بزدلان گرسنگی میکشند. ب ز د ل ا ن گرسنگی میکشند. بعد من یک لبخند با طعم آب مینویسم روی موبایلم. یک صفحه باز میشود. پیرمردی چاق. در حالیکه شورت پایش نمیتواند بیضههای زشتش را بپوشاند، غرق است در آبهای سواحل خارک یا خرک یا خورک یا خ ر ک و ا. موهای سیاه زنی کوتاه قامت و خپل. یک صفحه باز میشود. مشاهدهی همهی آنچه قابل رویت است. یک صفحهی پر ماجرا. یک صفحهی دیگر هم باز بشود باز بد نیست. یک شش ضلعی با ابعاد دومتر در تمامی اضلاع. درست در میانهی یک ذوزنقه که تمام صفحه را شامل میشود. ابعاد مفهوم نیست. سعی شده همه چیز عادی بنظر برسد. با این حال یک هوشی هم بخرج داده بودند تا کمی تمایز قابل مشاهده باشد. یک صفحه ی دیگر برای تحقیق راجعبه آنچه قرار است در بازگشت به صفحه قبل با آن مواجه بشود. Boris! یک قطعه انتخاب کرده و به شکل رنگین کمان در صفحهتان جای گذاری کردهاید. یاد فیلمهای یکی میافتید. فاش نمیکنید. به جایش یک صفحه باز میکنید. یک شعر در آن میگذارید و آن را توی پاکتی میگذارید و آدرس چند صفحه قبل را میدهید تا برسد به پیرمردی که حالا در خیالش مشغول رانندگی در صحراست. و دلش میخواهد یک شیر آفریقایی را از نزدیک ببیند. با اینحال نامه را برای همسفرش آقای پ ا و ل ب ن ک س خواهد خواند. و ایشان در جواب نامه صفحهای باز میکنند و با لبخندی از آب مینویسند بزدلان گرسنگی میکشند. پیرمرد که حالا نامش را همان ب ا ب ا میگذاریم همان لحظه منظور جمله را فهمید و یک بار دیگر و برای همیشه یک صفحه باز کرد و گم شد. بیخیالِ همه شد و رفت تو یه صفحهبرایخودشگشتبزنهودنبالآهوهابدوئه
یک داستان دیگر هم بود. یکی که هنوز بوی تازگی میداد. میگفت قدم میزند با گاوها و گاز میزند به سیبها. در چشمان کسی دیگر که او را مشاهده میکرد و در دلش چیزی میلرزید. چیزی که ارتباطش با تصویر موجود را میساخت. برقی ناگهانی در چشمها. به خاطر آوردن قصهی روحْ کوچولویی به نام کاسپر. خاطرات کودکی و خوابیدن روی فرشی دستبافت که تنش را به خارش میانداخت. بله داستان دوچرخههای زنگوله دار و بره گوسفندی که یکبار قصد داشت بزرگش کند. همهی اینها در همان تصویر خودش را بروز میدادند و توی سرش هرج و مرجی از خاطرات راه افتاده بود که برای پرت شدن به دنیای بیرون کافی بودند. لبخندی کوتاه و سپس دویدن دنبال گاوها. راک اند رول