شکلی شبیه به او را بازی کنم. مرتب تکرار کردن. با حوصله به شکلهایی گوناگون. دیگر پیر شدن و التهاب مثانه. انسانیتی که به واسطهی شاشیدنهای پیاپی شبانه یا از سر حواسپرتی یا خستگی یا حتی بیتفاوتی و عمدی پایان یافته یا نیمه تمام مانده. حالا حساب میکنم میبینم هیچکس مثل دیگران هرگز منتظر مرگ نشده. هنوز ماندن و هدر رفتن جز کلماتی بی جان نیستند. با کمی دوچرخهسواری چطوری؟