خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

بیا در مورد پراگرسیو راک توضیح بده

بشاش روی این قسمت برنامه. هیچ توضیح خاصی هم ندارد. یک نوای آشنا که حدودا حال و روز چند سرخپوست را سوار بر اسب نشان می دهد. عرق روی پیشانی و آفتاب سوختگی. روی گونه ها و پیشانی. یک نقاشی قدیمی روی سنگ. با رنگ های قرمز و زرد. بوی سوختن کاه و زن. بچه های چند ماهه. مرده زیر پستان زن. خفه گی. آفتاب سوختگی روی ران های زن که از چادر بیرون مانده. بدن کودک؟ کبود. سرد شده. 

ماجرایی باید باشد. چیزی برای توضیح دادن. موضوعی که ارزش شنیدن داشته باشد:

تعریف شماره ۱: رایانا سیستم گروهی صنعتی است که به سیستم رضایتمندی مشتری مجهز می باشد و بیش از سه دهه تحربه دارد

تعریف شماره ۲: شوفاژها در زمستان گرم و در تابستان با توجه به تغییر دمای محیط تغییر دما می دهند

تعریف شماره ۳: بشاش روی این قسمت برنامه. هیچ توضیح خاصی هم ندارد. فقط گره کراوات. خفگی. کبودی صورت و یک تابلوی نقاشی با رنگ های آبی و مشکی و سفید.

زن تمام سعی اش را می کند حواسش را به چیزی غیر از جنازه  پرت کند. 

زمین در مدار خود حرکت می کند و با تغییر درجه تابش آفتاب بخش های دیگری هم آفتاب سوخته می شوند. 

این پروانه کجا خواهد نشست؟ باید بنشینم و نگاه کنم. احتمالا دیگر بنشیند.

دوست داری سوار یه جفت ماهی قرمز بشیم و تا آلاسکا شنا کنیم؟

و سرباز قولش را گرفته بود که برای خیالاتش اضاف نخورد. بعد پا کوبید، عقب گرد کرد و رفت تا خیال کند. 

غروب بود و شیپور می خواست چیزی بگوید. سرباز لوله ی تفنگ را به سمت قایقی ناممکن نشانه رفته بود. شاید دریایی خیال کند. شاید شطی. شاید نهنگی صید کند. 

صدای شلیک و پرواز فوج فوج ماهی قرمز. سرباز خیال کرده بود یک جفت ماهی قرمز او را خواهند برد. 

لحظه ای بعد همه ی سرباز ها دیدند دسته ای ماهی قرمز روی پادگان پرواز می کنند و سربازی را با خود به جایی نامعلوم می برند. 

یکی که به سرباز نزدیک تر بود گفت: خیالش راحت شد. 

بعدتر غروب ها صدای شیپور که می آمد سرباز ها هرکجا که بودند جمع می شدند و به آسمان نگاه می کردند و از سربازی حرف می زدند که روزی با یک جفت ماهی قرمز به جایی نامعلوم رفت و هیچگاه اضاف نخورد.



ماه درشت خوب 

 و دری که به لطف باد

باز و بسته می شود

  الامان 

 ای جوخه ماشه را نچکان

 هنوز اندکی شب است. 






خیلی فوری باید چیزی نوشت... همینطور هرچه به ذهنت آمد

حالا کمی دور نشسته ام. خیالت از حفره ای بیرون می آید. درختی می شود. حالا کمی نزدیک نشسته ام. خیالت از حفره ای بیرون می آید. درختی می شود. 

از قرار معلوم امکان ندارد هیچ قطعه ای از این آلبوم چیزی را یاد من بیاندازد. پس همانطور که میانه نشسته ام و به انگشت هایم زل زده ام حفره ای می سازم تا تو را بیرون بیاورم و فکر کنم یکی از این قطعه ها به موهایت شباهت دارد. تاریک. رشته هایی به اطراف و مجاور. درختی می شود. موهات. منسجم. 

یادم بیاید یا نه جایی بی تویی زیر باد نشسته دست برده زانو شکسته بی هیچ انفعالی تکان دهنده به خاطر می آوردم و جزئیاتی بی هیچ دقت و منطق حفره ای ساخته بود نشسته یا برآمده متورم تو را می آورد یا نه یادم نمی آید. 

خلا همواره احساس شده. 

آخرین روز خوبی که داشتم. بیاد بیاور. چشم هایت را ببند و بیاد بیاور. شاید حفره ای چیزی. نه. اتفاقی نمی افتد. نه درختی. نه شباهتی. 

انگار این قطعه دارد کارهایی می کند. انگار پیشامدی چیزی. بی تویی که باشی. خمیده. آخرین تلاش های منقضی. 

وقت تمام شده. هنوز هیچ.