خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

فرضیه ای برای دویدن

ما تنها بودیم‌ و درست در بهترین زمان ممکن این را فهمیدیم. لحظه ی نواخته شدن نُتی بر گیتار. نجوایی امبینت و کاملا بی آزار. این خواب را بارها دیده ام که روی صخره ای بلند، در حالیکه زانوهایم را از لبه ی صخره رها کرده ام، نشسته ام و می بینم، که مه غلیظی دارد همه جا را فرا می گیرد. حجم غلیظی از مه. و رنج و عذابی مدامِ ناشی از عدم تعلق خاطر به هیچ کجا. ترسی فراگیر در پس ذهنم. و دانستن اینکه همه ی اینها تنها خواب است. و به زودی تمام خواهد شد. 



نابی های کنارِ، تویِ، پهلویِ ساحلِ روغن نباتی...

بعد از موج های سنگین، موج های نیمه سنگین، بعد از رطوبتِ بعد از ظهر، کمی مانده به رطوبتِ غروب، وقتی هنوز سایه ها معنی خودشان را داشتند، قسمتی از پایش را بیشتر می دیدم. آن قسمت که از مُچ پا آغاز می شد. و بعد موجی آرام تصویر را بهم می زد. از فیلمی که ظهر دیده بودیم حرف زدیم. از موهای دختره. وقتی برگشتیم چیزی یادمان نمی آمد. انگار هیچ کدام اینها را تجربه نکرده باشیم. چرا! تصاویری توی ذهنمان داشتیم. مثلا از مچ پایش گفتم. اون لحظه ای را به یاد داشت که خیسِ عرق روی شن های ساحل دراز کشان سعی داشتم علفی مرطوب را رُل کنم. و موهای دختره که هردویمان آن را خوب به خاطر داشتیم. خوب و مجعد. سیراب از رطوبت ساحلی. وقتی دیگر هیچ نوری برای واضح تر دیدن وجود نداشت. بعد موج های آرام. موج های آرام. موج های آرام. 


خاطره در میانه ی حافظه

و من به کجا تعلق دارم؟ درونم را استوانه ای مُدَوَر می بینم، بی هیچ توقفی. حال اینکه تصوری، خاطره ای، عشقی؛ آن را به لرزه در می آوَرَد. 

صبح باد می وَزَد روی برگ های صنوبرِ خیابان. با شبنمی روی آسفالت و بویی که استشمام می شود. و از این لحظه همه به هم صبح بخیر می گویند. تا نزدیکِ ظهر. 

کار از اینجا آغاز خواهد شد. سیزده ساعت حدودا. بعد درونم را استوانه ای مُدَوَر می بینم. بی هیچ توقفی کوتاه. لرزان.  

با اینهمه من به کجا تعلق دارم؟ شب ها هنگامِ خواب، احساس می کنم پرنده ای روی سینه ام می نشینَد. و بعد دست هایم به یک طرفِ اتاق می رَوَند، پاهایم هر کدام به یک طرف، سَرَم. هر کدام رها می شوند. و من به یاد می آوَرَم در کودکی بارها خندیده ام. و بیشتر گریه کرده ام. و چقدر غمگین است کودکی ات را به یاد بیاوری. آیا این ها خاصیتِ یک خاطره هستند؟ این یک خاطره است. خاطره ای اَبَدی و غمناک. 

به در قطار نشستن فکر می کنم. لحظه ی سوار شدنِ دو نفره. وقتی در لحظه ای کوتاه، پای هر دویمان برای در قطار نشستن حرکت می کنند و بعد بی قرار به جای اولشان بر می گردند. لحظه ی انصراف از تصمیم. تصمیمِ تعلق داشتن به جایی مشخص. با همه ی دلایلش. 

لحظه های ابتداییِ پس از اتمامِ کارِ سیزده ساعته و بادهای خنکِ شبانه.