فکر میکنی لامصب باز صبح شده و انگار نه انگار که دوتا چشم همینطور سرگردان کل اتاق رو دور زده بلکه پیدا کنه. فکر میکنی که نه، امشب هم از اون شباست. به یه جغد فکر میکنی. هر جغدی. تا بیای فکر کنی رفته. یک لحظهی کوتاه بال زدن و ناپدید شدن. اوه پسر میدونی این فکرا چقدر زیاد هستن؟ از این به اون. همینطور بیهدف. از وقتی هنوز روز بوده این بارون میباریده. حالا صداش طوریه که میفهمی کلی آبه که جمع شده. اینور و اونور. هنوز کجاش و دیدی؟ یکی از همین روزها بود. زنگ ورزش و یکهو ابر و بارونه که داره میریزه تو حیاط. تیر دروازه حالا دیگه حسابی خیس شده. درختها از همه بیشتر. صداش طوریه که یعنی خراب شد. اون وقتها باید مینشستی سر جات و یه بازی احمقانه جور میکردی. اونی که خوشحالتر شده؛ پژمان حسینی. تا دبیر برسه میره سراغ کون امیر حسینی. همین که دبیر میاد فکر میکنی هنوز اگه بند بیاد شاید بشه. اوه پسر. چند روز از این روزها یادت مونده؟ فایدهای نداره. فکر میکنی بی فایدهست. امروز خاطره میگفت: باورم نمیشه خودکشی کرده! دلم میخواد دلیلش رو بدونم! حتما تا همین حالا داره بهش فکر میکنه. اینکه وقتی داشته میمرده خوشحال بوده یا نه! یه جایی وسط همین فکرها خوابش میبره. وقتی بیدار بشه هنوز بارون میباره. صداش؟ میتونم تصور کنم. بعدش چی؟ فکر میکنی اون موقع دیگه صبح شده و همهچی خراب شده. چه زندگیهایی!
بیگانه، با جسارتی ناشی از ارتکاب عملی غیرمنتظره، در حال سپری کردن اندک فرصت ممکن برای تجربهای خارج از چارچوب. انعکاسی ناگهانی در لحظهی خروج. او قابل رویت بود. همچون اجسامی دیگر. همگی پراکنده. همگی بیگانه. دستها، مترصد نوازشی کوتاه یا بلند. اندکی سرما و سپس خودداری از امر موجود. چه چیز ثابت مانده؟ این درنگ را خوب به خاطر دارد. آنی کوتاه در غروب. کسی ساعت میپرسد و بعد پژواکی از قهقهه. او چیزی شنیده است. چیزی پراکنده. بیگانه. این پسربچه ساعتهاست همانطور ایستاده. کسی ساعت میپرسد و دوباره. او را به خاطر میآورد. همهی آنها پیدایشان خواهد شد. اینها تا به اینجا ثابت ماندهاند. منظره؛ در گذر. پیدایش دوباره دستها و پاها. سایهها. بیگانه در حرکتی بی اختیار، در را رها میکند و صدای بسته شدنش را نشنیده میگیرد. منظره؛ تا چشم کارمیکند ابر. به خاطر میآورد. اولین قدم پس از ایستادنی طولانی. دردی آنی در زانوها. احتمال باران و سپس تند شدن پاها. حال به آنچه رخ داده بود فکر میکند. آیا آنهمه چیز تکرار میشد؟ تصمیمش برای آنچه در قبال پسربچه اعمال شده بود را تصور میکند. آنی کوتاه در غروب. حال اینکه ساعتها ایستادنش تصوری بغرنج بدست میداد. آن قهقهه و سپس بسته شدن در. آیا آنهمه چیز تکرار میشد؟