و این عمیق ترین موجِ دریا بود که دیگر سرِ نیمه جانِ زن را در حالیکه فریاد می زد، توی خودش فرو برد. بعد از آن سکوتی بود دست نیافتنی. موج هایی می آمدند. موج هایی هم نه. گرگ و میش بود. اواسط بهمن.
تعریف می کرد: زن از چند لحظه قبل می دانسته دیگر امکان بازگشت به عقب وجود ندارد. می دانسته موج بعدی که بیاید شاید دیگر روی آب را نبیند. شاید دیگر چشمش به آسمان نیافتد. شاید دلش برای روز دوشنبه ای تنگ شده بود که سخت توی چشم های دختر کوچکش زُل زده بود. بعد، حجم عظیمی از آب روبروش بود. دهانش را باز کرده بود. می خواست دریا را ببلعد. نشد.
ماشین را که روشن کرد صبح شده بود. آفتاب بالا آمده بود. صخره ها واضح دیده می شدند. جسد زن به ساحل رسیده بود. جسد مردی هم آن طرف تر. کودک نگاهش را از موج ها بر نمی دارد. فقط گریه می کند. شاید یاد دوشنبه ای افتاده بود که سخت توی چشم های مادرش زُل زده بود. شاید.
حوالیِ ظهر، توی رادیو، به نقل از پلیس اعلام کرد: جسد یک مرد و یک زن و یک کودک در کنار ساحل توسط یک هلیکوپتر شناسایی و کشف شد. دلیل مرگ هنوز نامعلوم.
چه کسی خواهد دانست آخرین چیزی که هر کدام اینها در آن لحظه می خواستند چه بود؟ مخصوصا کودک؟
یکی از سربازهایی که تو می شناسی، به نام مصطفی حاجی پاشا، دست چپ خود را به دیوارِ برجک تکیه داده بود و سعی می کرد شاعرانه ترین ادرارش را در ساعت پنج صبح روز جاری روی شاعرانه ترین شعری که در زندگی اش خوانده بود خالی کند. و موفق هم شد. موزیک متن این اتفاق، موزیکی با فضای دارک اَمبیِنت، به نام " بدونِ عنوانِ ۳"، موزیکی چند وجهی با خاصیت تکرار مدامِ یک نُت است که سعی دارد فضایی خلاء گونه را در ذهن تداعی کند.
وقتی فرمانده ی قرارگاه این گزارش را خواند برای لحظاتی احساس کرد در خلاء بی امانی گرفتار شده. و مدام صداهای عجیبی که انگار از جنس فلز باشند تمام محدوده ی سرش را اشغال می کرد. چند دقیقه ای به همین حالت ماند و بعد با این جمله صحبت را آغاز کرد: " این اتفاق قبلا هم تکرار شده بود." او اعتقاد داشت قبل تر یکبار این اتفاق را با همه ی جزئیاتی که در اطرافش مشاهده می کند در همین وضعیت دیده و تلاش می کند چیز بیشتری به خاطر بیاورد. و سرباز اجازه می خواهد تا زمانی دیگر توضیحات و دلیل کارش را با وی در میان بگذارد. پس از موافقت احترامی در خور می گذارد و از اتاق بیرون می رو د. فرمانده جایی میان خلیج و شن های داغ گیر کرده. آفتاب توی سرش می زند. بادی می وزد و ردای سفید فرمانده تکانی می خورَد. عرق شتک می زند روی شن. قطره ای گل آلود می شود. به سرخی می زند ساحل اینجا. می گویند هر فصل یک رنگ دارد. بهار سفید می شود. تابستان سرخ. پاییز زرد. زمستان ندارد اینجا. همین سه فصل. فرمانده خوب به حرف های پیرزن گوش می دهد. موزیک متنی دارک اَمبیِنت خلیج را پُر می کند. صدای موج. موج های به غایت آرام. پیرزن دست می برد حوالیِ سینه اش. جستجویی می کند. تکه پارچه ای سرخ بیرون می آورد. دست راست فرمانده را بالا می آورد. روی بازوی لُخت فرمانده گره می زند. فرمانده آرام آرام شن های ساحل را ترک می کند. بالا می رود. بالا می رود. بالا می رود. بالا می رود بالا می رود. بالا می رود. شعری شاعرانه را زمزمه می کند. شعری آشنا. انگار این اتفاق را هم قبل تر دیده بود. پایین را نگاه می کند. برگه ی گزارش را چندبار تا می کند. توی جیبش می گذارَد. و فقط به صدای موزیکِ متن گوش می دهد.
تابی به بالاترین نقطه ی خود می رسد و عشق در هیات زنی سبزه رو با چشم هایی کشیده و لب هایی مجروح از روی آن سُر می خورَد و درون فضایی پیچ در پیچ و بدون مختصات در نمودار زمان - مکان می افتد. می دانم اگر صدایی این حوالی به گوش می رسد دلیلش سفیدی بیش از حدِّ دیوارها و عمق بیش از حدِّ حفره ی گوشم نیست. تا این فضای پیچ در پیچ ادامه پیدا می کند اضافه کنم نماد عشق، به دلیل تعلقاتی که در سفر برایش اتفاق افتاده دارد به عادتی همیشگی می رسد. عادت ها در پَک هایی سفید رنگ و زیپ دار در گوشه و کنارِ فضا معلقند. دسترسی آسان است، اما فرصتی که باید وجود داشته باشد تا فکر برداشتنشان به عمل برداشتن منجر شود وجود ندارد. با این حال از میان خیل عظیم پَک های عادت، تعداد کمی شان به مصرف می رسند. مصرفی دائم که با توجه به تعریف نشدن زمان در این فضا، مدت معیَّنی را نمی شود برایش متصور شد. فقط همین که به صورت دائم مصرف می شوند. تاب به نقطه ی اولیّه بر می گردد. یعنی درست جایی که در زمان صفر نیروی اولیه به آن وارد شد و شتاب اولیه از صفری به صفر دیگر رسید. ( می شود طی نموداری، مختصاتش را توضیح داد ). کار من در اینجا شروع می شود. من پای چپم را که طعم سیب ترش می دهد روی پای راستم که بوی عود می دهد می گذارم و فکر می کنم عشق باید از دهانه ی ساکسیفونی برنجی به بیرون پرتاب شود. تا من بتوانم دست هایم را دراز کنم و رشته ای را از میان گیسوانت انتخاب و برای سال ها نگاهش کنم. من دلتنگی را در گل های زرد و بنفش برایت دسته کرده ام. من بوسه ای برایت کنار گذاشته ام که شب به تو می رسد. آن شب حتم دارم چشم های کشیده ات بازِ باز شده اند و لب هایت حول محوری دایره ای مجروح می شوند و کلاویه ای روی پیانو تمام مدتی که در آن فضای پیچ در پیچ بوده ای را توضیح می دهد. من می دانم زیر این سایه که نشسته ام چه دیوارهای سفید خالصی بوده اند. چه صداهایی که توی گوشِ عمیقم پرسه نزده اند. من شعری را آماده کرده ام. توی یک بطری انداخته ام که بخار نشود. من عادت به خواب را هم از کیسه ی جاروبرقی در آورده ام. دیگر برای رسیدن فقط یک نردبان می خواهم. هرطور که می خواهد باشد.