خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

Coward Starve

بزدلان گرسنگی می‌کشند. ب ز د ل ا ن گرسنگی می‌کشند. بعد من یک لبخند با طعم آب می‌نویسم روی موبایلم. یک صفحه باز می‌شود. پیرمردی چاق. در حالیکه شورت پایش نمی‌تواند بیضه‌های زشتش را بپوشاند، غرق است در آب‌های سواحل خارک یا خرک یا خورک یا خ ر ک و ا. موهای سیاه زنی کوتاه قامت و خپل. یک صفحه باز می‌شود. مشاهده‌ی همه‌ی آن‌چه قابل رویت است. یک صفحه‌ی پر ماجرا. یک صفحه‌ی دیگر هم باز بشود باز بد نیست. یک شش ضلعی با ابعاد دومتر در تمامی اضلاع. درست در میانه‌ی یک ذوزنقه که تمام صفحه را شامل می‌شود. ابعاد مفهوم نیست. سعی شده همه چیز عادی بنظر برسد. با این حال یک هوشی هم بخرج داده بودند تا کمی تمایز قابل مشاهده باشد. یک صفحه ی دیگر برای تحقیق راجع‌به آن‌چه قرار است در بازگشت به صفحه قبل با آن مواجه بشود. Boris! یک قطعه انتخاب کرده و به شکل رنگین کمان در صفحه‌تان جای گذاری کرده‌اید. یاد فیلم‌های یکی می‌افتید. فاش نمی‌کنید. به جایش یک صفحه باز می‌کنید. یک شعر در آن می‌گذارید و آن را توی پاکتی می‌گذارید و آدرس چند صفحه قبل را می‌دهید تا برسد به پیرمردی که حالا در خیالش مشغول رانندگی در صحراست. و دلش می‌خواهد یک شیر آفریقایی را از نزدیک ببیند. با این‌‌حال نامه را برای همسفرش آقای پ ا و ل  ب ن ک س خواهد خواند. و ایشان در جواب نامه صفحه‌ای باز می‌کنند و با لبخندی از آب می‌نویسند بزدلان گرسنگی می‌کشند. پیرمرد که حالا نامش را همان ب ا ب ا می‌گذاریم همان لحظه منظور جمله را فهمید و یک بار دیگر و برای همیشه یک صفحه باز کرد و گم شد. بیخیالِ همه شد و رفت تو یه صفحهبرایخودشگشتبزنهودنبالآهوهابدوئه


چیزی نداشتم که بگویم. تو بگو یک کلمه. بیشتر به راه فرار می‌مانَد. فرار از چه؟ از خودم.  شاید اگر آمریکایی بودم همین حالا تصمیم می‌گرفتم بروم یکی از این کشورهای در پیت که از در و دیوارشان کهنگی و تاریخ و هنر می‌ریزد. می‌رفتم و پناه می‌بردم به گذشته‌ای سحرآمیز. خودم را غرق در تماشای آثار باستانی می‌کردم و پولم را می‌ریختم توی جیب دلال‌ها ‌و عوضی‌هایی که جنس عفریته‌گی‌شان هم باستانی و تاریخی‌ست. یک گه چند هزارساله که در بهترین حالت قبرستان‌هایش آرامشی نسبی می‌دهند. نه. من آن‌جا نخواهم رفت. از دسترس خارجم. بالاخره این هم خارج به حساب می‌آید. و شما باید در خارج مد نظرتان کلید را بچرخانید و وارد آن اتاق‌های کوفتی بشوید که ماهیانه فلان‌قدر به جیب یک مفت‌خور دیگر می‌زنید که این مکان فعلا و به مدت یکسال مال شما باشد و شما شب بیداری‌ها و فشارهای روزانه‌تان را در حالتی خمار پشت پنجره‌های بلند این اتاق‌ها بگذرانید و هربار که آب‌دهان‌تان را فرو می‌دهید چیزی در شما و پشت گلویتان سنگینی کند. پس من غریبه‌ها را چنان که بنظر می‌رسد دوست ندارم. اما داستان اصلی این چیزها نیست. داستان بعدی...

یک داستان دیگر هم بود. یکی که هنوز بوی تازگی می‌داد. می‌گفت قدم می‌زند با گاوها و گاز می‌زند به سیب‌ها. در چشمان کسی دیگر که او را مشاهده می‌کرد و در دلش چیزی می‌لرزید. چیزی که ارتباطش با تصویر موجود را می‌ساخت. برقی ناگهانی در چشم‌ها. به خاطر آوردن قصه‌ی روحْ کوچولویی به نام کاسپر. خاطرات کودکی و خوابیدن روی فرشی دست‌بافت که تنش را به خارش می‌انداخت. بله داستان دوچرخه‌های زنگوله دار و بره گوسفندی که یکبار قصد داشت بزرگش کند. همه‌ی این‌ها در همان تصویر خودش را بروز می‌دادند و توی سرش هرج و مرجی از خاطرات راه افتاده بود که برای پرت شدن به دنیای بیرون کافی بودند. لبخندی کوتاه و سپس دویدن دنبال گاو‌ها. راک اند رول