دارد یک گزارش به زبان آلمانی می خواند. فقط می توانم حدس بزنم قضیه از چه قرار است. با این حال حتما وقتی را اختصاص خواهم داد تا بفهمم گزارش از چه قرار است. با اینکه چیزی را تغییر نخواهد داد اما فکر می کنم فهمیدن چیزهای یک در میان می تواند برایم خوب باشد. شاید یک جایی. کمی تردید دارم. احساس می کنم برای نوشتن چیزی که بتواند تردیدم را آزادانه شرح بدهد کمی خنگم. شاید به خاطر غروب آفتاب باشد یا تماشای یک مسابقه ی فوتبال. ولی باز خدا را شکر! خنده ام می گیرد. درست جایی که تو سکوت می کنی فکر می کند که چیزی اشتباه شده توی خودش می رود بعد با طعم خنده می گوید ولی باز خدا را شکر. هم خدا را وسط آورده هم خودش را شاکر وضعیت موجود کرده. یک ترانه ی پاپ آلمانی دارد پخش می شود. حالم را بهتر می کند. احساس می کنم صدای موج آب توی موسیقی کمی باعث خنکی بیشتر شده. بوی نمک. دلتنگی برای روزهای کودکی. کودکی ام به آلمانی عمیق شده به کرانه نگاه می کند. شاید به خاطر غروب آفتاب باشد. شاید به خاطر رکابیِ سفید که توی تنش زار می زند. دارد فکر می کند اگر بزرگ بشود! بعد فریاد می زند. به سمت آب می دود. صدای گیتار با درایو بیشتر. کلمات تندتر. مثل قدم ها. شاید.
نه خیر دوست موشکافِ عزیز. هرگز برای نوشتن عجله نکرده ام. کاری که باید می شود. در جواب نامه ی شما چند کلمه ای نوشتم و سپس عقب نشینی کردم. راستش وقتی کلمات را محترمانه تر از چیزی که هستند می نویسم خنده ام می گیرد. با این حال گویی این کار را همیشه بدون فکر کردن انجام داده ام. شاید بهتر می بود این کار را با زبانی دیگر، زبانی کمتر استفاده شده امتحان می کردم. بعد برای خودم بلند می خواندم و به زبان خودم فکر می کردم که این ها یعنی چه؟ حالا که به اندازه کافی از موضوع بحث دور شده ایم ( "ایم " برای اینکه حدس می زنم شما مشغول خواندن این متن هستید.) می توانم با خیال راحت تر چند دقیقه ی دیگر را هم به نوشتن اختصاص بدهم.
نوشتن:
مرسی ولی با این شلوار راحتم! خواسته ای کوچک اما اجتناب می کند. توی سرش چیزی شبیه به برفک تلویزیون دارد سر و صدا می کند. بعد صدای حشره ای الکتریکی. خودش را حفظ کرده. مبادا لبخندی اشتباه کار را خراب کند. او قدر آدم ها را می فهمد اما به اندازه کافی وقت ندارد. آن ها مدام حرف می زنند. از چیزهایی که هستند/نیستند حرف می زنند. همه چیز را توضیح می دهند. راجع به همه چیز حرفی دارند. برای همین است که نوشتن چیزی را عوض نخواهد کرد. عکس ها و فیلم ها و کلمات هم بی فایده اند. این ها را با خودش مرور می کند. می تواند نور بنفش دیوار را حدس بزند. شبیه این شده که بخواهی یک داستان ترسناک فضایی بنویسی. او را میان یک راهروی بلند رها کن. هر دو انتها تاریک. تنها خودش روشن است. نور بنفش از او به محیط می تابد. این تنها مسافت کوتاهی را روشن می کند. انگار انتهای داستان باشد. جایی باید انتخاب می کرده/می شده. بی لبخند. حشره های الکتریکی هر از گاهی سر و صدا می کنند. صدای غیر قابل تحمل. بی اینکه اثری از خودشان باشد. ترس. بیگانگی. شاید همه چیز در خواب کسی دیگر اتفاق می افتد.