خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

او همواره به تولدی دوباره می‌اندیشید. پس از هر شکست و یا نا‌امیدی دوباره چیزی را عوض می‌کرد. با فهمی مختصر از آن‌چه رخ داده بود. هم انگار فرزندی تازه متولد شده از تاریکی و هم انگار شهوتی تمام ناشدنی از تجربه‌ای که داشت شکل می‌گرفت، در او پدیدار بود. گاهی لبخندی از رضایت بر لبش شکل می‌گرفت و از او در ذهنم شبحی تقلیدگر می‌ساخت. در حالتی شدیدتر، هنگامی که با عجله‌ای مجهول مشغول به سیگار کشیدن می‌شد. لحظاتی که اغلب تاب نمی‌آوردم و سعی می‌کردم ذهنم را از او دور کنم. گاهی شیطنت‌هایی که برای من از لذت چندانی برخوردار نبودند، برای او زاینده‌ی تخیلی ژرف بود و تمام تلاش خود را برای دست رساندن به آن انجام می‌داد و چه بسا پیامدهایی که هیچ‌گاه او را راضی به پذیرش اشتباه نمی‌کرد. در لحظاتی که باهم سپری می‌کردیم حرفی شکل نمی‌گرفت. این برای من بیشتر اهمیت داشت. مگر درخواستی یا بیان چیزی که در سر داشت او را به حرف وامی‌داشت. حرف‌هایی مبهم. بدون جمله‌بندی دقیق و حتی آن‌قدر آرام که تصور می‌کردم با خودش صحبت می‌کند و یا مخاطب شخص یا چیز دیگری‌ست. جملاتی پراکنده و نامفهوم که گاهی تشخیص می‌دادم از فهم مختصرش در رابطه با موضوع ناشی می‌شود و سعی می‌کردم کمک کنم تا به آن‌ها سر و شکل بدهد. اغلب دروغ می‌گفت و بعد از‌مدتی حقیقت را بازگو می‌کرد. با لبخندی از رضایت و لحنی که خواستار بخشش اشتباهش بود. اما در واقع خودش اعتقادی به اشتباه نداشت. و صرفا میل باطنی‌اش در آن لحظه برای دروغ گفتن چیزی بود که او آن را اشتباه نمی‌دانست. با همه‌ی این‌ها فکر می‌کرد به وجود من نیاز دارد. زمانی طولانی را صرف بیان این علاقه به اطرافیانش می‌کرد و مانند شبحی در اطراف من، مسیر‌هایی که تردد می‌کردم و مکان‌هایی که حضور داشتم پیدایش می‌شد. و باز همان لبخند روی صورتش می‌افتاد. لحنی مشابه همان‌که همواره رخ می‌داد. بدون در نظر گرفتن خطاها. ‌نوزادی تازه متولد شده از خطاها. خطاهایی که دیگر خطا نیستند. تنها تمایلی باطنی برای آن‌چه که از آن لذت می‌برد. شهوتی تمام ناشدنی از تجربه‌ای که داشت شکل می‌گرفت. خباثتی که پررنگ‌تر می‌شد و خیال‌هایی که هنوز هم در آن‌ها پرسه می‌زند. خیال‌هایی که دیگر از آن‌ها چیزی نمی‌دانم. 

یه نگاه کافیه تا دستت بیاد. می تونی تصور کنی همه ش خیال بافیه اما کی می دونه خیال کجاست و... بازی رو تموم کردیم. تازه داشت شروع می شد. هنوز کسی اون قدر که باید ندویده بود. وقتی فکرشو می کنم می بینم اصلا برای چی همه ی اونا دور هم جمع شده بودن؟ وقتی تمام شد کسی یادش نمی اومد که چند دقیقه یا چند ساعت یا چند وقت از شروع بازی گذشته. شاید هنوز بودند اون هایی که چیزی راجع به آخر بازی نشنیدن. یکی دویده وسط و دست همه رو به نشان تبریک فشار می ده. دوربین پشت سرش. من داد می زنم اینجا. یکی بیاد اینجا. بعد بدون اینکه منتظر کسی بمونم برمی گردم سر جام و با تمام سرعت دور می شم. نشون به اون نشون که هنوز دهنم از حرفی که زدم باز مونده و حالا کی می دونه چند وقت از اون بازی می گذره؟ می بینی؟ نمی شه تشخیص داد. حالا همه جا صحبت از بازیه. بازی ای که همه رو دور هم جمع کرد و آخرش هم کسی نفهمید چند دقیقه یا ساعت یا ... دوربین از بقیه جدا میشه. و تمام روز به اون گوشه زل میزنه که بازیکن حریف روی زمین افتاده و صدایی مدام داد می زنه که اینجا. یکی بیاد اینجا.

فکر می‌کنی لامصب باز صبح شده و انگار نه انگار که دوتا چشم همین‌طور سرگردان کل اتاق رو دور زده بلکه پیدا کنه. فکر می‌کنی که نه، امشب هم از اون شباست. به یه جغد فکر می‌کنی. هر جغدی. تا بیای فکر کنی رفته. یک لحظه‌ی کوتاه بال زدن و ناپدید شدن. اوه پسر می‌دونی این فکرا چقدر زیاد هستن؟ از این به اون. همین‌طور بی‌هدف. از وقتی هنوز روز بوده این بارون می‌باریده. حالا صداش طوریه که می‌فهمی کلی آبه که جمع شده. این‌ور و اون‌ور. هنوز کجاش و دیدی؟ یکی از همین روزها بود. زنگ ورزش و یکهو ابر و بارونه که داره می‌ریزه تو حیاط. تیر دروازه حالا دیگه حسابی خیس شده. درخت‌ها از همه بیشتر. صداش طوریه که یعنی خراب شد. اون وقت‌ها باید می‌نشستی‌ سر جات و یه بازی احمقانه جور می‌کردی. اونی که خوشحال‌تر شده؛ پژمان حسینی. تا دبیر برسه می‌ره سراغ کون امیر حسینی. همین که دبیر میاد فکر می‌کنی هنوز اگه بند بیاد شاید بشه. اوه پسر. چند روز از این روزها یادت مونده؟ فایده‌ای نداره. فکر می‌کنی بی فایده‌ست. امروز خاطره می‌گفت: باورم نمیشه خودکشی کرده! دلم می‌خواد دلیل‌ش رو بدونم! حتما تا همین حالا داره بهش فکر می‌کنه. اینکه وقتی داشته می‌مرده خوشحال بوده یا نه! یه جایی وسط همین فکرها خوابش می‌بره. وقتی بیدار بشه هنوز بارون می‌باره. صداش؟ می‌تونم تصور کنم. بعدش چی؟ فکر می‌کنی اون موقع دیگه صبح شده و همه‌چی خراب شده. چه زندگی‌هایی!