خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست

آدرسی پرسید که من با بوی علف یاد علفی کمرنگ افتادم کناره ی جاده. کمی دورافتاده تر از قدمگاه هزار هزار گوسفند نر و ماده. علفی کمرنگ تر از دره های شلوغ از ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم. علیه کاپیتالیسم ! چطور باید می شد وقتی کلمه ای اینقدر خوب توی یک جمله می نشیند؟ کاپیتالیسم! علیه کاپیتالیسم! ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم! باید تیتر خوبی می شد در یکی از روزنامه های کثیرالانتشار فرانسه به مناسبت همان تاریخ در می ۶۸. زن همسایه شال سرش کرده و از پنجره نگاه می کند که چگونه کسی می تواند به این سرعت و جدّت سیگار بکشد و همزمان هیچ حرفی هم نزند. و خوب دقت می کند تا چیزهای زیادی دستگیرش می شود. و حتما با سبدی پر از اطلاعات محرمانه و غیر محرمانه کاملا محترمانه پنجره را ترک و جایگاه مناسب تری را برای فوران احساساتش در مورد آن مرد بر می گزیند و شادی آن لحظه را با همتایش آن سوی سیم های تلفن به اشتراک می گذارد که کاش کمی هم از من تعریف کند. این شکاف های نامنظم روی دیوار اتاق بوی علف می دهد. بوی علفی تازه. و یادی قدیمی از همبستری نایاب در تاریخ همان روز. می ۶۸ در فرانسه. در پاریس. در موناکو. در نیس. در لیل. در اقدامی آشفته علیه امپریالیسم که این هم جمله ی جاندار و محکمی ست. و یقینا به کار یکی از روزنامه های کثیرالانتشار آن زمان فرانسه باید بخورد. این جمله جان تازه ای به انقلاب می دهد. جان تازه به خون هایی که در آینده دره را پر می کند از بوی علفی کمرنگ که امروز بسیار یادش کردم. بسیار یادش کردم...

از خانه هایی که عوض می کردیم، درهایشان یادم مانده و پله ها

پدر یک عینک داشت که شیشه هاش می چرخید. می چرخیدم دورش و عینکش رو نگاه می کردم. وقتی کوچیک بودم کوچیک بودم واسه خودم. قد خودم که شدم یادم می اومدم. عینک رو می گم. یادش می یاد وقتی براش تعریف می کنم. پدر یک کمربند داشت. خوب جنسی بود. می چرخید. روی هوا. مثل عینکش که می چرخید دور چشمش. چشمم می چرخید دنبال کمربند. از صدقه سری جنسش بود که اینهمه سال پاره نمی شد. پوستمو می گم. مادرم می گفت به بابات رفته. پوستت. اخلاقت. نمی خواستم اخلاقم اونطور باشه. ولی دلم می خواست یک عینک داشته باشم که بچرخه. دورم. بچرخه و به عینکم نگاه کنه وقتی می چرخه دورم و کمربند نداشته باشم اصلا. به خودم قول دادم دووم بیارم. مثل کمربند پدرم که هنوز روی هوا می چرخه و دور می شه. وقتی به عقب بر می گردم. وقتی به جلو فکر می کنم می بینم وقتی به عقب برگردم دیگه عقبی نمی مونه برام. میشه عقب تر. توی عقب تر پدر می چرخه دور پدرش و دلش می خواد یک عینک داشته باشه که بچرخه و قول داده بود عقب ترش که مثل پدرش نشه اخلاقش. اما دیر شده بود. چون کمربند خیلی نمی چرخید و پوستش خوب دوومی داشت. از صدقه سری جنسش بود که پدرم معلم شد. خیلی زود عینکش رو خرید و زد زیر قولش. می چرخیدم دورش و سوار موتورم می کرد. می چرخیدم دورش و سوار دوچرخه م می کرد. می چرخیدم  دورش و می چرخید توی چشماش عینکش. توی هوا اما کمربندش. روی زمین چرخ موتورش. پره های دوچرخه ش. روی زمین. افتاده بودم روی زمین. دستاش روی شونه هام بود وقتی کمربند گم شد. گمش کردم. خواستم گم بشه. شد. قولش یادش نرفت. شونه هام و گرفت و بلند کرد از زمین. رفته بودم روی هوا. می چرخیدم و چقدر خوشبخت بودم واسه خودم. دیگه دلم می خواست همیشه بچرخم. می چرخوندم و گریه م گرفته بود. دلم می خواست بغلش کنم و زل بزنم توی عینکش که می چرخید اما داشتم می چرخیدم. توی هوا. همونجا قول دادم نزنم زیر قولم. به ساعت نگاه می کنم. می چرخه. قبل تر هم می چرخید. چند ثانیه مونده بود تموم شه. تموم شد. سعی می کنم تمومش کنم. چرخیدن رو می گم. باید پای قولم بمونم. باید برم سراغ پدرم و یادش بیارم. بعد بخندیم. همیشه می خندم. عقب که می رم. جلو که میام یادم میاد. جای کمربند رو می گم. می رم سراغش. از صدقه سری جنسش خوب مونده. اما دیگه نمی چرخه. عینکش. کمربندم. حالا دیگه خیلی عقب رفتم. دیگه یادم نمیاد. باید از پدرم بپرسم. خوب یادش می ره. بعد می خنده. منم می خندم. خوب خوشبختیم واسه خودمون. 

برای لورا که فکر می کردم سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم

حالا دارم تمام سعیم را می کنم تا قصه ای برای لورا بگویم. و قطعه ای را تقدیمش کنم. هرچند هنوز ندیده باشمش. توی بار ننشسته باشم کنارش تا برایش آبجوی تازه ای بخرم. لورا برگرد. هنوز وقتی کمربند قهوه ای ام را باز می کنم بیشتر احساس می کنم باید کنارم بایستی و تشویقم کنی. فریاد بزنی که باران دارد بند می آید و من باید برای خیس شدنمان توی خیابان فکری اساسی بکنم. لورا لورا. همین حالا که قطعه ای را به تو تقدیم می کنم حواسم هست که باید یک بار ماشین را پارک کنم و به چشم های سیاه سیاهت زل بزنم. حواسم هست که باید برای پاهای خیست قصه ای بگویم. قصه ای غمگین. قصه ای آبی. لورا لورا. برگرد و فکر کن اگر یک شب دیگر بمانی قصه چطور تمام خواهد شد. من چه کار می توانم انجام دهم. من چقدر می توانم انجام بدهم. تو روی من در یک روز آزاد. تو با من هر روز. تو کنار من غروب خورشید و بوی علف هایی که قرار است امشب شبنم بزنند و قرار گذاشته ام شاهد خیسی دست هایت باشم در حال لیز خوردن روی هر جای بدنم. روی داغ بازوهایم. لورا لورا. قصه را اینطور تمام می کنم که یک روز برگشته ای و اتاق بوی عود می دهد. گیتار می زند و می خواند لورا لورا لورااااا...