شاید این متن بلند باشد. برای تو که بلند نوشتن یادم داده ای. بلند نگاه کردن. بلند فریاد زدن. بلند بلند قدم برداشتن. برای نوشتن این ها چند تایی یو - لا - تنگو چند تایی الیوت - اسمیت و چندتایی هم تام - ویتز انتخاب کرده ام. خودت می دانی. با چشم هایی سرخ. دود در سر. تا فلایینگ این دِ اسکای. تا پشت بام و کلاه شاپو و بهمن سوئیسی. اتوبوسی از اصفهان حرکت می کند و ناگهان میان چند عرب و سیاه پوست، در شلوغی و شرجیِ بندر می ایستد. نام تو را می آورند. باید پیاده شوی. تنها. تصاویری از دهانِ سرخت، موهای بلند و بسته ات. صورت استخوانی ات. تصاویری از خورشید گرفتگی. کاشان. اصفهان. گناوه. بعد به خلیج که می رسد انگار پارچه ای سفید روی تصویرش کشیدند. بی هیچ رنگی از آب. هیچ موجی. هیچ قایقی . بعد دلتنگی به سراغم می آید. بوی دریاست. نئشگی های کنار ساحل است. بی هیچ حرفی یا اشارهای بازخواهیم گشت. اما تا چشم کار میکند جاده است و شادمهر عقیلی. آن کاست باید هنوز جایی میان پرایدهای سفید و مسیرهای بازگشت پیدایش شود. یکی دیگر هم بود. بسطامی.
به تاریخ امروز که سراسیمهترین روزهاست میشود هزار سال. هزار سال است که خلیج نرفتهایم. هزار سال است که دارم به نقاشیهای ونگوک نگاه میکنم. بیشتر همان که خودت میدانی. هربار چنان بارانی میبارد که افسردهام میکند. خاصیت آمستردام است. هزار سال هزار سال تکرار میشود. و تو دوباره میان سیل جمعیت از اتوبوس پیاده میشوی و همان آفتابی که هزار سال پیش. همان شرجی.
ردیف میرزا عبدالله. تام ویتز حالا کمی خودش را جمع کرده. و به نوای سهتار گوش میکند. منقلب شده، با گوشهی آستین کتش، چشم و بینیاش را پاک کرده رو به جمعیت میکند و میخواهد که تنهایش بگذارند.
هر نوشته جایی تمام میشود. اما من پایانی برای این متن متصور نیستم. همانقدر بلند که شبهای تمپره.
حالا دیگر می توانم بگویم کار از این حرف ها گذشته. نوشتن از هر زاویه ای برای من ناممکن شده. نه اینکه تمرکزم را از دست داده باشم نه، حتی شاید ربطی هم به تداوم یک اثر متمرکز نداشته باشد.من اما مطمئن به چیزی هستم که سعی در پنهان کردن یک قصه ی طولانی دارد. حالا اگر دوباره پشت به نور خورشید ببینمت چه خواهم نوشت؟ سراسیمه تمام شعاع علفزار را میدویم. پیدایت نمی کنم مگر افتاده روی خاک. ساعتی دیگر اینطور خواهم نوشت: لُخت و عور، طراوت تازگی اش را زیر جامه ای زرد رنگ و میان عصارهی بابونه روی خاک پهن کرده بود. در ساعتی که هرگز نمی گذشت. فصل اما همان بود. حالا فاصلهای دیگر و دوباره هیجان کلمات. کلماتی برای مروری چندباره. مروری بر چه؟ حالا اینطور مینویسم: در کودکی سرودی آنچنان به وجدش آورده بود که تمام راه را دویده و آنرا با صدایی بلند تکرار میکرد. سال بعد پس از خوابی کوتاه سراغ مادرش رفت و خوابی که دیده بود را همانطور که به خاطر میآورد تعریف کرد. بیست سالگیاش در خواب شباهتی به مرگ داشت. و سرودی که در خواب تکرار میشد.