خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

آفتِ کرمان

و شالِ منقبض، از نتیجه ی ارغوانی نامش، چند هکتار زمین را طی می کند. و زمین هزاربار، و ماه اندکی بیشتر دور خودش می گردد و سیاره ای دیگر می آید و سلام می کنند و حرکت نه. و سلام می کنند و حرکت نه. پس  شروع می شود و حرف توی حرف می آید و بعد گفتگویی شکل می گیرد.پس از نُه هزار ماه سال نوری، مادرِ شال منقبض، از نتیجه ی کبودیِ ارغوانیِ روی گونه اش چند هکتار  ماه نصیبش می شود. ماهِ سراسیمه از این همه انتقال. در زمین های زراعی حوالی کرمان، نام نوعی آفت بر سر زبان ها افتاده. نامِ ارغوانی اش چه بود خدا؟ خدا گفته بود روزی به پسرش گفته بود خدا گفته بود اگر پسرش تمامش می کرد و گفته بود تمامش می کرد. حرکت نکرد و زمین سهمش از کرمان را به ماه بخشید. روی گونه اش جای آب. و جای چشم، مزارع خشخاش. خاک حاصلخیزِ ماه و تریاکِ زرینِ کرمان و بوته ی ارغوانیِ خشخاش. نتیجه گفتگوی مادر و منظومه ی منقبضِ شمسی. در سالِ هزار و چهارصد و نوزده قمری. 

اینجا بود که دویدن آغاز شد

روز - خارجی - دریاچه ی نمک


باز از لای شکافی سرخ در بدن خون می جهد. زمانی نو آغاز خواهد شد. بهمن، شمرده شمرده از لای خون آبه های مانده بر کفِ خیابانی باران گرفته شروع به آب شدن می کند. حفره ای سبز رنگ بیرون می زند. سبزی پر رنگ، حاصلِ بر هم کنشِ مقادیر زیادِ نمک و آب، به صورت اشباع شده. چند مرد دور گودال چشم انتظار سایه ای که روی آب می افتد مانده اند. سایه ای سفید از نور غلیظ آفتابِ ظهرِ کوهِ نمک. رَدِّ سرخ خون روی نمک. خونی انباشته شده. گره خورده. دلمه بسته. و بی نهایت شور. نمک روی زخم. روی سرخیِ شکافِ خون آلودِ بدنِ سفید و منعطفِ زن. زن، سراسیمه. یک دست به کمر. دست دیگر افتاده روی زمین. روی نمک. موها، گندمزارِ بی نهایت.  کات/

روی تیشرت اش نوشته بود "بشاش روم"

داشتم روی این شعر تلو تلو می خوردم. پا به پا می شدم. جَز بود. صدایش پخش می شد. می خورد به سرم. می خورد به پنجره. باد. توی صورتم. خیس است صورتم. عرق کرده ام. سرد. عُق می زنم روی زمستان. خون بالا می آورم‌اصلا. مستم. جَز می خوانم. داد می زنم. من نمی خواهم بدانم. نمی خواهم را داد می زنم. توی جَز داد می زنم. من نمی خواهم بدانم. خون بالا می آورم. بوی الکل می دهد خونم. بوی رطوبت گرفتم اینقدر عرق کردم. به فرانسوی سلام می کند. می گویم همین حالا بهتر می شوم و جوابت را می دهم. فرانسوی سکوت می کند. بعد خون بالا می آورد. به فرانسوی آبجو تعارف می کند. مست می شویم. می زنیم زیر خنده. به فرانسوی قهقه می زند. من جَز می خوانم. می پاشم روی خون. می شاشم روی فرانسوی اش. بعد هردو می زنیم زیر خنده. به فرانسوی می گوید شا شم بوی الکل می دهد. می زنیم زیر خنده. دارم هذیان می گویم. کسی از بیرونِ پنجره داد می زند کسی یک فرانسوی این اطراف ندیده؟ نگاهش می کنم. کیفش را باز کرده. یک دفتر و یک مداد توی دستش گرفته. دوباره از بیرون پنجره داد می زند کسی یک فرانسوی این اطراف ندیده؟ دوباره نگاهش  می کنم. دارد مشق می نویسد. آخر با این همه صدایِ جَز و خون و الکل و بوی شاش؟ حتما برای فرانسوی ها زیاد اهمیت ندارد. فرانسوی های احمق.