خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

فکر می‌کنی لامصب باز صبح شده و انگار نه انگار که دوتا چشم همین‌طور سرگردان کل اتاق رو دور زده بلکه پیدا کنه. فکر می‌کنی که نه، امشب هم از اون شباست. به یه جغد فکر می‌کنی. هر جغدی. تا بیای فکر کنی رفته. یک لحظه‌ی کوتاه بال زدن و ناپدید شدن. اوه پسر می‌دونی این فکرا چقدر زیاد هستن؟ از این به اون. همین‌طور بی‌هدف. از وقتی هنوز روز بوده این بارون می‌باریده. حالا صداش طوریه که می‌فهمی کلی آبه که جمع شده. این‌ور و اون‌ور. هنوز کجاش و دیدی؟ یکی از همین روزها بود. زنگ ورزش و یکهو ابر و بارونه که داره می‌ریزه تو حیاط. تیر دروازه حالا دیگه حسابی خیس شده. درخت‌ها از همه بیشتر. صداش طوریه که یعنی خراب شد. اون وقت‌ها باید می‌نشستی‌ سر جات و یه بازی احمقانه جور می‌کردی. اونی که خوشحال‌تر شده؛ پژمان حسینی. تا دبیر برسه می‌ره سراغ کون امیر حسینی. همین که دبیر میاد فکر می‌کنی هنوز اگه بند بیاد شاید بشه. اوه پسر. چند روز از این روزها یادت مونده؟ فایده‌ای نداره. فکر می‌کنی بی فایده‌ست. امروز خاطره می‌گفت: باورم نمیشه خودکشی کرده! دلم می‌خواد دلیل‌ش رو بدونم! حتما تا همین حالا داره بهش فکر می‌کنه. اینکه وقتی داشته می‌مرده خوشحال بوده یا نه! یه جایی وسط همین فکرها خوابش می‌بره. وقتی بیدار بشه هنوز بارون می‌باره. صداش؟ می‌تونم تصور کنم. بعدش چی؟ فکر می‌کنی اون موقع دیگه صبح شده و همه‌چی خراب شده. چه زندگی‌هایی!

از این‌ که انعکاس یا بازتابی نصیبت بشود

بیگانه، با جسارتی ناشی از ارتکاب عملی غیرمنتظره، در حال سپری کردن اندک فرصت ممکن برای تجربه‌ای خارج از چارچوب. انعکاسی ناگهانی در لحظه‌ی خروج. او قابل رویت بود. همچون اجسامی دیگر. همگی پراکنده. همگی بیگانه. دست‌ها، مترصد نوازشی کوتاه یا بلند. اندکی سرما و سپس خودداری از امر موجود. چه چیز ثابت مانده؟ این درنگ را خوب به خاطر دارد. آنی کوتاه در غروب. کسی ساعت می‌پرسد و بعد پژواکی از قهقهه. او چیزی شنیده است. چیزی پراکنده. بیگانه. این پسربچه ساعت‌هاست همان‌طور ایستاده. کسی ساعت می‌پرسد و دوباره. او را به خاطر می‌آورد. همه‌ی آن‌ها پیدایشان خواهد شد. این‌ها تا به اینجا ثابت مانده‌اند. منظره؛ در گذر. پیدایش دوباره دست‌ها و پاها. سایه‌ها. بیگانه در حرکتی بی اختیار، در را رها می‌کند و صدای بسته شدنش را نشنیده می‌گیرد. منظره؛ تا چشم کارمی‌کند ابر. به خاطر می‌آورد. اولین قدم پس از ایستادنی طولانی. دردی آنی در زانوها. احتمال باران و سپس تند شدن پاها. حال به آن‌چه رخ داده بود فکر می‌کند. آیا آن‌همه چیز تکرار می‌شد؟ تصمیمش برای آن‌چه در قبال پسربچه اعمال شده بود را تصور می‌کند. آنی کوتاه در غروب. حال این‌که ساعت‌ها ایستادنش تصوری بغرنج بدست می‌داد. آن قهقهه و سپس بسته شدن در. آیا آن‌همه چیز تکرار می‌شد؟ 

بیشتر از هروقت دیگر الزامی برای انجام کارهای متعدد نمی‌بینم. شاید مدت کوتاهی از این ماجرا بگذرد اما شتاب خوبی دارد. زمان. زمان؟ چیزی میان هیاهوی روز و امبینت شب. دیگر چه؟ گاهی فکر کردن. اغلب فکر کردن به چیزهای متفرقه. خواب‌ها.کمابیش مسئولیت‌هایی هستند. اما نه دست و پا گیر. پیاده روی و استشمام رطوبت و برودت. خاصیت فصل سرد. اینجا که دراز کشیده‌ام، می‌توانم موقعیت یکی از ستاره‌ها را رصد کنم. مدتی مشخص. از زمان طلوع ستاره در ضلع جنوب غربی پنجره، تا در نهایت فرو نشستنش در شمال شرقی. باید اسمی داشته باشد. حتما. برای هرچیزی اسمی گذاشته‌اند. هرچیزی که مشخص شده باشد. این صعود و فرود باید چند ساعتی زمان برده باشد. اگر ابری در کار نباشد در تمام مدت، جز لحظاتی کوتاه در قسمت مرکز پنجره، می‌توانم ضمن دیدن موقعیت ستاره، کمی بخاطر بیاورم. بیشتر از هرچیز، کودکی. حیاط خانه‌هایی که مدتی را در آن‌ها سپری می‌کردیم. خاله، برادرم، پسرخاله‌ و تصمیمی دسته‌جمعی برای تماشای ستاره‌ها. این‌ها لحظاتی از شب را تشکیل می‌دهند. و روز با تابش مستقیم آفتاب به صورتم در روزهای آفتابی و کرختی و گرفتگی عضلات کمر و گردن در روزهای غیر آفتابی آغاز می‌شود. اما اغلب روزهایی هستند که شرایط‌شان تغییر می‌کند. در نهایت همه‌چیز به خوابیدن یا نخوابیدن بستگی دارد. و آنچه اتفاق می‌افتد. خواب‌ها را می‌توانم دسته‌بندی کنم. مختصر. اما تمایلی برای انجام دادنش ندارم. تمایلاتی بی‌نهایت بیهوده و مختصر. این را همین اواخر فهمیدم. بیهوده. مثلا تمایل به سیگار کشیدن زیاد. در صورتی که هربار به چرایی انجام دادنش فکر می‌کنم، تصمیمی کاملا قاطع برای سیگار نکشیدن یا کمتر سیگار کشیدن می‌گیرم اما درست در همین لحظه کاملا آن‌را از خاطر می‌برم و بعد همه‌چیز حالتی جدید به خودش می‌گیرد. مثلا اینکه هنوز سراغ دوچرخه‌ام نرفته‌ام. بیهوده. همین حالا هم چیزی نمانده که به سرم بزند تا این متن را همین‌جا به همین موقعیت رها کنم. شاید. قبل از نوشتن فکر می‌کردم. به امیر. یا خودم. اینکه سال چند بود؟ و بعد به همه‌چیزهایی که به ستاره‌ها مربوط می‌شد. و بعد به اینجا. و حالا نه اینکه خسته شده باشم نه. می‌توانم تا سالها بنویسم. از همین چیزها. اغلب بیهوده. اما تمایلی برای ادامه ندارم. باید حرکت بعدی را روی شطرنج پیاده کنم. یادم هست که اسب باید کاردرست را انجام بدهد. همیشه.